<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>داریوش کبیر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.dariushkabir.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1</id>
   <updated>2010-06-10T06:49:00Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>سیصد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/06/post_286.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3035</id>
   
   <published>2010-06-10T06:02:02Z</published>
   <updated>2010-06-10T06:49:00Z</updated>
   
   <summary>هیچ دقت نکرده بودم تا امروز که میخواستم پست جدیدی بنویسم و اینکه تازه سیصدمین مطلب رو در داریوش کبیر نوشتم.قطعا آمار خیلی پائینیه.من از سال 2002 یعنی حدود هشت سال پیش وبلاگ نویسی رو شروع کردم و با احتساب انتقال مطالبم در بلاگ اسپات و پرشین بلاگ این تعداد مطلب خیلی کمه.خب زیاد هم مهم  نیست مگه قرار چی بنویسم که حرص تعدادی پست بی مصرف خودم رو بزنم ؟با اینحال اینجا رو دوست دارم و فکر میکنم اگرچه کم مینویسم ولی همینکه جایی برای مرور خاطرات و نوشتن مطالبی که سالها بعد به عنوان یادگاری افکار گذشته باقی میمونه ، میتونه ارزشمند باشه.

از یک سال پیش تصمیم داشتم از شرکت والفجر استعفا بدم .جو کسل کننده و حاشیه ای اون با تمام تلاش هایی که صورت میگرفت به دلایلی هیچوقت درست حسابی به ثمر نمی نشست.تغییر مدوام مدیران هر بخش ،دستورات احساسی و ...
حدود چهار سال در بخش بازرگانی و صادرات والفجر با سمت مدیر حوزه عراق و نه ماه هم عنوان مدیر آی تی در این شرکت فعالیت کردم.اگر پایگان و تشکیلات شرکت خودم رو که از دوران دانشجویی تا امروز ادامه داره و یکسال فعالیت در روزنامه آسیا رو که در سال آخر دانشگاه رو کنار بگذارم ،میشه گفت شغل اصلی و رسمی من فعالیت پنج ساله در این شرکت بود و قطعا جدا شدن از اون بعد از این مدت به دلایل وابستگی میان همکاران،برنامه ها و ماموریت های کاری و همه چیزش سخت باشه.با اینحال این جرات رو پیدا کردم که بالاخره نامه استعفاء رو جهت قطع همکاری ابلاغ کنم.
و اما کار جدید.سفر به آفریقا! نفت و گاز و خدمات فنی و مهندسی.به نظر هیجان انگیزه خصوصا بعد از تجربه های سفر به عراق و مشکلاتی که اونجا بود.اینکه اونجا چقدر قرار بمونم هنوز مشخص نیست.چند ماه یا چند سال.شرایط و تجربه ای جدید.قطعا در آینده جزئیات بیشتری رو در این خصوص مینویسم.

به این نتیجه رسیدم که هر کس بدبخت تر باشه موفق تره .این نتیجه مشاهدات منه و قطعا خلاف اون هم هست و حتما افراد موفقی هم هستند که کاملا خوشبختن!
تعجب میکنم چطور یک آبدارچی ساده از دوری راه،کسری و مذیقه مالی حرف میزنه و چطور از مشکلات زندگیش می ناله ولی یک دفعه خبرداری میشی در حال معامله زمینه،مونده با ماشین بیاد سرکار به صرفه تره یا با موتور،عید سوریه بره یا مشهد،زمینی بره یا هوایی .خنده دار نیست؟ آبدارچی مثال بود و افرادی در چنین ترازی بارها مشاهده شدن که تعجب خیلی هارو برانگیختن به طوریکه سعی میکردم از نداری طرف غصه بخورم!

به نظرم خاله زنک بازی ،خبرچینی ، آنتن امروزی تنها شغل ارگانی در هر سازمان و شرکته که هیچوقت بابت خدمات ناتمامش مشمول اضافه کاری و افزایش حقوق نمیشه.بنازم به خاله مردی! که هیچوقت با وجود عدم افزایش حقوق در چهار سال گذشته با پشتکار فراوان  در حاله خدمته.

لاغر کردن من جدا وارد فاز لوس بازی شد.کاهش وزن به مرز 12 کیلو رسید و سایز از 38به 32
این روزها از فرط کمبود وزن تشویق به خوردن بیشتر غذا شدم.</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">هیچ دقت نکرده بودم تا امروز که میخواستم پست جدیدی بنویسم و اینکه تازه سیصدمین مطلب رو در داریوش کبیر نوشتم.قطعا آمار خیلی پائینیه.من از سال 2002 یعنی حدود هشت سال پیش وبلاگ نویسی رو شروع کردم و با احتساب انتقال مطالبم در بلاگ اسپات و پرشین بلاگ این تعداد مطلب خیلی کمه.خب زیاد هم مهم&nbsp; نیست مگه قرار چی بنویسم که حرص تعدادی پست بی مصرف خودم رو بزنم ؟با اینحال اینجا رو دوست دارم و فکر میکنم اگرچه کم مینویسم ولی همینکه جایی برای مرور خاطرات و نوشتن مطالبی که سالها بعد به عنوان یادگاری افکار گذشته باقی میمونه ، میتونه ارزشمند باشه.<br />
<br />
از یک سال پیش تصمیم داشتم از شرکت والفجر استعفا بدم .جو کسل کننده و حاشیه ای اون با تمام تلاش هایی که صورت میگرفت به دلایلی هیچوقت درست حسابی به ثمر نمی نشست.تغییر مدوام مدیران هر بخش ،دستورات احساسی و ...<br />
حدود چهار سال در بخش بازرگانی و صادرات والفجر با سمت مدیر حوزه عراق و نه ماه هم عنوان مدیر آی تی در این شرکت فعالیت کردم.اگر پایگان و تشکیلات شرکت خودم رو که از دوران دانشجویی تا امروز ادامه داره و یکسال فعالیت در روزنامه آسیا رو که در سال آخر دانشگاه رو کنار بگذارم ،میشه گفت شغل اصلی و رسمی من فعالیت پنج ساله در این شرکت بود و قطعا جدا شدن از اون بعد از این مدت به دلایل وابستگی میان همکاران،برنامه ها و ماموریت های کاری و همه چیزش سخت باشه.با اینحال این جرات رو پیدا کردم که بالاخره نامه استعفاء رو جهت قطع همکاری ابلاغ کنم.<br />
و اما کار جدید.سفر به آفریقا! نفت و گاز و خدمات فنی و مهندسی.به نظر هیجان انگیزه خصوصا بعد از تجربه های سفر به عراق و مشکلاتی که اونجا بود.اینکه اونجا چقدر قرار بمونم هنوز مشخص نیست.چند ماه یا چند سال.شرایط و تجربه ای جدید.قطعا در آینده جزئیات بیشتری رو در این خصوص مینویسم.<br />
<br />
به این نتیجه رسیدم که هر کس بدبخت تر باشه موفق تره .این نتیجه مشاهدات منه و قطعا خلاف اون هم هست و حتما افراد موفقی هم هستند که کاملا خوشبختن!<br />
تعجب میکنم چطور یک آبدارچی ساده از دوری راه،کسری و مذیقه مالی حرف میزنه و چطور از مشکلات زندگیش می ناله ولی یک دفعه خبرداری میشی در حال معامله زمینه،مونده با ماشین بیاد سرکار به صرفه تره یا با موتور،عید سوریه بره یا مشهد،زمینی بره یا هوایی .خنده دار نیست؟ آبدارچی مثال بود و افرادی در چنین ترازی بارها مشاهده شدن که تعجب خیلی هارو برانگیختن به طوریکه سعی میکردم از نداری طرف غصه بخورم!<br />
<br />
به نظرم خاله زنک بازی ،خبرچینی ، آنتن امروزی تنها شغل ارگانی در هر سازمان و شرکته که هیچوقت بابت خدمات ناتمامش مشمول اضافه کاری و افزایش حقوق نمیشه.بنازم به خاله مردی! که هیچوقت با وجود عدم افزایش حقوق در چهار سال گذشته با پشتکار فراوان&nbsp; در حاله خدمته.<br />
<br />
لاغر کردن من جدا وارد فاز لوس بازی شد.کاهش وزن به مرز 12 کیلو رسید و سایز از 38به 32<br />
این روزها از فرط کمبود وزن تشویق به خوردن بیشتر غذا شدم.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دندان عقل</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/05/post_285.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3033</id>
   
   <published>2010-05-22T10:55:24Z</published>
   <updated>2010-05-22T11:37:12Z</updated>
   
   <summary>بالاخره باید روزی به رکورد دندان پزشکی نرفتن خاتمه می دادم.همیشه با غرور خاصی میگفتم من؟من اصلا دندون پزشکی نرفتم،خصوصا اگر مخاطب من افرادی بودن که یک دستشون روی لپشون بود و از درد به خودشون می پیچیدن!
حالا فکر نکنید دندن هام رو کرم خورده یا کار به عصب و عصب کشی رسیده .دندان عقلم از دو طرف فک و به صورت افقی  چنان زوری به دندونهای ردیف پائین آورده بودن  که بعضی اوقات صدای فشاری که بهشون وارد میشه رو حس میکردم!همچون غریبه ای بر روی صندلی ( که ظاهرا اسمی داره و من یاد نگرفتم)نشستم و بعد از بی هوشی موضعی یکی از دندان های عقلم جراحی و بیرون آورده شد.تا امروز که یکماه از این عمل جراحی که من اون رو در حد عمل قلب باز مهم میدونم دمار از روزگارم درآومده.درد درد و درد

خداخدا میکردم همسر محترمه نبینه که انگشت مخصوص حلقه ازدواج درست بیست و چهار ساعت رو بدون حلقه گذرونده .( نه اینکه ما زن ذلیل باشیم  بلکه ادعا میکردم هیچوقت یادم نمیره حلقه رو دستم نکنم)فردای آن روز طبق عادت وقتی خواستم وضو بگیرم دیدیم حلقه نیست.تا موقع رسیدن به خونه همش تو این فکر بودم نکنه گمش کرده باشم.عصر اون رو در  تنگ ماهی بدون ماهی پیدا کردم یادم افتاد برای وضو و نماز اون رو در آوردم  اون تو انداختم. به طور نامحسوس دستم کردم و خیالم راحت شد گم نشده.
نه اینکه حلقه یا هر چیز دیگه ای ضامن تعهد باشه کما اینکه کلا از اینکه چیزی غیر از ساعت مچی تحمل شی ء اضافه ای با خودم حمل کنم احساس خوبی ندارم.ولی به نظرم بیش از نود درصد ( به روایتی 102 درصد!) مردهای متاهل حلقه ازدواجشون رو دست نمیکنن.

