هشت سالگی


ماه به ماه پیدامون نمیشه وقتی هم یک سر می زنم میبینم یک سال دیگه هم گذشته .بله ! امروز وبلاگ داریوش کبیر هشتمین سال عمرش رو گذروند و وارد نه سالگی شد.شاید محیط جدید وردپرسی باعث بشه  از این پس تعداد پست بیشتری داشته باشم.هرچند همیشه قول دادم و زیرش زدم.

امروز بیست و یکم ماه رمضانه . نسبت به سالهای قبل میزان غرغر کردنم نسبت به روزه گرفتن به صفر رسید.شاید تنها سالی بود که بدون بهونه روزه ها رو گرفتم حتی وقتی مثل این روزها سرما خوردم.حالا که تو این گرما تا اینجاش رو اومدیم کاش میشد روزه سال بعد رو پشت بند همین میگرفتیم تا از کابوس گرمای سال دیگه و ساعات طولانی روز در امان باشیم.خانم محترمه اولین آش نذری رو پخت و من هم بین در و همسایه ساختمان پخش کردم.اون آش خوشمزه قطعا برای همسایه های ما که اکثرا مسن هستند باید چیزی جالبه باشه چرا که از اون روز تا الان دائما تو گوش مهدیه میخونم که دوباره کی آش می پزی.

ما رفتیم عوارض شهرداری و پسماندمون رو اینترنتی مثل خیلی از قبض های دیگه پرداخت کردیم.صورت حساب همراه اول ! ( چه اسم بی مزه ای هست خداییش) رو هم دادیم و از الان نشستیم ببینیم در غرقه کشی برنده میشیم یا نه.بالاخره باید چند کیلومتر اسکناس تا نخورده هم به ما برسه .از وقتی که یادمه تمام صورت حساب های قبضی رو اینترنتی پرداخت کردیم ولی جایزه امسال شهرداری از لحاظ طول و عرض وسوسه کننده س و مجابم کرد اینبار هم اینترنتی و سر موعد پرداخت کنم.اگر صاحب خونه هستین شما هم اقدام کنید ما که بخیل نیستیم شاید شما برنده شدید.

لذت خاصی داره گول زدن آدم های نادانی که حتی حاضر نیستند چیزی رو خودشون امتحان کنند و به نتیجه برسن که به هر حرفی نباید اطمینان کنند. جریان اینکه به شرکتی سرویسی داده میشه و بدون اینکه طرف امتحان کنه  باید بابت هر تغییرات  خبر بده و بعد سرویس رو چک کنه.اینجوریه که طرف همیشه سر کاره و باید بابتش ماه به ماه پول بده.بالاخره گول زدن فنی خودش یک هنره !

از اونجایی که دامنه داریوش کبیر محکوم به فیل+تر شده می تونید از دامنه جدید نیز وارد سایت بشید  : beladi.ir

فیل+تر داریوش کبیر


وقتی به این فکر میکنم که ای وای بالای یک ماهه چیزی ننوشتم،نهیبی به خودم میزنم که به جهنم که ننوشتی مگه قرار با نوشتن و ننوشتن اتفاقی بیوفته! حالا با تمام این ننوشتن ها و فراموش کردن خاطرات وبلاگ نویسی ، در اتفاقی عجیب فیل وبلاگم تر شد و ازیک ماه گذشته غیر قابل دسترسی.از اونجایی که دلم سوخت در ایمیلی اسم و نام و آدرس و هر اطلاعات مورد نیازی که داشتن رو ایمیل کردم ولی ظاهرا فیل های هوا شده بیشتر از اونی هست که به مشکل رفت فیل شدن ما ترتیب اثر بدن. حالا که اینجوره یک دومین آی آر میگیریم که هم ملیه هم دوستان فیل هوا کن با عذاب وجدان بیشتری وبلاگ ما رو رصد کنن .وبلاگی که این اواخر شده بود کلاس آموزش لاغری!

