وقتی صفحه وردپرس رو باز میکنم تا وارد صفحه مدیریت وبلاگ بشم باید چندین پسورد رو امتحان کنم و درنهایت لینک فراموشی رمز عبور رو بزنم. اینها از طبعات خاک خوردن یک وبلاگه که از فرط تنبلی نه به روز میشه و نه رمز بسیار ساده ش به خاطر میمونه !
اینجاست که با وارد شدن به محیط کاربری تازه به این نتیجه می رسم که چی میخواستم بنویسم؟ چیزهای زیادی به ذهنم طی روزهای مختلف می رسه ولی وقتی موقع نوشتن میشه همه ش فراموش شده .
نمی دونم ولی حس میکنم اگر بخوام دغدغه های این روزها رو بنویسم صاف باید برم به جایی که ۶ سال پیش رفتم.۶ سال شد چه جالب الان که دقت میکنم میبنم امروز ۷ آبان ششمین سالگرد بلایی بود که بر سرم نازل شده بود. امروز بعد از این همه سال وقتی بهش فکر میکنم ساعتها می تونم ماجراها رو مثل همان روز در ذهن خودم به تصویر بکشم.یعنی افکار ممنوعه دقیقه باید روزی سراغم بیاد که یکی از تلخ ترین دوران زندگی من در چنین روزی کلید خورد.
داشتم از دغدغه هام می نوشتم که پیشمون شدم و حذفشون کردم.مثلا بقیه نوشتن چه اتفاقی افتاد ؟معلومه که اتفاق خوبی نیوفتاد یا نهایتش هیچ اتفاقی نیوفتاد !
دارم به این فکر میکنم که اگر سفید شدن موهای سرم به شدت افسرده م میکرد حالا با دیدن دو تا موی سفید در ریش و خط ریش باید پس بیوفتم.چه حس بدیه رو به زوال رفتن!
به شدت دنبال یک اتفاق یا تحول عظیم شخصیتی هستم.احساس میکنم چند وقتی که بدجوری دچار یکنواختی شدم.از اینکه صبح بیدار شم و شب بخوام خسته شدم. دوست دارم در شرایطی قرار بگیرم که دو روز نخوابم.چند روز وقت غذا خوردنم دیر بشه و یا اتفاقی بیوفته که با شکل روتین روزمره تفاوت محسوس داشته باشه.
وقتی بعد از یکسال از بالاکشیدن سرمایه م توسط یک شخص از خدا بی خبر می گذره وقتی با کمال ناامیدی اسمsms میزنم چطور با بلایی که سرم آوردی وجدانت راحته ، طرف بجای شرمندگی و سرافکندگی از اینکه چنین چیزی گفتم ناراحت میشه و بهش برمیخوره !
فکر نمیکردم از دید یک افراطی اگر نه چپ باشم نه راست و تمایل داشته باشم صاف راهم رو برم و به کسی تنه نزنم بعد از یک ساعت موعضه جرمم کمتر از اعدام نخواهد بود.