نمیدونم چه اصراری به ماشین آوردن برای رفتن به سر کار دارم.وقتی مترو دو کوچه پائین تر از خونه باشه و فاصله شرکت تا ایستگاه کمتر از دویست متر چرا باید با ترس و لرز روزهای فرد پشت ماشین های دیگه قایم بشم تا پلیس نبینه و روزهای زوج هم مانند روزهای فرد در به در دنبال جا بگردم و در محدوده ای یک کیلومتری با سلام وصلوات جای پارک پیدا کنم.بماند که برای برگشت به خونه باید بیشتر از یک ساعت در اتوبان همت حرص بخورم ،گهگدار جریمه بشم،ماشین دچار استحلاک بشه و ...
درسته که مترو شلوغه،شاید همیشه جا برای نشستن نیست که البته برای من هر موقعی که با مترو رفتم جا بوده و البته بوی عرق و هزار معجون دیگه حال  بهم زن ولی درقیاس با مصائب ماشین آوردن، استحلاک و بنزین و ... قابل هیچی نیست.

کاهش وزن از مرز ده کیلو هم گذشت.حالا یک جورهایی قد 184 با وزن 84 متناسب تر شده ولی چهار پنج کیلو دیگه برای ضریب اطمینان بیشتر لازمه.یک جورهایی شدیم سنبل اراده در شرکت و مشاور لاغری

سیستم کامپیوتر خونه با همه مخلفاتش فروختم رفت به امید این تکنولوژی جدید Asus</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">بالاخره باید روزی به رکورد دندان پزشکی نرفتن خاتمه می دادم.همیشه با غرور خاصی میگفتم من؟من اصلا دندون پزشکی نرفتم،خصوصا اگر مخاطب من افرادی بودن که یک دستشون روی لپشون بود و از درد به خودشون می پیچیدن!<br />
حالا فکر نکنید دندن هام رو کرم خورده یا کار به عصب و عصب کشی رسیده .دندان عقلم از دو طرف فک و به صورت افقی&nbsp; چنان زوری به دندونهای ردیف پائین آورده بودن&nbsp; که بعضی اوقات صدای فشاری که بهشون وارد میشه رو حس میکردم!همچون غریبه ای بر روی صندلی ( که ظاهرا اسمی داره و من یاد نگرفتم)نشستم و بعد از بی هوشی موضعی یکی از دندان های عقلم جراحی و بیرون آورده شد.تا امروز که یکماه از این عمل جراحی که من اون رو در حد عمل قلب باز مهم میدونم دمار از روزگارم درآومده.درد درد و درد<br />
<br />
خداخدا میکردم همسر محترمه نبینه که انگشت مخصوص حلقه ازدواج درست بیست و چهار ساعت رو بدون حلقه گذرونده .( نه اینکه ما زن ذلیل باشیم&nbsp; بلکه ادعا میکردم هیچوقت یادم نمیره حلقه رو دستم نکنم)فردای آن روز طبق عادت وقتی خواستم وضو بگیرم دیدیم حلقه نیست.تا موقع رسیدن به خونه همش تو این فکر بودم نکنه گمش کرده باشم.عصر اون رو در&nbsp; تنگ ماهی بدون ماهی پیدا کردم یادم افتاد برای وضو و نماز اون رو در آوردم&nbsp; اون تو انداختم. به طور نامحسوس دستم کردم و خیالم راحت شد گم نشده.<br />
نه اینکه حلقه یا هر چیز دیگه ای ضامن تعهد باشه کما اینکه کلا از اینکه چیزی غیر از ساعت مچی تحمل شی ء اضافه ای با خودم حمل کنم احساس خوبی ندارم.ولی به نظرم بیش از نود درصد ( به روایتی 102 درصد!) مردهای متاهل حلقه ازدواجشون رو دست نمیکنن.<br />
<br />
نمیدونم چه اصراری به ماشین آوردن برای رفتن به سر کار دارم.وقتی مترو دو کوچه پائین تر از خونه باشه و فاصله شرکت تا ایستگاه کمتر از دویست متر چرا باید با ترس و لرز روزهای فرد پشت ماشین های دیگه قایم بشم تا پلیس نبینه و روزهای زوج هم مانند روزهای فرد در به در دنبال جا بگردم و در محدوده ای یک کیلومتری با سلام وصلوات جای پارک پیدا کنم.بماند که برای برگشت به خونه باید بیشتر از یک ساعت در اتوبان همت حرص بخورم ،گهگدار جریمه بشم،ماشین دچار استحلاک بشه و ...<br />
درسته که مترو شلوغه،شاید همیشه جا برای نشستن نیست که البته برای من هر موقعی که با مترو رفتم جا بوده و البته بوی عرق و هزار معجون دیگه حال&nbsp; بهم زن ولی درقیاس با مصائب ماشین آوردن، استحلاک و بنزین و ... قابل هیچی نیست. <br />
<br />
کاهش وزن از مرز ده کیلو هم گذشت.حالا یک جورهایی قد 184 با وزن 84 متناسب تر شده ولی چهار پنج کیلو دیگه برای ضریب اطمینان بیشتر لازمه.یک جورهایی شدیم سنبل اراده در شرکت و مشاور لاغری<br />
<br />
سیستم کامپیوتر خونه با همه مخلفاتش فروختم رفت به امید این<a href="http://www.asus.com/product.aspx?P_ID=JEaDVvtKZ9hHhda2"> تکنولوژی جدید Asus</a></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کاهش وزن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/05/post_284.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3030</id>
   
   <published>2010-05-09T07:28:00Z</published>
   <updated>2010-05-09T08:24:39Z</updated>
   
   <summary>یعنی همه چیز از روزی شروع شد که دیدیم غذای شرکت روز به روز افتضاح تر میشه.غذا خوبه ش که جوجه کباب بود سرجمع مقدارش به سه بند انگشت نمیرسید.چاق و لاغرم نمی شناخت ، باید یک جور با نون چهار لا شده و کلی نمک و فلفل غذا رو طعم میدادیم و میخوردیم.
حالا چی شد ؟تو پست قبلی گفتم پنج کیلو از 9 کیلویی که سال گذشته کم کرده بودم برگشته و اینجوری قرار باشه ادامه بدم میرم قاطی مردهای شکم گنده و چاق.حالا هر چی بگم قدم چون نسبتا بلنده نشون نمیده  ولی هر چی باشه بالاخره اضافه وزن خودش رو نشون داد.
قضیه از اونجایی جدی شد که با مقایسه عکس های هشت نه سال پیشم که مصادف با دوران دانشجویی و وبلاگ نویسی بود  با عکس های الانم کلی فرق داشت.درسته بزرگتر و جا افتاده تر شدم ، درسته موهام خیلی سفید شده و از ریش لنگری و نوع لباس پوشدین دوذان جوانی خبری نیست ولی هر چی باشه اگر سن بالا میره در عوض میشه وزن رو پائین آورد .ماجرای لاغر کردن من همزمان شد با موج جدیدی که در شرکت راه افتاده، طوریکه پنج شش نفر دیگه از همکاران زن و مرد هم به تکاپو افتادن وزن کم کنن.
ترجیح میدم این پست وبلاگ رو صرفا اختصاص بدم به تجربه قابل قبول و موفقی که برای کاهش وزن پیاده کردم.
در کل این چنین عمل کردم :
اول از همه رفتم لیست میزان کالری 90 درصد غذاها و خوردنی هایی که ممکنه به طور عادی در برنامه غذایی من جایی داشته باشه رو بدست آوردم.
بعدش برنامه های غذایی وعده ای که میزان کالری صبح و ظهر و شب رو پیشنهادی  و به ترتیب افزایش کالری دسته بندی کرد رو تهیه کردم.
سراغ شاخص توده بدن رو گرفتم و با استفاده از وزن و قد ، مقدار مورد نظر شاخص توده رو بدست آوردم و برای رسیدن به اون وزن برنامه ریزی کردم.
یک دستگاه توتال کر که برای حرکات شکم بود رو سفارش دادم و روزانه شروع کردم به حداقل 200 حرکت مختلف شکم رو زدن
قرص گیاهی سوپر اسلیم که چربی سوز بی خطریه گرفتم و روزی یک عدد صبح ها خوردم.
پیاده روی و پله بالاپائین کردن رو با توجه به پارک کردن ماشین در جای دور و عدم استفاده از آسانسور بیشتر کردم.
نمک زدن اضافه ، تند خوردن غذا ، آب خوردن حین غذا ،هله هوله خوری وقت و بی وقت ، فست فود رو قطع و میزان ناهار رو به نصف رسوندم و جوری عادت کردم که با دیدن نصف دیگه غذا بجای وسوسه از دیدن بقیه غذا حالم بد میشد.
این روش رو در مهمترین آزمون یعنی حضور در مهمانی و عروسی امتحان کردم و خیل غذاهای چرب و خوشمزه رو به یک وعده غذا به میزان همیشگی ترجیح دادم.
با محسابه میزان کالری روزانه ای که برای وزن مناسب در نظر داشتم ،اختلاف کالری های مصرف نشده رو به خوردنی هایی مثل بادام خام، لواشک ، بیسکوئیت ساقه طلایی ،میوه ،یا هر چیز دیگه ای رو که  هوس میکردم تکمیل میکردم.
منتظر نتیجه هستید؟
در عرض سی و پنج روز ، 9 کیلو ناقابل کم کردم و 4 سایز کم شدم.جوری که الان مجبورم یکی دو تا شلوار جدید بگیرم و شلوارها و پیراهن های نویی که چند سال پیش چشم بسته در ماموریت های دبی و  عربستان خریده بودم رو دوباره بپوشم.
این کاهش حداقل تا یکماه به روش ماه گذشته ادامه داره و از ماه آینده با تثبیت وزن و شاخص توده بدن ،وزن مورد نظرم رو حفظ میکنم.