بگذریم…
رفتن من به آفریقا به تعویق افتاد ،حالا به جدی جدی به تعویق افتاده یا دلشون نیومده مارو انجا بفرستن رو نمیدونم ولی در کل کسی از شمال آفریقا ناراضی برنگشته بود.ترجیح میدادم اگر قرار بود سه ماهه و به طور آزمایشی اونجا ساکن بشم حداقل در تابستان بود و سواحل مدیترانه به گرمای هوای تهران می ارزید
در مدت یک ماه و نیم اخیر که دنبال کارهای ویزا و ترجمه شناسنامه و عدم سوء پیشینه برای الجزائر بودم جسته و گریخته اموزش زبان فرانسه رو شروع کردم و غیر از  جلساتی که از طرف شرکت جدید برای آشنایی با شرکت های حاظر به سرمایه گذاری در شمال آفریقا بودن گذاشته میشد عمل کار زیاد نداشتم و به نوعی درگیر کارهای شرکت خودم بودم.
از جمله عواقب عقب افتادن سفر ما خالی شدن آذوقه و خیلی چیزهای دیگه شد طوری که اگر طی این یکی دو روز آینده تصمیمی برای خرید نگیریم باید برای خوردن فنچ های نازنینم نقشه بکشم. از اونجایی که عادت به خرید کلی دارم و اینکه اگر خرید کنیم و برنامه رفتن جور شد چیکار کنیم و این تعلل موجب شد که حالا باید برای برنامه خرید کلی تجدید نظر کنم.
به معضلات بالا باید لباس، علی الخصوص شلوار رو اضافه کنم.جوری که الان تنها یک شلوار برای بیرون رفتن دارم و شلوار های کت شلواری برای تنگ شدن دست خیاط.از طرفی کلیه شلوار های جین به علت تغییر سایزم بلااستفاده شدن و به دلیل اینکه حالا دم رفتن میرم یک دفعه خرید میکنم این بی لباسی هم برای ما مشکل جدیدی شده.
خب وقتی ۱۷ کیلو ظرف چهار ماه وزن کم کردم باید هم مشکلاتش رو به جون میخریدم.با احتساب ماه رمضان شاید کاهش وزنم به عدد بیست برسه هر چند در حال حاظر سه کیلو هم کمبود وزن دارم.

درسته که من نماز میخونم و این عادت رو از نوجوانی به جز چندسال تا به الان ادامه دادم ولی بیاد نمیارم به اندازه انگشت های دستم نماز صبح رو به موقع خونده باشم.طبق همون عادت این نماز صبح همیشه سهمش بین نماز ظهر و عصر بوده.نوشتن این مساله به این دلیل بود که دیدم بعضی ها از من هم باحال تر عمل میکنن و اصلا جزو نماز یومیه جایی برای نماز صبح ندارن و اصلا نماز صبح نمیخونن.یعنی بجای ۱۷ رکعت به همون ۱۵ رکعت اکتفا میکنن .درسته که ما همه دیانتمون  یا افراط داره یا تفریط ولی ای کاش بدور از هرگونه تعصبی خیلی از عادت های اشتباهمون اصلاح میشد.در اینباره بیشتر خواهم نوشت

زندگی روی هوا


وضعیت روی هواس.قطعا برای کسی که فعلا روی هواس وبلاگش نفس نکشه بهتره.برای سروسامان دادن به وضعیت گذر زمان لازمه .یک وقتی زمان هم میگذره ولی میبینی وضعیتت تغییری نکرده ولی عوضش زمان رو از دست دادی .زمان همیشه بهترین ته چین برای رسیدگی به اشتباهاته.گاهی حرف نزدن بهتر از شطرنج بازی کردنه.هرچی باشه زندگی کردن روی هوا هم لذت بخش البته اگر ته نگیره

تا دنیا دنیاس خیلی غم ها و دلگیری ها رو نمیشه پاک کرد.اصلا ناراحتی و یا به عبارتی بهتر، کینه مثل چربی های دور شکم میمونه که با گذر زمان هر روز بر لایه های اون افزوده و قطر بیشتری میگیره.آب کردن چربی های دور شکم  همون قدر سخته که همه دلخوری ها رو فراموش کنی.

انتقال به وردپرس بالاخره انجام شد.محیط مویبل تایپ به قدری تیره تار شده بود که من رو به یاد پناهگاه های زمان جنگ می انداخت.

سیصد


هیچ دقت نکرده بودم تا امروز که میخواستم پست جدیدی بنویسم و اینکه تازه سیصدمین مطلب رو در داریوش کبیر نوشتم.قطعا آمار خیلی پائینیه.من از سال ۲۰۰۲ یعنی حدود هشت سال پیش وبلاگ نویسی رو شروع کردم و با احتساب انتقال مطالبم در بلاگ اسپات و پرشین بلاگ این تعداد مطلب خیلی کمه.خب زیاد هم مهم  نیست مگه قرار چی بنویسم که حرص تعدادی پست بی مصرف خودم رو بزنم ؟با اینحال اینجا رو دوست دارم و فکر میکنم اگرچه کم مینویسم ولی همینکه جایی برای مرور خاطرات و نوشتن مطالبی که سالها بعد به عنوان یادگاری افکار گذشته باقی میمونه ، میتونه ارزشمند باشه.

از یک سال پیش تصمیم داشتم از شرکت والفجر استعفا بدم .جو کسل کننده و حاشیه ای اون با تمام تلاش هایی که صورت میگرفت به دلایلی هیچوقت درست حسابی به ثمر نمی نشست.تغییر مدوام مدیران هر بخش ،دستورات احساسی و …
حدود چهار سال در بخش بازرگانی و صادرات والفجر با سمت مدیر حوزه عراق و نه ماه هم عنوان مدیر آی تی در این شرکت فعالیت کردم.اگر پایگان و تشکیلات شرکت خودم رو که از دوران دانشجویی تا امروز ادامه داره و یکسال فعالیت در روزنامه آسیا رو که در سال آخر دانشگاه رو کنار بگذارم ،میشه گفت شغل اصلی و رسمی من فعالیت پنج ساله در این شرکت بود و قطعا جدا شدن از اون بعد از این مدت به دلایل وابستگی میان همکاران،برنامه ها و ماموریت های کاری و همه چیزش سخت باشه.با اینحال این جرات رو پیدا کردم که بالاخره نامه استعفاء رو جهت قطع همکاری ابلاغ کنم.
و اما کار جدید.سفر به آفریقا! نفت و گاز و خدمات فنی و مهندسی.به نظر هیجان انگیزه خصوصا بعد از تجربه های سفر به عراق و مشکلاتی که اونجا بود.اینکه اونجا چقدر قرار بمونم هنوز مشخص نیست.چند ماه یا چند سال.شرایط و تجربه ای جدید.قطعا در آینده جزئیات بیشتری رو در این خصوص مینویسم.

به این نتیجه رسیدم که هر کس بدبخت تر باشه موفق تره .این نتیجه مشاهدات منه و قطعا خلاف اون هم هست و حتما افراد موفقی هم هستند که کاملا خوشبختن!
تعجب میکنم چطور یک آبدارچی ساده از دوری راه،کسری و مذیقه مالی حرف میزنه و چطور از مشکلات زندگیش می ناله ولی یک دفعه خبرداری میشی در حال معامله زمینه،مونده با ماشین بیاد سرکار به صرفه تره یا با موتور،عید سوریه بره یا مشهد،زمینی بره یا هوایی .خنده دار نیست؟ آبدارچی مثال بود و افرادی در چنین ترازی بارها مشاهده شدن که تعجب خیلی هارو برانگیختن به طوریکه سعی میکردم از نداری طرف غصه بخورم!