</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">یعنی همه چیز از روزی شروع شد که دیدیم غذای شرکت روز به روز افتضاح تر میشه.غذا خوبه ش که جوجه کباب بود سرجمع مقدارش به سه بند انگشت نمیرسید.چاق و لاغرم نمی شناخت ، باید یک جور با نون چهار لا شده و کلی نمک و فلفل غذا رو طعم میدادیم و میخوردیم.<br />
حالا چی شد ؟تو پست قبلی گفتم پنج کیلو از 9 کیلویی که سال گذشته کم کرده بودم برگشته و اینجوری قرار باشه ادامه بدم میرم قاطی مردهای شکم گنده و چاق.حالا هر چی بگم قدم چون نسبتا بلنده نشون نمیده&nbsp; ولی هر چی باشه بالاخره اضافه وزن خودش رو نشون داد.<br />
قضیه از اونجایی جدی شد که با مقایسه عکس های هشت نه سال پیشم که مصادف با دوران دانشجویی و وبلاگ نویسی بود&nbsp; با عکس های الانم کلی فرق داشت.درسته بزرگتر و جا افتاده تر شدم ، درسته موهام خیلی سفید شده و از ریش لنگری و نوع لباس پوشدین دوذان جوانی خبری نیست ولی هر چی باشه اگر سن بالا میره در عوض میشه وزن رو پائین آورد .ماجرای لاغر کردن من همزمان شد با موج جدیدی که در شرکت راه افتاده، طوریکه پنج شش نفر دیگه از همکاران زن و مرد هم به تکاپو افتادن وزن کم کنن.<br />
ترجیح میدم این پست وبلاگ رو صرفا اختصاص بدم به تجربه قابل قبول و موفقی که برای کاهش وزن پیاده کردم.<br />
در کل این چنین عمل کردم :<br />
اول از همه رفتم لیست میزان کالری 90 درصد غذاها و خوردنی هایی که ممکنه به طور عادی در برنامه غذایی من جایی داشته باشه رو بدست آوردم.<br />
بعدش برنامه های غذایی وعده ای که میزان کالری صبح و ظهر و شب رو پیشنهادی&nbsp; و به ترتیب افزایش کالری دسته بندی کرد رو تهیه کردم.<br />
سراغ شاخص توده بدن رو گرفتم و با استفاده از وزن و قد ، مقدار مورد نظر شاخص توده رو بدست آوردم و برای رسیدن به اون وزن برنامه ریزی کردم.<br />
یک دستگاه توتال کر که برای حرکات شکم بود رو سفارش دادم و روزانه شروع کردم به حداقل 200 حرکت مختلف شکم رو زدن<br />
قرص گیاهی سوپر اسلیم که چربی سوز بی خطریه گرفتم و روزی یک عدد صبح ها خوردم.<br />
پیاده روی و پله بالاپائین کردن رو با توجه به پارک کردن ماشین در جای دور و عدم استفاده از آسانسور بیشتر کردم.<br />
نمک زدن اضافه ، تند خوردن غذا ، آب خوردن حین غذا ،هله هوله خوری وقت و بی وقت ، فست فود رو قطع و میزان ناهار رو به نصف رسوندم و جوری عادت کردم که با دیدن نصف دیگه غذا بجای وسوسه از دیدن بقیه غذا حالم بد میشد.<br />
این روش رو در مهمترین آزمون یعنی حضور در مهمانی و عروسی امتحان کردم و خیل غذاهای چرب و خوشمزه رو به یک وعده غذا به میزان همیشگی ترجیح دادم.<br />
با محسابه میزان کالری روزانه ای که برای وزن مناسب در نظر داشتم ،اختلاف کالری های مصرف نشده رو به خوردنی هایی مثل بادام خام، لواشک ، بیسکوئیت ساقه طلایی ،میوه ،یا هر چیز دیگه ای رو که&nbsp; هوس میکردم تکمیل میکردم.<br />
منتظر نتیجه هستید؟<br />
در عرض سی و پنج روز ، 9 کیلو ناقابل کم کردم و 4 سایز کم شدم.جوری که الان مجبورم یکی دو تا شلوار جدید بگیرم و شلوارها و پیراهن های نویی که چند سال پیش چشم بسته در ماموریت های دبی و&nbsp; عربستان خریده بودم رو دوباره بپوشم.<br />
این کاهش حداقل تا یکماه به روش ماه گذشته ادامه داره و از ماه آینده با تثبیت وزن و شاخص توده بدن ،وزن مورد نظرم رو حفظ میکنم.<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سال جدید</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/04/post_283.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3027</id>
   
   <published>2010-04-05T07:26:11Z</published>
   <updated>2010-04-05T11:55:14Z</updated>
   
   <summary>سال نو رو به همه تبریک میگم.از اونجایی که خودم بیست روزی میشه به وبلاگم سر نزدم و گرفتار کارهای آخر سال بودم فکر میکردم پست سال نو رو نوشتم.البته هنوز دچار آلزایمر نشدم ولی وقتی یک چیزی رو تو مغزت میذاری تو مشغله کاری فکر میکنی انجامش دادی.
سال 88 سال خوبی نبود.یعنی در مجموع خوب نبود.درسته که من در این سال ازدواج کردم.بیشترین درآمد و پس انداز رو داشتم ولی هر جوری بهش فکر میکنم میبینم دلچسب نبوده.
اولین عید نوروز رو با مهدیه جشن گرفتم،عکس گرفتیم،سبزی پلو با ماهی خوردیم،ماهی های قرمز تنگ رو دو سه بار تشیع جنازه کردیم،عیدی گرفتیم و دادیم ؛ چند روزی شهرهای شمال رو ایستگاه ایستگاه سر زدیم و در آخر با جشن تولد مهدیه عید امسال رو به پایان رسوندیم. از حالا هم داریم  میشماریم تا  عید سال 90 چقدر دیگه باید صبر کنیم.

حالا که هوا دوباره خب شده قرار شده مطابق هر سال ورزش و پیاده روی و تحرک بیشتر داشته باشم.یکی از معضلات پشت میز نشستن اضافه وزن و تنبلیه.فراموش نکردم برای عروسی 9 کیلو وزن کم کردم.هر چند استرس و بازسازی خونه و البته ماه رمضان نقش مهمی در کاهش وزن داشت ولی چه کنم با اینکه بجای 9 کیلو ،5 کیلوش برگشته ولی اصلا دوست ندارم دوباره وزنم بالا بره.

فارسی 1 معضل جدید شده برای ملت ایران! تقریبا جایی نبود که ما بریم و طرف اعتیاد به این کانال نداشته باشه.زن و مرد و پیر و جوون هم نداره.متاسفانه برنامه های آب دوغ خیاری تلویزیون (بلا نسبت برنامه عمو پورنگ که همیشه به آخرش میرسم)تمومی نداره.مگه مردم چی لازم دارن؟وقتی به همین راحتی با چهار تا سریال آروم میشنن و سرشون گرم میشه چرا با برنامه های به شدت ضعیف ،کاری میکنن که ملت اصلا آنتن هوایی رو کور کنند .البته این حرف دلیلی بر تائید این کانال نیست چراکه جز دیالوگ های ضعیف و داستانهای بی سروته چیز خاصی ندیدم ولی حالت فانتزی برنامه ها و پشت بند هم پخش کردن سریال مردم رو دلخوش میکنه

عکس های زیادی در چند ماهه اخیر گرفتم ولی نمیدونم چرا حس آپدیت کردن فتوبلاگ نیست. هر چقدر هم عکس بگیرم هیچ کدوم به اندازه عکس های دسته جمعی و یادگاری شیرین نیست..این رو هم بگم با توجه به سوختن هاردم و از دست دادن عکس های یک سال اخیر که هیچ بک آپی ازش نداشتم در کمال نا امیدی از طریق کارت حافظه دقیقا عکس های یک سال اخیر بازیابی شد.فکرشو بکنید آرشیو عکس های دیجیتالی من نه ساله شدن و از دست دادن همه اونها چقدر سخت میتونه باشه.عکس های دانشجویی،وبلاگی،خانواده و دوستان و این آخریها عکس های دوران نامزدی تا عروسی و ماه عسل و گشت و گذار.
حرف از عکس شد و یاد این افتادم که در خانواده ما ، عکس ید طولانی در بقچه خاطراتمون داره.مثلا عکس شیشه ای مادر مادربزرگم که مربوط به بیش از صد سال پیش و عکس  مقوایی پدر پدربزرگم با قدمتی بیش از صد و بیست سال نه تنها موجوده بلکه صحیح و سالم پیش خودم بایگانی شده.</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">سال نو رو به همه تبریک میگم.از اونجایی که خودم بیست روزی میشه به وبلاگم سر نزدم و گرفتار کارهای آخر سال بودم فکر میکردم پست سال نو رو نوشتم.البته هنوز دچار آلزایمر نشدم ولی وقتی یک چیزی رو تو مغزت میذاری تو مشغله کاری فکر میکنی انجامش دادی.<br />
سال 88 سال خوبی نبود.یعنی در مجموع خوب نبود.درسته که من در این سال ازدواج کردم.بیشترین درآمد و پس انداز رو داشتم ولی هر جوری بهش فکر میکنم میبینم دلچسب نبوده.<br />
اولین عید نوروز رو با مهدیه جشن گرفتم،عکس گرفتیم،سبزی پلو با ماهی خوردیم،ماهی های قرمز تنگ رو دو سه بار تشیع جنازه کردیم،عیدی گرفتیم و دادیم ؛ چند روزی شهرهای شمال رو ایستگاه ایستگاه سر زدیم و در آخر با جشن تولد مهدیه عید امسال رو به پایان رسوندیم. از حالا هم داریم&nbsp; میشماریم تا&nbsp; عید سال 90 چقدر دیگه باید صبر کنیم.<br />
<br />
حالا که هوا دوباره خب شده قرار شده مطابق هر سال ورزش و پیاده روی و تحرک بیشتر داشته باشم.یکی از معضلات پشت میز نشستن اضافه وزن و تنبلیه.فراموش نکردم برای عروسی 9 کیلو وزن کم کردم.هر چند استرس و بازسازی خونه و البته ماه رمضان نقش مهمی در کاهش وزن داشت ولی چه کنم با اینکه بجای 9 کیلو ،5 کیلوش برگشته ولی اصلا دوست ندارم دوباره وزنم بالا بره.<br />
<br />
فارسی 1 معضل جدید شده برای ملت ایران! تقریبا جایی نبود که ما بریم و طرف اعتیاد به این کانال نداشته باشه.زن و مرد و پیر و جوون هم نداره.متاسفانه برنامه های آب دوغ خیاری تلویزیون (بلا نسبت برنامه عمو پورنگ که همیشه به آخرش میرسم)تمومی نداره.مگه مردم چی لازم دارن؟وقتی به همین راحتی با چهار تا سریال آروم میشنن و سرشون گرم میشه چرا با برنامه های به شدت ضعیف ،کاری میکنن که ملت اصلا آنتن هوایی رو کور کنند .البته این حرف دلیلی بر تائید این کانال نیست چراکه جز دیالوگ های ضعیف و داستانهای بی سروته چیز خاصی ندیدم ولی حالت فانتزی برنامه ها و پشت بند هم پخش کردن سریال مردم رو دلخوش میکنه<br />
<br />
عکس های زیادی در چند ماهه اخیر گرفتم ولی نمیدونم چرا حس آپدیت کردن فتوبلاگ نیست. هر چقدر هم عکس بگیرم هیچ کدوم به اندازه عکس های دسته جمعی و یادگاری شیرین نیست..این رو هم بگم با توجه به سوختن هاردم و از دست دادن عکس های یک سال اخیر که هیچ بک آپی ازش نداشتم در کمال نا امیدی از طریق کارت حافظه دقیقا عکس های یک سال اخیر بازیابی شد.فکرشو بکنید آرشیو عکس های دیجیتالی من نه ساله شدن و از دست دادن همه اونها چقدر سخت میتونه باشه.عکس های دانشجویی،وبلاگی،خانواده و دوستان و این آخریها عکس های دوران نامزدی تا عروسی و ماه عسل و گشت و گذار.<br />
حرف از عکس شد و یاد این افتادم که در خانواده ما ، عکس ید طولانی در بقچه خاطراتمون داره.مثلا عکس شیشه ای مادر مادربزرگم که مربوط به بیش از صد سال پیش و عکس&nbsp; مقوایی پدر پدربزرگم با قدمتی بیش از صد و بیست سال نه تنها موجوده بلکه صحیح و سالم پیش خودم بایگانی شده.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نعل روزگار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/03/post_282.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3026</id>
   