به نظرم خاله زنک بازی ،خبرچینی ، آنتن امروزی تنها شغل ارگانی در هر سازمان و شرکته که هیچوقت بابت خدمات ناتمامش مشمول اضافه کاری و افزایش حقوق نمیشه.بنازم به خاله مردی! که هیچوقت با وجود عدم افزایش حقوق در چهار سال گذشته با پشتکار فراوان  در حاله خدمته.

لاغر کردن من جدا وارد فاز لوس بازی شد.کاهش وزن به مرز ۱۲ کیلو رسید و سایز از ۳۸به ۳۲
این روزها از فرط کمبود وزن تشویق به خوردن بیشتر غذا شدم.

دندان عقل


بالاخره باید روزی به رکورد دندان پزشکی نرفتن خاتمه می دادم.همیشه با غرور خاصی میگفتم من؟من اصلا دندون پزشکی نرفتم،خصوصا اگر مخاطب من افرادی بودن که یک دستشون روی لپشون بود و از درد به خودشون می پیچیدن!
حالا فکر نکنید دندن هام رو کرم خورده یا کار به عصب و عصب کشی رسیده .دندان عقلم از دو طرف فک و به صورت افقی  چنان زوری به دندونهای ردیف پائین آورده بودن  که بعضی اوقات صدای فشاری که بهشون وارد میشه رو حس میکردم!همچون غریبه ای بر روی صندلی ( که ظاهرا اسمی داره و من یاد نگرفتم)نشستم و بعد از بی هوشی موضعی یکی از دندان های عقلم جراحی و بیرون آورده شد.تا امروز که یکماه از این عمل جراحی که من اون رو در حد عمل قلب باز مهم میدونم دمار از روزگارم درآومده.درد درد و درد

خداخدا میکردم همسر محترمه نبینه که انگشت مخصوص حلقه ازدواج درست بیست و چهار ساعت رو بدون حلقه گذرونده .( نه اینکه ما زن ذلیل باشیم  بلکه ادعا میکردم هیچوقت یادم نمیره حلقه رو دستم نکنم)فردای آن روز طبق عادت وقتی خواستم وضو بگیرم دیدیم حلقه نیست.تا موقع رسیدن به خونه همش تو این فکر بودم نکنه گمش کرده باشم.عصر اون رو در  تنگ ماهی بدون ماهی پیدا کردم یادم افتاد برای وضو و نماز اون رو در آوردم  اون تو انداختم. به طور نامحسوس دستم کردم و خیالم راحت شد گم نشده.
نه اینکه حلقه یا هر چیز دیگه ای ضامن تعهد باشه کما اینکه کلا از اینکه چیزی غیر از ساعت مچی تحمل شی ء اضافه ای با خودم حمل کنم احساس خوبی ندارم.ولی به نظرم بیش از نود درصد ( به روایتی ۱۰۲ درصد!) مردهای متاهل حلقه ازدواجشون رو دست نمیکنن.

نمیدونم چه اصراری به ماشین آوردن برای رفتن به سر کار دارم.وقتی مترو دو کوچه پائین تر از خونه باشه و فاصله شرکت تا ایستگاه کمتر از دویست متر چرا باید با ترس و لرز روزهای فرد پشت ماشین های دیگه قایم بشم تا پلیس نبینه و روزهای زوج هم مانند روزهای فرد در به در دنبال جا بگردم و در محدوده ای یک کیلومتری با سلام وصلوات جای پارک پیدا کنم.بماند که برای برگشت به خونه باید بیشتر از یک ساعت در اتوبان همت حرص بخورم ،گهگدار جریمه بشم،ماشین دچار استحلاک بشه و …
درسته که مترو شلوغه،شاید همیشه جا برای نشستن نیست که البته برای من هر موقعی که با مترو رفتم جا بوده و البته بوی عرق و هزار معجون دیگه حال  بهم زن ولی درقیاس با مصائب ماشین آوردن، استحلاک و بنزین و … قابل هیچی نیست.