   <published>2010-03-11T05:53:01Z</published>
   <updated>2010-03-11T07:27:53Z</updated>
   
   <summary>اصلا حالم خوش نیست.عصبی ام.از همه چیز ،هر موضوع و هر اتفاق.گندش بزنن این روزگارو که نعلش همیشه از پاشنه ش آویزونه و عمل نمیکنه.

هارد کامپیوترم سوخت.خاک برسرم که سه تا هارد دارم که یکیشم اکسترناله ، اون وقت هاردی میسوزه که اصلیه و تنها بخاطر تنبلی و نگرفتن بک آپ فنا میشه.

گربه ها خنگ شدن.قبلن سر و گوش می جونبوندن و با دقت از خیابون رد میشدن.احمق ها سرشون رو مثل گاو می اندازن زمین و از وسط اتوبان رد میشن.روزی نیست که لاشه ی گربه زیر چرخ ماشینم قرچ قرچ نکنه.

بار دوم بود میرفتم برج میلاد.یک بار در حال ساخت و یک بار شیتیل شرکت در همایش بالا رفتن از برج بود.چه لذتی داره تو مایه های زلزله شیلی ،تهران بلرزه و برج هم ضد زلزله باشه و من از بالای برج شاهد زیر و رو شدن تهران باشم.مزه ش به اینه که همه بمیرن 

ممنون از کسانی که تولد ما رو تبریک گفتن.</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">اصلا حالم خوش نیست.عصبی ام.از همه چیز ،هر موضوع و هر اتفاق.گندش بزنن این روزگارو که نعلش همیشه از پاشنه ش آویزونه و عمل نمیکنه.<br />
<br />
هارد کامپیوترم سوخت.خاک برسرم که سه تا هارد دارم که یکیشم اکسترناله ، اون وقت هاردی میسوزه که اصلیه و تنها بخاطر تنبلی و نگرفتن بک آپ فنا میشه.<br />
<br />
گربه ها خنگ شدن.قبلن سر و گوش می جونبوندن و با دقت از خیابون رد میشدن.احمق ها سرشون رو مثل گاو می اندازن زمین و از وسط اتوبان رد میشن.روزی نیست که لاشه ی گربه زیر چرخ ماشینم قرچ قرچ نکنه.<br />
<br />
بار دوم بود میرفتم برج میلاد.یک بار در حال ساخت و یک بار شیتیل شرکت در همایش بالا رفتن از برج بود.چه لذتی داره تو مایه های زلزله شیلی ،تهران بلرزه و برج هم ضد زلزله باشه و من از بالای برج شاهد زیر و رو شدن تهران باشم.مزه ش به اینه که همه بمیرن&nbsp; <br />
<br />
ممنون از کسانی که تولد ما رو تبریک گفتن.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>29 سالگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/02/post_281.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3025</id>
   
   <published>2010-02-26T07:09:11Z</published>
   <updated>2010-02-26T07:23:32Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="center"><img height="350" width="518" src="http://www.dariushkabir.com/2010/02/26/26588_357384610449_667195449_5376358_7335215_n.jpg" alt="" /></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای بی مزه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/02/post_280.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3024</id>
   
   <published>2010-02-16T07:33:14Z</published>
   <updated>2010-02-16T08:00:01Z</updated>
   
   <summary>یعنی از فردای به روز کردن پست قبلی تا امروز بارها شده میخواستم چیزی بنویسم.حالا یا کاری پیش میاد یا مطلبی که میخواستم بنویسم به کل یادم میره.الان هم دیدم کمی اطرافم خلوت شده و خلوتی به همراه چاشنی حوصله.به راستی که وبلاگ نویسی بی مزه ترین کار ممکن شده.یعنی از لحاظ ارزشی سیر نزولی داشته.این رو هم اضافه کنم همین چند خط رو هم با فاصله پنج شش روزه نوشتم .یعنی درست وقتی حوصله نوشتن پیدا کردم دوباره بیخیال شدم تا امروز.
یک جمله برای وبلاگ غیر وبلاگ و در کل زندگی این روزها.این روزها با همه اتفاقاتش بی مزه س.طعم نداره .نه تلخه نه گس.بی مزه بی مزه س

اوضاع کار و بار حسابی خرابه.به سرمایه دارا پیشنهاد میکنم اگر یک چیکه پول دارن یک توک پا به شرکت ما سر بزنن که بخش بازرگانیش با وارد کردن کلی کاغذ و میلگرد و استیل داره تو سر مالش میزنه تا تبدیل به پولش کنه.حالا بیشتر توضیح نمیدم  بسکه اینجا فضول هست و البته همکارانی که تازه با واژه هایی مثل وبلاگ آشنا شدن ممکنه سر از اینجا در بیارن و بد بشه.در کل این وبلاگ جایی برای زیرآب  زدن و نقد کردن شرکت و مملکت نیست.
بگذریم...
از اونجایی که از چند ماه پیش از مدیریت حوزه عراق شدیم مدیر آی تی و دیدیم آبی از مدیریت آی تی گرم نمیشه داریم به بخش معاونت برنامه ریزی و اقصادی شرکت منتقل میشیم.این شد یک چیزی.تلفیق چهار  سال کار بازرگانی در بخش صادرات به همراه تجربه ای تی.مثلا قراره زیر نظر معاونت مالی گذشته که امروز معاون اقتصادی گروهه خط مشی اقتصادی گروه برای بخش های بازرگانی،کشاورزی و صنعتی گروه برنامه ریزی بشه.
از اونجایی که نه درآمد هاستینگ اونقدر چشمگیره و نه با انواع وام مسکن ؛ ازدواج ؛ خودرو و خرج یک سر عائله میشه زندگی رو چرخوند.بماند که باید کلی هزینه سرور رو هر ماه سر وقت تقدیم کنم.این شرکتی هم که بیشتر از چهار ساله توش هستم ،صفرای حقوقش اونقدر نیست که دلفریب باشه.من باید مدیون مدیران سابقم باشم که از شرکت جدیدشون  زنگ میزنن و ازم میخوان بعد از ظهرها به گروه بازرگانی شون ملحق بشم.من کشته مرده این اخلاق خوب و پشت کارم هستم که با هر مدیری که کار میکنم رابطه ش رو با من حفظ میکنه!
این کار دوم یک  تجربه جالب در زمینه برگزاری نمایشگاه های بین المللی درخارج از کشوره.فعلا هم برای شروع  الجزائر در حوزه نفت و گاز و اریتره در زمینه کالاهای ایرانی تو برنامه س.
درسته که از سفر به کشورهایی مثل عراق خسته شدم ولی تجربه سفر خصوصا کاری فوق العاده س.هر چی باشه شاخ آفریقا به عراق جنگ زده می ارزه.

از زندگی مشترک بگم و سوالهایی که دیگران در مورد ازدواج ازم میپرسن.اینکه ازدواج خوبه یا بد.اینکه راضی هستم یا نه.قطعا ازدواج من راضی کننده بوده و همسرم رو هم خیلی دوست دارم ولی جدی میگم  اگر زندگی مشترک قرار باشه احاطه ای از حاشیه داشته باشه هیچوقت به ازدواج فکر نکنید.از زمین زمان مسائل حاشیه ای می باره که خیلی هاش در چند ماه اول آزار دهنده س و به مرور از بین میره وبعضی هاش مثل زخم کهنه همیشه در انتظار باز شدنه.من در کل راضی ام.خیلی عوض شدم و حس میکنم چقدر در تصمیم گیری ها و رفتارم تغییرات و منطق  و حس مسولیت نسبت به قبل از ازدواج بیشتر شده.
اینکه برخلاف چهار ماه پیش یکنفر نیستم که فقط به خودم فکر کنم و اول باید شرایط نفر دوم رو در نظر بگیرم.مثلا به نظرم خرید xbox یک خرید خودخواهانه بود که بیشتر به درد زندگی مجردی میخورد ولی خرید یک کتابخونه تصمیمی جمعی و با ملاحظه تری بود.هر چند با واکنشی روبرو نشدم ولی احساس شخصیم گواهی میداد که باید به ما بودن بیشتر از من بودم عمل کنم.

دلم برای ویلونم تنگ شده.درسته که جایی براش در خونه پیدا شده ولی چیزی که مهمه اینکه در یکسال اخیر اینقدر ازش دور بودم که وقتی شروع به زدن میکنم اکثرا پر از غلط و غلوطه.نت ها بعضا یادم رفته.تو کوک کردن ساز اشتباه میکنم و در زدن پر اشتباهم.