کاهش وزن از مرز ده کیلو هم گذشت.حالا یک جورهایی قد ۱۸۴ با وزن ۸۴ متناسب تر شده ولی چهار پنج کیلو دیگه برای ضریب اطمینان بیشتر لازمه.یک جورهایی شدیم سنبل اراده در شرکت و مشاور لاغری

سیستم کامپیوتر خونه با همه مخلفاتش فروختم رفت به امید این تکنولوژی جدید Asus

کاهش وزن


یعنی همه چیز از روزی شروع شد که دیدیم غذای شرکت روز به روز افتضاح تر میشه.غذا خوبه ش که جوجه کباب بود سرجمع مقدارش به سه بند انگشت نمیرسید.چاق و لاغرم نمی شناخت ، باید یک جور با نون چهار لا شده و کلی نمک و فلفل غذا رو طعم میدادیم و میخوردیم.
حالا چی شد ؟تو پست قبلی گفتم پنج کیلو از ۹ کیلویی که سال گذشته کم کرده بودم برگشته و اینجوری قرار باشه ادامه بدم میرم قاطی مردهای شکم گنده و چاق.حالا هر چی بگم قدم چون نسبتا بلنده نشون نمیده  ولی هر چی باشه بالاخره اضافه وزن خودش رو نشون داد.
قضیه از اونجایی جدی شد که با مقایسه عکس های هشت نه سال پیشم که مصادف با دوران دانشجویی و وبلاگ نویسی بود  با عکس های الانم کلی فرق داشت.درسته بزرگتر و جا افتاده تر شدم ، درسته موهام خیلی سفید شده و از ریش لنگری و نوع لباس پوشدین دوذان جوانی خبری نیست ولی هر چی باشه اگر سن بالا میره در عوض میشه وزن رو پائین آورد .ماجرای لاغر کردن من همزمان شد با موج جدیدی که در شرکت راه افتاده، طوریکه پنج شش نفر دیگه از همکاران زن و مرد هم به تکاپو افتادن وزن کم کنن.
ترجیح میدم این پست وبلاگ رو صرفا اختصاص بدم به تجربه قابل قبول و موفقی که برای کاهش وزن پیاده کردم.
در کل این چنین عمل کردم :
اول از همه رفتم لیست میزان کالری ۹۰ درصد غذاها و خوردنی هایی که ممکنه به طور عادی در برنامه غذایی من جایی داشته باشه رو بدست آوردم.
بعدش برنامه های غذایی وعده ای که میزان کالری صبح و ظهر و شب رو پیشنهادی  و به ترتیب افزایش کالری دسته بندی کرد رو تهیه کردم.
سراغ شاخص توده بدن رو گرفتم و با استفاده از وزن و قد ، مقدار مورد نظر شاخص توده رو بدست آوردم و برای رسیدن به اون وزن برنامه ریزی کردم.
یک دستگاه توتال کر که برای حرکات شکم بود رو سفارش دادم و روزانه شروع کردم به حداقل ۲۰۰ حرکت مختلف شکم رو زدن
قرص گیاهی سوپر اسلیم که چربی سوز بی خطریه گرفتم و روزی یک عدد صبح ها خوردم.
پیاده روی و پله بالاپائین کردن رو با توجه به پارک کردن ماشین در جای دور و عدم استفاده از آسانسور بیشتر کردم.
نمک زدن اضافه ، تند خوردن غذا ، آب خوردن حین غذا ،هله هوله خوری وقت و بی وقت ، فست فود رو قطع و میزان ناهار رو به نصف رسوندم و جوری عادت کردم که با دیدن نصف دیگه غذا بجای وسوسه از دیدن بقیه غذا حالم بد میشد.
این روش رو در مهمترین آزمون یعنی حضور در مهمانی و عروسی امتحان کردم و خیل غذاهای چرب و خوشمزه رو به یک وعده غذا به میزان همیشگی ترجیح دادم.
با محسابه میزان کالری روزانه ای که برای وزن مناسب در نظر داشتم ،اختلاف کالری های مصرف نشده رو به خوردنی هایی مثل بادام خام، لواشک ، بیسکوئیت ساقه طلایی ،میوه ،یا هر چیز دیگه ای رو که  هوس میکردم تکمیل میکردم.
منتظر نتیجه هستید؟
در عرض سی و پنج روز ، ۹ کیلو ناقابل کم کردم و ۴ سایز کم شدم.جوری که الان مجبورم یکی دو تا شلوار جدید بگیرم و شلوارها و پیراهن های نویی که چند سال پیش چشم بسته در ماموریت های دبی و  عربستان خریده بودم رو دوباره بپوشم.
این کاهش حداقل تا یکماه به روش ماه گذشته ادامه داره و از ماه آینده با تثبیت وزن و شاخص توده بدن ،وزن مورد نظرم رو حفظ میکنم.

سال جدید


سال نو رو به همه تبریک میگم.از اونجایی که خودم بیست روزی میشه به وبلاگم سر نزدم و گرفتار کارهای آخر سال بودم فکر میکردم پست سال نو رو نوشتم.البته هنوز دچار آلزایمر نشدم ولی وقتی یک چیزی رو تو مغزت میذاری تو مشغله کاری فکر میکنی انجامش دادی.
سال ۸۸ سال خوبی نبود.یعنی در مجموع خوب نبود.درسته که من در این سال ازدواج کردم.بیشترین درآمد و پس انداز رو داشتم ولی هر جوری بهش فکر میکنم میبینم دلچسب نبوده.
اولین عید نوروز رو با مهدیه جشن گرفتم،عکس گرفتیم،سبزی پلو با ماهی خوردیم،ماهی های قرمز تنگ رو دو سه بار تشیع جنازه کردیم،عیدی گرفتیم و دادیم ؛ چند روزی شهرهای شمال رو ایستگاه ایستگاه سر زدیم و در آخر با جشن تولد مهدیه عید امسال رو به پایان رسوندیم. از حالا هم داریم  میشماریم تا  عید سال ۹۰ چقدر دیگه باید صبر کنیم.

حالا که هوا دوباره خب شده قرار شده مطابق هر سال ورزش و پیاده روی و تحرک بیشتر داشته باشم.یکی از معضلات پشت میز نشستن اضافه وزن و تنبلیه.فراموش نکردم برای عروسی ۹ کیلو وزن کم کردم.هر چند استرس و بازسازی خونه و البته ماه رمضان نقش مهمی در کاهش وزن داشت ولی چه کنم با اینکه بجای ۹ کیلو ،۵ کیلوش برگشته ولی اصلا دوست ندارم دوباره وزنم بالا بره.

فارسی ۱ معضل جدید شده برای ملت ایران! تقریبا جایی نبود که ما بریم و طرف اعتیاد به این کانال نداشته باشه.زن و مرد و پیر و جوون هم نداره.متاسفانه برنامه های آب دوغ خیاری تلویزیون (بلا نسبت برنامه عمو پورنگ که همیشه به آخرش میرسم)تمومی نداره.مگه مردم چی لازم دارن؟وقتی به همین راحتی با چهار تا سریال آروم میشنن و سرشون گرم میشه چرا با برنامه های به شدت ضعیف ،کاری میکنن که ملت اصلا آنتن هوایی رو کور کنند .البته این حرف دلیلی بر تائید این کانال نیست چراکه جز دیالوگ های ضعیف و داستانهای بی سروته چیز خاصی ندیدم ولی حالت فانتزی برنامه ها و پشت بند هم پخش کردن سریال مردم رو دلخوش میکنه