تو فکرم با همه تنبلی که نسبت به وبلاگم دارم از مویبل تایپ به وردپرس کوچ کنم.به عنوام یک ام تی کار قدیمی تصمیم سختیه ولی واقعا مویبل تایپ دیگه منو به ذوق نمیاره.(لطفا یوزرهای پایگان از فردا نیان بگن مارو هم از ام تی به وردپرس انتقال بدین.این تنها یک تصمیم شخصیه!)
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">یعنی از فردای به روز کردن پست قبلی تا امروز بارها شده میخواستم چیزی بنویسم.حالا یا کاری پیش میاد یا مطلبی که میخواستم بنویسم به کل یادم میره.الان هم دیدم کمی اطرافم خلوت شده و خلوتی به همراه چاشنی حوصله.به راستی که وبلاگ نویسی بی مزه ترین کار ممکن شده.یعنی از لحاظ ارزشی سیر نزولی داشته.این رو هم اضافه کنم همین چند خط رو هم با فاصله پنج شش روزه نوشتم .یعنی درست وقتی حوصله نوشتن پیدا کردم دوباره بیخیال شدم تا امروز.<br />
یک جمله برای وبلاگ غیر وبلاگ و در کل زندگی این روزها.این روزها با همه اتفاقاتش بی مزه س.طعم نداره .نه تلخه نه گس.بی مزه بی مزه س<br />
<br />
اوضاع کار و بار حسابی خرابه.به سرمایه دارا پیشنهاد میکنم اگر یک چیکه پول دارن یک توک پا به شرکت ما سر بزنن که بخش بازرگانیش با وارد کردن کلی کاغذ و میلگرد و استیل داره تو سر مالش میزنه تا تبدیل به پولش کنه.حالا بیشتر توضیح نمیدم&nbsp; بسکه اینجا فضول هست و البته همکارانی که تازه با واژه هایی مثل وبلاگ آشنا شدن ممکنه سر از اینجا در بیارن و بد بشه.در کل این وبلاگ جایی برای زیرآب&nbsp; زدن و نقد کردن شرکت و مملکت نیست.<br />
بگذریم...<br />
از اونجایی که از چند ماه پیش از مدیریت حوزه عراق شدیم مدیر آی تی و دیدیم آبی از مدیریت آی تی گرم نمیشه داریم به بخش معاونت برنامه ریزی و اقصادی شرکت منتقل میشیم.این شد یک چیزی.تلفیق چهار&nbsp; سال کار بازرگانی در بخش صادرات به همراه تجربه ای تی.مثلا قراره زیر نظر معاونت مالی گذشته که امروز معاون اقتصادی گروهه خط مشی اقتصادی گروه برای بخش های بازرگانی،کشاورزی و صنعتی گروه برنامه ریزی بشه.<br />
از اونجایی که نه درآمد هاستینگ اونقدر چشمگیره و نه با انواع وام مسکن ؛ ازدواج ؛ خودرو و خرج یک سر عائله میشه زندگی رو چرخوند.بماند که باید کلی هزینه سرور رو هر ماه سر وقت تقدیم کنم.این شرکتی هم که بیشتر از چهار ساله توش هستم ،صفرای حقوقش اونقدر نیست که دلفریب باشه.من باید مدیون مدیران سابقم باشم که از شرکت جدیدشون&nbsp; زنگ میزنن و ازم میخوان بعد از ظهرها به گروه بازرگانی شون ملحق بشم.من کشته مرده این اخلاق خوب و پشت کارم هستم که با هر مدیری که کار میکنم رابطه ش رو با من حفظ میکنه!<br />
این کار دوم یک&nbsp; تجربه جالب در زمینه برگزاری نمایشگاه های بین المللی درخارج از کشوره.فعلا هم برای شروع&nbsp; الجزائر در حوزه نفت و گاز و اریتره در زمینه کالاهای ایرانی تو برنامه س.<br />
درسته که از سفر به کشورهایی مثل عراق خسته شدم ولی تجربه سفر خصوصا کاری فوق العاده س.هر چی باشه شاخ آفریقا به عراق جنگ زده می ارزه.<br />
<br />
از زندگی مشترک بگم و سوالهایی که دیگران در مورد ازدواج ازم میپرسن.اینکه ازدواج خوبه یا بد.اینکه راضی هستم یا نه.قطعا ازدواج من راضی کننده بوده و همسرم رو هم خیلی دوست دارم ولی جدی میگم&nbsp; اگر زندگی مشترک قرار باشه احاطه ای از حاشیه داشته باشه هیچوقت به ازدواج فکر نکنید.از زمین زمان مسائل حاشیه ای می باره که خیلی هاش در چند ماه اول آزار دهنده س و به مرور از بین میره وبعضی هاش مثل زخم کهنه همیشه در انتظار باز شدنه.من در کل راضی ام.خیلی عوض شدم و حس میکنم چقدر در تصمیم گیری ها و رفتارم تغییرات و منطق&nbsp; و حس مسولیت نسبت به قبل از ازدواج بیشتر شده.<br />
اینکه برخلاف چهار ماه پیش یکنفر نیستم که فقط به خودم فکر کنم و اول باید شرایط نفر دوم رو در نظر بگیرم.مثلا به نظرم خرید xbox یک خرید خودخواهانه بود که بیشتر به درد زندگی مجردی میخورد ولی خرید یک کتابخونه تصمیمی جمعی و با ملاحظه تری بود.هر چند با واکنشی روبرو نشدم ولی احساس شخصیم گواهی میداد که باید به ما بودن بیشتر از من بودم عمل کنم.<br />
<br />
دلم برای ویلونم تنگ شده.درسته که جایی براش در خونه پیدا شده ولی چیزی که مهمه اینکه در یکسال اخیر اینقدر ازش دور بودم که وقتی شروع به زدن میکنم اکثرا پر از غلط و غلوطه.نت ها بعضا یادم رفته.تو کوک کردن ساز اشتباه میکنم و در زدن پر اشتباهم.<br />
<br />
تو فکرم با همه تنبلی که نسبت به وبلاگم دارم از مویبل تایپ به وردپرس کوچ کنم.به عنوام یک ام تی کار قدیمی تصمیم سختیه ولی واقعا مویبل تایپ دیگه منو به ذوق نمیاره.(لطفا یوزرهای پایگان از فردا نیان بگن مارو هم از ام تی به وردپرس انتقال بدین.این تنها یک تصمیم شخصیه!)<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مدیریت کاریزمایی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/01/post_278.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3022</id>
   
   <published>2010-01-12T07:30:06Z</published>
   <updated>2010-01-12T09:22:15Z</updated>
   
   <summary>اینکه نتونی در زندگی روزمره شخصیتی کاریزمایی داشته باشی خیلی بده!در واقع بعضی ها فقط برای مدیریت ساخته شدن و اینقدر جذبه دارن که وقتی وسط حرف کسی یا کسانی می پرن همه بجای نچ نچ کردن ساکت میشن و به حرف طرف گوش میدن.به قدری هم استقبال میکنن که طرف با اعتماد به نفس بیشتری مجلس رو میدون داری میکنه.
خیلی وقتا مدیریت روزهای زندگی درجه بندی داره . بعضا برای یک منشی ساده چنان مدیریتی میشه کرد که صد سال برای یک کارگر ساده نشه.این حرفارو زدم برای اینکه احتیاج به تقویت شخصیت کاریزمایی خودم دارم.نه آنچنان  مدیریت دارم و نه سر بزیر و خجالتی هستم ولی با همه اینها خیلی دوست دارم با اقتدار صد درصد اتفاقات زندگی خصوصی و اجتماعی ام تحت تاثیر قرار بگیره.اینا رو نگفتم که نتیجه گیری کنم تو سری خور یا ته تهش زن ذیلیل هستم.خواستم تمرین کنم شالوده مدیریتی خودم رو آپگرید کنم.

فکرش رو بکنید ، پسر بچه ای مثلا پنج شش ساله وارد محیط اداری میشه که  اغلب کارمنداش دختر هستن و یا مثلا پسر بچه ای با مادرش به مدرسه دخترونه خواهرش برن برای انجمن اولیاء و مربیان.وقتی من این موضوع  فکر میکنم یاد بچگی های خودم میوفتم.اینکه با موهای طلایی و پوست سفید و لپ قرمزی بین دخترها مدرسه یا مثلا محیط کار دست به دست میشدم و برام شکلات ، چیپس و پفک می آوردن و یا حتی بغلم میکردن و لپم رو میکشیدن.
حالا فکرش رو بکیند بیشتر از 25 سال از اون روزها گذشته باشه و تو در غالب یک نره غوله سیبیل کلفت ببینی پسری با شکل و شمایل دوران کودکیت به محل کارت بیاد و همه دوره ش کنن.حسودی میکنی یا اینکه خجالت میکشی چرا در کودکی میذاشتی اینجوری لوست کنن و قربون صدقه ت برن ؟
یادم هست روزی رو که در بخش مونیتورینگ، واحد مرکزی خبر برای خودم جولان میدادم و با  تجهیزات رادیویی اونجا بازی میکردم و کلی بروبیا داشتم،بجاش پسر یکی از همکارای پدرم که قیافه ای کک مکی داشت رو هیچکس تحویل نمیگرفت!

تو پست قبلی نوشتم  اوضاع بدحال این روزها بدجوری زندگی همه رو تحت الشعاع قرارداده.رصد کردن روزانه اخبار و به پای این تحلیل اون تحلیل نشستن هم جز حرص خوردن و عصبی شده عایدی نداره.در تصمیمی جدید ،پیگیری کردن اخبار هر سمت و سو رو به شدت محدود کردم،بحث کردن تو خونه رو کم کردم و دیدن اخبار رو در تلویزیون و ماهواره کنسل.در عوض این خلل رو با خریدن کنسول xbox360 پر کردم.گور بابای سیاست .به من چه اصلا؟ترجیح میدم GTA بازی کنم یا و حالشو ببرم و وقتی هم آتیشی میشم با یک بازی بکش بکش خودم رو تخلیه کنم.
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify"> اینکه نتونی در زندگی روزمره شخصیتی کاریزمایی داشته باشی خیلی بده!در واقع بعضی ها فقط برای مدیریت ساخته شدن و اینقدر جذبه دارن که وقتی وسط حرف کسی یا کسانی می پرن همه بجای نچ نچ کردن ساکت میشن و به حرف طرف گوش میدن.به قدری هم استقبال میکنن که طرف با اعتماد به نفس بیشتری مجلس رو میدون داری میکنه.<br />
خیلی وقتا مدیریت روزهای زندگی درجه بندی داره . بعضا برای یک منشی ساده چنان مدیریتی میشه کرد که صد سال برای یک کارگر ساده نشه.این حرفارو زدم برای اینکه احتیاج به تقویت شخصیت کاریزمایی خودم دارم.نه آنچنان&nbsp; مدیریت دارم و نه سر بزیر و خجالتی هستم ولی با همه اینها خیلی دوست دارم با اقتدار صد درصد اتفاقات زندگی خصوصی و اجتماعی ام تحت تاثیر قرار بگیره.اینا رو نگفتم که نتیجه گیری کنم تو سری خور یا ته تهش زن ذیلیل هستم.خواستم تمرین کنم شالوده مدیریتی خودم رو آپگرید کنم.<br />
<br />
فکرش رو بکنید ، پسر بچه ای مثلا پنج شش ساله وارد محیط اداری میشه که&nbsp; اغلب کارمنداش دختر هستن و یا مثلا پسر بچه ای با مادرش به مدرسه دخترونه خواهرش برن برای انجمن اولیاء و مربیان.وقتی من این موضوع&nbsp; فکر میکنم یاد بچگی های خودم میوفتم.اینکه با موهای طلایی و پوست سفید و لپ قرمزی بین دخترها مدرسه یا مثلا محیط کار دست به دست میشدم و برام شکلات ، چیپس و پفک می آوردن و یا حتی بغلم میکردن و لپم رو میکشیدن.<br />
حالا فکرش رو بکیند بیشتر از 25 سال از اون روزها گذشته باشه و تو در غالب یک نره غوله سیبیل کلفت ببینی پسری با شکل و شمایل دوران کودکیت به محل کارت بیاد و همه دوره ش کنن.حسودی میکنی یا اینکه خجالت میکشی چرا در کودکی میذاشتی اینجوری لوست کنن و قربون صدقه ت برن ؟<br />
یادم هست روزی رو که در بخش مونیتورینگ، واحد مرکزی خبر برای خودم جولان میدادم و با&nbsp; تجهیزات رادیویی اونجا بازی میکردم و کلی بروبیا داشتم،بجاش پسر یکی از همکارای پدرم که قیافه ای کک مکی داشت رو هیچکس تحویل نمیگرفت!<br />
<br />
تو پست قبلی نوشتم&nbsp; اوضاع بدحال این روزها بدجوری زندگی همه رو تحت الشعاع قرارداده.رصد کردن روزانه اخبار و به پای این تحلیل اون تحلیل نشستن هم جز حرص خوردن و عصبی شده عایدی نداره.در تصمیمی جدید ،پیگیری کردن اخبار هر سمت و سو رو به شدت محدود کردم،بحث کردن تو خونه رو کم کردم و دیدن اخبار رو در تلویزیون و ماهواره کنسل.در عوض این خلل رو با خریدن کنسول xbox360 پر کردم.گور بابای سیاست .به من چه اصلا؟ترجیح میدم GTA بازی کنم یا و حالشو ببرم و وقتی هم آتیشی میشم با یک بازی بکش بکش خودم رو تخلیه کنم.<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای معاصر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/12/post_277.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3021</id>
   
   <published>2009-12-30T05:54:56Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:13Z</updated>
   
   <summary>روزها از پس هم میگذرند و روزگار امروز مملکت ما کتاب تاریخ معاصر رو رقم میزنه.بیشتر از این حرفی برای گفتن وجود نداره.گفتنی ها توسط دیگران گفته شده .تنها دیدن فریم فریم اتفاقات اخیر شده خوراک روزانه ما.اسم این روزها ، روزهای معاصر ماست!
روز کاری که شروع میشه .قبل ازمرتب کردن میز و  مستقر شدن بر صندلی،حرف از اتفاقات روز مملکته.هر کسی یک نظری میده.یکی میگه ریفرش کن ببین خبر جدید چی از تنور در اومده.دومی میگه فلانی رو گرفتن.سومی میگه قرار در آینده چه اتفاقی بیافته؟اون یکی میگه اخبار20:30 رو دیدی ؟چهارمی میگه حال کردی voaچی میگفت.پنجمی میگه دم فارس نیوز گرم.ششمی میگه حال میکنی bbc چطور تنور خبرها رو گرم میکنه.یکی از تجمع پرشور خودش با آب و تاب تعریف میکنه دیگری میگه تجمع ما شلوغ تر بود و بحث بالا میگیره. ساعت پنج میشه و باید کرکره شرکت کشیده بشه.امروز هم مثل چند ماه اخیر کار خاصی انجام ندادیم.بجای چار تا کار فقط نشستیم اخبار خوندیم و تحلیل کردیم.
دعای آخر هر ماه :خدایا این ماه هم کار نکردیم ،حقوق بابت کار نکرده رو حلال بفرما!

دو نفر آدم چقدر غذای نذری نیاز دارن ؟چه بساطی میشه روزهای محرم و صف های عریض و طویل مردم برای گرفتن غذای نذری.قطعا کسی از غذای نذری امام حسین بدش نمیاد ولی حرص زدن برای غذای بیشتر هم حد واندازه ای داره.ما که با ماشین دنبال غذای نذری افتاده بودیم یا به خاطر صف طولانی مردم و ازدحام منصرف میشدیم یا اگر جایی هم میدیدیم خلوت تره تا نوبت ما میشد غذا تموم میشد.شانس با ما بود که اشتباهی در یک فرعی بپیچیم و آشنایی ببینیم و آشنا نذری داده باشه و دو عدد قیمه امام حسین به ما برسه.

اگر هنوز این همه مو روی سر مبارک  هست از قبل ترس و هراس کچل شدن از قدیم الایام بود.شواهد خانوادگی نشون میداد بالاخره روزی من هم به صنف کچل ها خواهم پیوست ولی پشتکاری که تا امروز ادامه داشته موجب شده تا امروز که یکی دو ماه تا 29 سالگیم  باقی مونده هنوز اوضاع مناسبی از این نظر داشته باشم.لازم شد که از کیفیت خوب زاندوراکس بگم.دارویی که نزدیک به سه سال به طور مرتب استفاده کردم .یک شیشه برای مصرف شب و یک شیشه برای روز که به صورت قطره  و از طریق سرنگ چکانده میشه.
اینها رو گفتم تا از بساطی که هر بار باید سرنگ به دست  جایی رو پیدا کنم تا به فرق سرم بزنم  بگم.فکرش رو بکنید باید سرنگ رو دستم بگیرم ،به دستشویی برم و بعد یواشکی شروع کنم تا بیست بشمارم تا تعداد قطره ها کم و زیاد نشه.بعضی روزها هم برای اینکه سرنگ تو جیبم نشکنه اونو به دندون میگیرم  تا مثلا دستم رو بشورم یا بند کفشم رو ببندم . در سرنگ رو باز میکنم و مشغول میشم.کار خاصی نمیکنم ولی فکرش رو بکیند اگر یکی از کارمندان شرکت منو در اون وضع ببینه در موردم چه فکری میکنه ؟
بالاخره ماه هیچوقت پشت ابر نموند و من در حالیکه داشتم بند کفشم رو می بستم و سرنگ رو به دندون گرفته بودم مشاهده شدم.خنده داره یا گریه دار؟یعنی من با این هیکلم از زور تزریق شق و رق راه میرم یا باید قسم بخورم که والا بلا برای جلوگیری از ریزش مو اونهم در آینده با سرنگ ،قطره به سرم میچکونم؟

خدایی حوصله میخواد وبلاگ نوشتن.جدا همین چار خط رو هم باید اینقدر بالا پائین کرد تا نوشته ای از توش در بیاد.سوژه این روزها چیزهای دیگه س.داشتم فکر میکردم اگر خرج وبرج این ماه زندگی متاهلی رو به راه بود پاشم برم یک لنز برای دوربینم بگیرم.بعد فکر کردم مثلا لنز گرفتم حالا قراره از چه سوژه ای عکس بگیرم؟زوم کنم یا ماکرو کنم؟اصلا با همین لنزی که الان دارم چند تا عکس بدرد بخور گرفتم که حالا لنز جدید بگریم؟حالا این لنزه،هزار جور خرج فوق برنامه وجود داره ولی وقتی بهش فکر میکنی به این نتیجه میرسی که حالا خریدم چیکارش کنم؟ </summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">روزها از پس هم میگذرند و روزگار امروز مملکت ما کتاب تاریخ معاصر رو رقم میزنه.بیشتر از این حرفی برای گفتن وجود نداره.گفتنی ها توسط دیگران گفته شده .تنها دیدن فریم فریم اتفاقات اخیر شده خوراک روزانه ما.اسم این روزها ، روزهای معاصر ماست!<br />
روز کاری که شروع میشه .قبل ازمرتب کردن میز و&nbsp; مستقر شدن بر صندلی،حرف از اتفاقات روز مملکته.هر کسی یک نظری میده.یکی میگه ریفرش کن ببین خبر جدید چی از تنور در اومده.دومی میگه فلانی رو گرفتن.سومی میگه قرار در آینده چه اتفاقی بیافته؟اون یکی میگه اخبار20:30 رو دیدی ؟چهارمی میگه حال کردی voaچی میگفت.پنجمی میگه دم فارس نیوز گرم.ششمی میگه حال میکنی bbc چطور تنور خبرها رو گرم میکنه.یکی از تجمع پرشور خودش با آب و تاب تعریف میکنه دیگری میگه تجمع ما شلوغ تر بود و بحث بالا میگیره. ساعت پنج میشه و باید کرکره شرکت کشیده بشه.امروز هم مثل چند ماه اخیر کار خاصی انجام ندادیم.بجای چار تا کار فقط نشستیم اخبار خوندیم و تحلیل کردیم.<br />
دعای آخر هر ماه :خدایا این ماه هم کار نکردیم ،حقوق بابت کار نکرده رو حلال بفرما!<br />
<br />
دو نفر آدم چقدر غذای نذری نیاز دارن ؟چه بساطی میشه روزهای محرم و صف های عریض و طویل مردم برای گرفتن غذای نذری.قطعا کسی از غذای نذری امام حسین بدش نمیاد ولی حرص زدن برای غذای بیشتر هم حد واندازه ای داره.ما که با ماشین دنبال غذای نذری افتاده بودیم یا به خاطر صف طولانی مردم و ازدحام منصرف میشدیم یا اگر جایی هم میدیدیم خلوت تره تا نوبت ما میشد غذا تموم میشد.شانس با ما بود که اشتباهی در یک فرعی بپیچیم و آشنایی ببینیم و آشنا نذری داده باشه و دو عدد قیمه امام حسین به ما برسه.<br />
<br />
اگر هنوز این همه مو روی سر مبارک&nbsp; هست از قبل ترس و هراس کچل شدن از قدیم الایام بود.شواهد خانوادگی نشون میداد بالاخره روزی من هم به صنف کچل ها خواهم پیوست ولی پشتکاری که تا امروز ادامه داشته موجب شده تا امروز که یکی دو ماه تا 29 سالگیم&nbsp; باقی مونده هنوز اوضاع مناسبی از این نظر داشته باشم.لازم شد که از کیفیت خوب زاندوراکس بگم.دارویی که نزدیک به سه سال به طور مرتب استفاده کردم .یک شیشه برای مصرف شب و یک شیشه برای روز که به صورت قطره&nbsp; و از طریق سرنگ چکانده میشه.<br />
اینها رو گفتم تا از بساطی که هر بار باید سرنگ به دست&nbsp; جایی رو پیدا کنم تا به فرق سرم بزنم&nbsp; بگم.فکرش رو بکنید باید سرنگ رو دستم بگیرم ،به دستشویی برم و بعد یواشکی شروع کنم تا بیست بشمارم تا تعداد قطره ها کم و زیاد نشه.بعضی روزها هم برای اینکه سرنگ تو جیبم نشکنه اونو به دندون میگیرم&nbsp; تا مثلا دستم رو بشورم یا بند کفشم رو ببندم . در سرنگ رو باز میکنم و مشغول میشم.کار خاصی نمیکنم ولی فکرش رو بکیند اگر یکی از کارمندان شرکت منو در اون وضع ببینه در موردم چه فکری میکنه ؟ <br />
بالاخره ماه هیچوقت پشت ابر نموند و من در حالیکه داشتم بند کفشم رو می بستم و سرنگ رو به دندون گرفته بودم مشاهده شدم.خنده داره یا گریه دار؟یعنی من با این هیکلم از زور تزریق شق و رق راه میرم یا باید قسم بخورم که والا بلا برای جلوگیری از ریزش مو اونهم در آینده با سرنگ ،قطره به سرم میچکونم؟ <br />
<br />
خدایی حوصله میخواد وبلاگ نوشتن.جدا همین چار خط رو هم باید اینقدر بالا پائین کرد تا نوشته ای از توش در بیاد.سوژه این روزها چیزهای دیگه س.داشتم فکر میکردم اگر خرج وبرج این ماه زندگی متاهلی رو به راه بود پاشم برم یک لنز برای دوربینم بگیرم.بعد فکر کردم مثلا لنز گرفتم حالا قراره از چه سوژه ای عکس بگیرم؟زوم کنم یا ماکرو کنم؟اصلا با همین لنزی که الان دارم چند تا عکس بدرد بخور گرفتم که حالا لنز جدید بگریم؟حالا این لنزه،هزار جور خرج فوق برنامه وجود داره ولی وقتی بهش فکر میکنی به این نتیجه میرسی که حالا خریدم چیکارش کنم؟ </div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای پائیزی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/11/post_276.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3020</id>
   