عکس های زیادی در چند ماهه اخیر گرفتم ولی نمیدونم چرا حس آپدیت کردن فتوبلاگ نیست. هر چقدر هم عکس بگیرم هیچ کدوم به اندازه عکس های دسته جمعی و یادگاری شیرین نیست..این رو هم بگم با توجه به سوختن هاردم و از دست دادن عکس های یک سال اخیر که هیچ بک آپی ازش نداشتم در کمال نا امیدی از طریق کارت حافظه دقیقا عکس های یک سال اخیر بازیابی شد.فکرشو بکنید آرشیو عکس های دیجیتالی من نه ساله شدن و از دست دادن همه اونها چقدر سخت میتونه باشه.عکس های دانشجویی،وبلاگی،خانواده و دوستان و این آخریها عکس های دوران نامزدی تا عروسی و ماه عسل و گشت و گذار.
حرف از عکس شد و یاد این افتادم که در خانواده ما ، عکس ید طولانی در بقچه خاطراتمون داره.مثلا عکس شیشه ای مادر مادربزرگم که مربوط به بیش از صد سال پیش و عکس  مقوایی پدر پدربزرگم با قدمتی بیش از صد و بیست سال نه تنها موجوده بلکه صحیح و سالم پیش خودم بایگانی شده.

نعل روزگار


اصلا حالم خوش نیست.عصبی ام.از همه چیز ،هر موضوع و هر اتفاق.گندش بزنن این روزگارو که نعلش همیشه از پاشنه ش آویزونه و عمل نمیکنه.

هارد کامپیوترم سوخت.خاک برسرم که سه تا هارد دارم که یکیشم اکسترناله ، اون وقت هاردی میسوزه که اصلیه و تنها بخاطر تنبلی و نگرفتن بک آپ فنا میشه.

گربه ها خنگ شدن.قبلن سر و گوش می جونبوندن و با دقت از خیابون رد میشدن.احمق ها سرشون رو مثل گاو می اندازن زمین و از وسط اتوبان رد میشن.روزی نیست که لاشه ی گربه زیر چرخ ماشینم قرچ قرچ نکنه.

بار دوم بود میرفتم برج میلاد.یک بار در حال ساخت و یک بار شیتیل شرکت در همایش بالا رفتن از برج بود.چه لذتی داره تو مایه های زلزله شیلی ،تهران بلرزه و برج هم ضد زلزله باشه و من از بالای برج شاهد زیر و رو شدن تهران باشم.مزه ش به اینه که همه بمیرن 

ممنون از کسانی که تولد ما رو تبریک گفتن.

۲۹ سالگی


روزهای بی مزه


یعنی از فردای به روز کردن پست قبلی تا امروز بارها شده میخواستم چیزی بنویسم.حالا یا کاری پیش میاد یا مطلبی که میخواستم بنویسم به کل یادم میره.الان هم دیدم کمی اطرافم خلوت شده و خلوتی به همراه چاشنی حوصله.به راستی که وبلاگ نویسی بی مزه ترین کار ممکن شده.یعنی از لحاظ ارزشی سیر نزولی داشته.این رو هم اضافه کنم همین چند خط رو هم با فاصله پنج شش روزه نوشتم .یعنی درست وقتی حوصله نوشتن پیدا کردم دوباره بیخیال شدم تا امروز.
یک جمله برای وبلاگ غیر وبلاگ و در کل زندگی این روزها.این روزها با همه اتفاقاتش بی مزه س.طعم نداره .نه تلخه نه گس.بی مزه بی مزه س