   <published>2009-11-29T10:44:05Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:13Z</updated>
   
   <summary>فصل پائیز یعنی همین روزا.از وقتی که هوا جوری قاطی کنه تا حدی که وقتی صبح پاتو توی خیابون میذاری با حجم بسیار زیاد برگهای زرد و نارنجی چنار به ذوق بیای و دوست داشته باشی رد پاتو همواره بر روی برگهای خشکش بذاری.آره آذر ماه فصل پا گذاشتن و له کردن برگ های خشکه چناره.این روزها ،روزهای پائیزیه

از  عموپورنگ و خواننده ها و طرفدارای  عزیزش جدا ممنونم.عمو با نوشتن پستی در مورد ما موجب شد سیل خواننده های وبلاگش به اینجا بیان و در پست قبلی حسابی من رو شرمنده و البته خوشحال کنن.راه انداختن یک سایت و همکاری جزئی من لایق اینهمه تشکر نبود.

درد من درد کینه هاست.کاش دارویی ،ورد و جادو و جنبلی بود تا میشد تخم کینه رو از دل کسی که بهش علاقه داری و برات قابل احترامه  برای همیشه از بین ببری.کینه مثل باتلاقی میمونه که هرچی برای از بین بردنش تلاش کنی و دست و پا بزنی بیشتر توش فرو میری.کاش مثل قتل بود تا با بخشش و التماس میشد حلالیت گرفت.کاش مثل دزدی بود که با حبس کشیدن در زندان به نوعی جبران میشد.کاش مثل یک دروغ بود که با یک قول مردونه بخشیده میشدافسوس که تا امروز کینه کار خودشو درست انجام داده.

رفت و آمد یکی در میان با مترو برای رفتن به سر کار با همه مشقت ها و شلوغی و ازدحامش باید به نوعی خوشایند به نظر برسه.حال میتونه گوش دادن به موسیقی باشه یا خوندن کتاب در لحظاتی که جایی برای نشستن وجود داره.البته موسیقی رو با سخنان آقای خدادادی در خصوص تغذیه و خوردن ها و نخوردن ها عوض کردم و از دیروز خاطرات شعبون بی مخ رو هم از ایستگاه مبدا شروع کردم.

برای اولین بار پامو گذاشتم دندون پزشکی.شاید یکی از مزایای بیمه تکمیلی استفاده ازخدمات  قابل ارائه .اگر نمیتونم از خدمات سزارین استفاده کنم بجاش برای چکاپ دندان اقدام کردم.جالبه که به حکم دکتر باید در اسرع وقت دندون های عقلم رو بکشم.نفهمیدم که دراومد که حالا باید این مهمان ناخونده کشیده بشه
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">فصل پائیز یعنی همین روزا.از وقتی که هوا جوری قاطی کنه تا حدی که وقتی صبح پاتو توی خیابون میذاری با حجم بسیار زیاد برگهای زرد و نارنجی چنار به ذوق بیای و دوست داشته باشی رد پاتو همواره بر روی برگهای خشکش بذاری.آره آذر ماه فصل پا گذاشتن و له کردن برگ های خشکه چناره.این روزها ،روزهای پائیزیه<br />
<br />
از&nbsp; عموپورنگ و خواننده ها و طرفدارای&nbsp; عزیزش جدا ممنونم.عمو با نوشتن پستی در مورد ما موجب شد سیل خواننده های وبلاگش به اینجا بیان و در پست قبلی حسابی من رو شرمنده و البته خوشحال کنن.راه انداختن یک سایت و همکاری جزئی من لایق اینهمه تشکر نبود. <br />
<br />
درد من درد کینه هاست.کاش دارویی ،ورد و جادو و جنبلی بود تا میشد تخم کینه رو از دل کسی که بهش علاقه داری و برات قابل احترامه&nbsp; برای همیشه از بین ببری.کینه مثل باتلاقی میمونه که هرچی برای از بین بردنش تلاش کنی و دست و پا بزنی بیشتر توش فرو میری.کاش مثل قتل بود تا با بخشش و التماس میشد حلالیت گرفت.کاش مثل دزدی بود که با حبس کشیدن در زندان به نوعی جبران میشد.کاش مثل یک دروغ بود که با یک قول مردونه بخشیده میشدافسوس که تا امروز کینه کار خودشو درست انجام داده.<br />
<br />
رفت و آمد یکی در میان با مترو برای رفتن به سر کار با همه مشقت ها و شلوغی و ازدحامش باید به نوعی خوشایند به نظر برسه.حال میتونه گوش دادن به موسیقی باشه یا خوندن کتاب در لحظاتی که جایی برای نشستن وجود داره.البته موسیقی رو با سخنان آقای خدادادی در خصوص تغذیه و خوردن ها و نخوردن ها عوض کردم و از دیروز خاطرات شعبون بی مخ رو هم از ایستگاه مبدا شروع کردم.<br />
<br />
برای اولین بار پامو گذاشتم دندون پزشکی.شاید یکی از مزایای بیمه تکمیلی استفاده ازخدمات&nbsp; قابل ارائه .اگر نمیتونم از خدمات سزارین استفاده کنم بجاش برای چکاپ دندان اقدام کردم.جالبه که به حکم دکتر باید در اسرع وقت دندون های عقلم رو بکشم.نفهمیدم که دراومد که حالا باید این مهمان ناخونده کشیده بشه</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ماهگرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/11/post_275.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3017</id>
   
   <published>2009-11-14T12:50:04Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:13Z</updated>
   
   <summary>بیست و سوم آبانه و این یعنی گذشت یک ماه از عروسی.این به اون معناس که امروز ماهگرد زندگی زناشویی رو هر جوری شده جشن بگیرم و مرور کنم که چطور مثل چشم بهم زدن یکماه از عروسی گذشت و ماه ها از کنتری که برای روز عروسی لحظه شماری میشد میگذره.چشم رو هم بذارم باید  پستی از سالگرد بنویسم.
ماه عسل در دبی خوش گذشت.5روز فارغ از همه مشکلات و دغدغه های کاری بشه بیخیال بود و خوش گذروند به طوریکه دوست داشتم هیچوقت این روزهای خوش تموم نمیشد.چهره من دیدن داشت وقتی باید فردای رسیدن از سفر مثل بچه مدرسه ای ها قمبرک بزنم و روز کاری رو شروع کنم.

امروز اولین روز از فعالیت در سمت شغلی جدیده.همینطور که قبلا گفته بودم با همه علاقه قلبی که به بازرگانی و صادرات داشتم ،مدیر آی تی شرکت شدم.جوروپلاسم  رو که شامل میز و صندلی و کامپیتور و کلی خرت و پرت بود جمع کردم چندین طبقه پائین نقل مکان کردم.اینکه کارم به مراتب کمتر باشه و فشار کاری زیادی تحمل نمیکنم خوبه ولی قطعا این کار منو در این مجموعه ارضا نمیکنه.آخه یک مجموعه تجاری سنتی ای تی میخواد چیکار؟

دیروز به اتقاق مهدیه برای فروش تمام سکه های کادویی عروسی اقدام کردیم.با توجه به بالا رفتن قیمت سکه تصمیم گرفتیم سکه ها رو بفروشیم و پولش رو به همراه پولهایی که توی مراسم و پاگشا و پاتختی و شاباش و .... به ما دادن  بانک بزاریم.قطعا تو این زمان گذاشتن پول در بانک باصرفه تر از سرمایه گذرای و کار کردن با پوله .درسته که سپرده گذاری در بانک طی چند سال با توجه به رشد تورم سود آنچنانی نمیشه.با اینحال شاید پول رو 5 ساله در بانک پارسیان یا سامان بذاریم تا بعد از پنج سال 2/33برابر تحویل بگیریم.
از این پول های بادآورده عروسی همین رو بگم که فقط یک میلیون بابت شاباش جمع شد.اینجاست که ارزش تو تا غرکمر معلوم میشه.