اوضاع کار و بار حسابی خرابه.به سرمایه دارا پیشنهاد میکنم اگر یک چیکه پول دارن یک توک پا به شرکت ما سر بزنن که بخش بازرگانیش با وارد کردن کلی کاغذ و میلگرد و استیل داره تو سر مالش میزنه تا تبدیل به پولش کنه.حالا بیشتر توضیح نمیدم  بسکه اینجا فضول هست و البته همکارانی که تازه با واژه هایی مثل وبلاگ آشنا شدن ممکنه سر از اینجا در بیارن و بد بشه.در کل این وبلاگ جایی برای زیرآب  زدن و نقد کردن شرکت و مملکت نیست.
بگذریم…
از اونجایی که از چند ماه پیش از مدیریت حوزه عراق شدیم مدیر آی تی و دیدیم آبی از مدیریت آی تی گرم نمیشه داریم به بخش معاونت برنامه ریزی و اقصادی شرکت منتقل میشیم.این شد یک چیزی.تلفیق چهار  سال کار بازرگانی در بخش صادرات به همراه تجربه ای تی.مثلا قراره زیر نظر معاونت مالی گذشته که امروز معاون اقتصادی گروهه خط مشی اقتصادی گروه برای بخش های بازرگانی،کشاورزی و صنعتی گروه برنامه ریزی بشه.
از اونجایی که نه درآمد هاستینگ اونقدر چشمگیره و نه با انواع وام مسکن ؛ ازدواج ؛ خودرو و خرج یک سر عائله میشه زندگی رو چرخوند.بماند که باید کلی هزینه سرور رو هر ماه سر وقت تقدیم کنم.این شرکتی هم که بیشتر از چهار ساله توش هستم ،صفرای حقوقش اونقدر نیست که دلفریب باشه.من باید مدیون مدیران سابقم باشم که از شرکت جدیدشون  زنگ میزنن و ازم میخوان بعد از ظهرها به گروه بازرگانی شون ملحق بشم.من کشته مرده این اخلاق خوب و پشت کارم هستم که با هر مدیری که کار میکنم رابطه ش رو با من حفظ میکنه!
این کار دوم یک  تجربه جالب در زمینه برگزاری نمایشگاه های بین المللی درخارج از کشوره.فعلا هم برای شروع  الجزائر در حوزه نفت و گاز و اریتره در زمینه کالاهای ایرانی تو برنامه س.
درسته که از سفر به کشورهایی مثل عراق خسته شدم ولی تجربه سفر خصوصا کاری فوق العاده س.هر چی باشه شاخ آفریقا به عراق جنگ زده می ارزه.

از زندگی مشترک بگم و سوالهایی که دیگران در مورد ازدواج ازم میپرسن.اینکه ازدواج خوبه یا بد.اینکه راضی هستم یا نه.قطعا ازدواج من راضی کننده بوده و همسرم رو هم خیلی دوست دارم ولی جدی میگم  اگر زندگی مشترک قرار باشه احاطه ای از حاشیه داشته باشه هیچوقت به ازدواج فکر نکنید.از زمین زمان مسائل حاشیه ای می باره که خیلی هاش در چند ماه اول آزار دهنده س و به مرور از بین میره وبعضی هاش مثل زخم کهنه همیشه در انتظار باز شدنه.من در کل راضی ام.خیلی عوض شدم و حس میکنم چقدر در تصمیم گیری ها و رفتارم تغییرات و منطق  و حس مسولیت نسبت به قبل از ازدواج بیشتر شده.
اینکه برخلاف چهار ماه پیش یکنفر نیستم که فقط به خودم فکر کنم و اول باید شرایط نفر دوم رو در نظر بگیرم.مثلا به نظرم خرید xbox یک خرید خودخواهانه بود که بیشتر به درد زندگی مجردی میخورد ولی خرید یک کتابخونه تصمیمی جمعی و با ملاحظه تری بود.هر چند با واکنشی روبرو نشدم ولی احساس شخصیم گواهی میداد که باید به ما بودن بیشتر از من بودم عمل کنم.

دلم برای ویلونم تنگ شده.درسته که جایی براش در خونه پیدا شده ولی چیزی که مهمه اینکه در یکسال اخیر اینقدر ازش دور بودم که وقتی شروع به زدن میکنم اکثرا پر از غلط و غلوطه.نت ها بعضا یادم رفته.تو کوک کردن ساز اشتباه میکنم و در زدن پر اشتباهم.

تو فکرم با همه تنبلی که نسبت به وبلاگم دارم از مویبل تایپ به وردپرس کوچ کنم.به عنوام یک ام تی کار قدیمی تصمیم سختیه ولی واقعا مویبل تایپ دیگه منو به ذوق نمیاره.(لطفا یوزرهای پایگان از فردا نیان بگن مارو هم از ام تی به وردپرس انتقال بدین.این تنها یک تصمیم شخصیه!)