سایت یا بهتر بگم سامانه ای  رو که چندین ماه روش وقت گذاشتم به زودی کارش تموم و آماده فعالیت میشه.سایت جدید اسمش بازدید هست و شامل چهار بخش فروشگاه کالا،فروشگاه کارت های شارژ موبایل و تلفن ،مدیریت تبلیغات و البته میزبانی وب هست که در قالب یک آدرس کار میکنه.
اینم آدرسش : www.bazdid.ir

سایت عموپورنگ به آدرس www.farziaee.ir بر روی سرور من قرار گرفت.داریوش فرضایی عزیز در کنار اجرای خوبش،وبلاگ نویس خوبی هم هست و با انگیزه زیادی زود به زود بروز میکنه.عمو یک روز قبل از مراسم عروسی به عنوان اولین مهمان به خونم اومد.به قدری از دست کاراش خندیدیم که خستگی تمام روزهای پردردسر قبل از عروسی از تنمون خارج شد.یک سری از عکس ها رو هم توی فیس بوک و فتوبلاگم قرار دادم</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">بیست و سوم آبانه و این یعنی گذشت یک ماه از عروسی.این به اون معناس که امروز ماهگرد زندگی زناشویی ماست و باید هر جوری شده امروز رو جشن بگیریم و مرور کنیم که چطور مثل درچشم بهم زدنی یکماه از عروسی گذشت و ماه ها از کنتری که برای روز عروسی لحظه شماری میشد سپری شد.با همین سرعت چشم رو هم بذارم باید&nbsp; پستی از سالگرد بنویسم.<br />
ماه عسل در دبی خوش گذشت.5روز فارغ از همه مشکلات و دغدغه های کاری&nbsp; به طوریکه دوست داشتم کاش هیچوقت این روزهای خوش ماه عسل تموم نمیشد.چهره من دیدن داشت وقتی باید فردای رسیدن از سفر مثل بچه مدرسه ای ها قمبرک بزنم و روز کاری رو شروع کنم.<br />
<br />
امروز اولین روز از فعالیت در سمت شغلی جدیده.همینطور که قبلا گفته بودم با همه علاقه قلبی که به بازرگانی و صادرات داشتم ،مدیر آی تی شرکت شدم.جوروپلاسم&nbsp; رو که شامل میز و صندلی و کامپیتور و کلی خرت و پرت بود جمع کردم چندین طبقه پائین نقل مکان کردم.اینکه کارم به مراتب کمتر باشه و فشار کاری زیادی تحمل نمیکنم خوبه ولی قطعا این کار منو در این مجموعه ارضا نمیکنه.آخه یک مجموعه تجاری سنتی ای تی میخواد چیکار؟<br />
<br />
دیروز به اتقاق مهدیه برای فروش تمام سکه های کادویی عروسی اقدام کردیم.با توجه به بالا رفتن قیمت سکه تصمیم گرفتیم سکه ها رو بفروشیم و پولش رو به همراه پولهایی که توی مراسم و پاگشا و پاتختی و شاباش و .... به ما دادن&nbsp; بانک بزاریم.قطعا تو این زمان گذاشتن پول در بانک باصرفه تر از سرمایه گذرای و کار کردن با پوله .درسته که سپرده گذاری در بانک طی چند سال با توجه به رشد تورم سود آنچنانی نداره.با اینحال شاید پول رو 5 ساله در بانک پارسیان یا سامان بذاریم تا بعد از پنج سال 2/33برابر تحویل بگیریم. <br />
از این پول های بادآورده عروسی همین رو بگم که فقط یک میلیون بابت شاباش جمع شد.اینجاست که ارزش دو تا قرکمر معلوم میشه.این روهم بگم که من یکی از مخالفین رقصیدن در هر مراسمی هستم.<br />
<br />
سایت یا بهتر بگم سامانه ای&nbsp; رو که چندین ماه روش وقت گذاشتم به زودی کارش تموم و آماده فعالیت میشه.سایت جدید اسمش بازدید هست و شامل چهار بخش فروشگاه کالا،فروشگاه کارت های شارژ موبایل و تلفن ،مدیریت تبلیغات و البته میزبانی وب هست که در قالب یک آدرس کار میکنه.<br />
اینم آدرسش : <a href="http://www.bazdid.ir">http://www.bazdid.ir</a><br />
<br />
سایت عموپورنگ به آدرس <a href="http://www.farziaee.ir">http://www.farziaee.ir</a> بر روی سرور من قرار گرفت.داریوش فرضایی عزیز در کنار اجرای خوبش،وبلاگ نویس خوبی هم هست و با انگیزه زیادی زود به زود بروز میکنه.عمو یک روز قبل از مراسم عروسی به عنوان اولین مهمان به خونم اومد.به قدری از دست کاراش خندیدیم که خستگی تمام روزهای پردردسر قبل از عروسی از تنمون خارج شد.یک سری از عکس ها رو هم توی فیس بوک و فتوبلاگم قرار دادم.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زندگی مشترک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/10/post_274.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3016</id>
   
   <published>2009-10-26T05:46:50Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>از تیتر مطلب معلومه!زندگی مشترک شروع شد و از 23 مهرماه از دنیای تجرد به دنیای تاهل رفتم.همه چیز عین یک خواب بود.همون طور که سال پیش در چنین روزهایی به خواستگاری رفتم و یکسال بعد هم ازدواج کردم.
شاید در یک سال اخیر لحظه شماری و نصب کنترل گذشت زمان تنها دلخوشی من بود تا بالاخره در لحظه موعود ما هم به جرگه متاهلین بپیوندیم ولی هر چه به روز عروسی نزدیک میشدم کاملا حس میکردم که چقدر کمبود وقت دارم و خیلی کارها هنوز انجام نشده.
عروسی برگزار شد بدون اینکه یادم بیاد کی اومد و کی رفت ،کدوم آهنگ خونده شد و آیا شام خوشمزه بود یا بدمزه. تنها چیزی که میدونم اینه که همه چیز تموم شده و از این به بعد مسولیت زندگی به دوش من افتاده.هر چند تصادف بدی که برای خانواده عموم درست یک ساعت پیش از عروسی رخ داد و منجر به فوت دخترعموم و قطع نخاع و شکستگی گردن و کمر و لگن زن عموم و دخترعمو و پسرعموم شد ماجرا رو حسابی تلخ کرد اون هم در شرایطی که نیومدن به عروسی رو بهونه قرار دادن و بجای عروسی من به مسافرت رفتن.

- چه مصیبتی  شده پله های خونه چهارطبقه رو روزی ده بار بالاپائین کردن به هزار دلیل
- عجب گیری افتادم که حق ندارم با کفش تو خونه پا بذارم چرا که اینجا کسی هست که زورش به من میچربه
- چه لحظه شیرینیه که وقتی نفس زنان چهار طبقه رو بالا میام با کیسه زباله روبرو میشم و باید در اسرع وقت مجدد پائین برگردم و آشغال رو جلوی در بذارم.
- عجب دنیایی شده زندگی تاهل که نمیشه بجای نون داغ از نون کیسه ای سوپرمارکت ها استفاده کرد.
- چه بساطی شده که باید بعد از هر بار پای کامپیوتر نشستن فی الفور میز رو مرتب کنم و صندلی رو به علت کمبود جا سرجاش بذارم.
-چه حوصله ای لازمه که باید بعد از این لفظ قلم صحبت کنم و با ادا احترام فقط تشکر کنم و ممنون باشم از این همه نعمت الهی.

شاید از ته دل راضی نباشم ولی از اول مهر از مدریت حوزه عراق و کلا بخش بازرگانی به مدیریت ای تی شرکت منصوب شدم.علاقه و تجربه کار بازرگانی خصوصا صادرات اون هم در شرایط بد اقتصادی که هیچ خبری در ایران و اطراف ایران نیست قابل انکار نیست ولی باید دید نیازهای یک مجموعه تجاری اون هم از نوع سنتیش از ای تی چیه.به نوبه خودم از اینکه شاید یک ماه دیگه برای آخرین بار به عراق برم خوشحالم چون دیگه حوصله دردسر و ماجراجویی رو ندارم و مهمتر از همه نیازی نمیبینم با وضعیت نا امنی عراق و تاهل صلاح باشه مجددا به عراق سفر کنم.تمام پرونده هارو تحویل همکارم دادم و آخرین سفر به نوعی معارفه نفر جایگزین منه.

از طرف مادرشوهر یک جفت بلیط  کادو داده شد برای ماه عسل در دبی.به این فکر میکنم که چی میشد بجای دبی که بارها رفتم با سفر به چین یا مالزی سورپرایز میشدم.ولی خرید کردم اون هم انواع خنزل پنزل های بنجل چینی از بازارهای همیشه شلوغ دبی بامزه و در پایان سفر گریه آوره.

شاید لازم باشه در پست بعدی از برآورد هزینه ازدواج تا هزینه نهایی اون چیزی بنویسم.اون جوری که داره پیش میره هر روز خبر خواستگاری رفتن و ازدواج کردن دوستان هم دوره ای ما به گوش میرسه.شاید تجربیات اولیه ما به کار بعضی ها بیاد،بالاخره در حال حاضر پیراهنی بیشتر از مجردها پاره کردم.

شعار استفاده از کمربند پنج سانتی با سگگ قفقازی رو به شدت پس میگریم.من دستم  بشکنه بخوام از چنین سلاحی در منزل و برای منزل استفاده کنم!

</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">از تیتر مطلب معلومه!زندگی مشترک شروع شد و از 23 مهرماه از دنیای تجرد به دنیای تاهل رفتم.همه چیز عین یک خواب بود.همون طور که سال پیش در چنین روزهایی به خواستگاری رفتم و یکسال بعد هم ازدواج کردم.<br />
شاید در یک سال اخیر لحظه شماری و نصب کنترل گذشت زمان تنها دلخوشی من بود تا بالاخره در لحظه موعود ما هم به جرگه متاهلین بپیوندیم ولی هر چه به روز عروسی نزدیک میشدم کاملا حس میکردم که چقدر کمبود وقت دارم و خیلی کارها هنوز انجام نشده.<br />
عروسی برگزار شد بدون اینکه یادم بیاد کی اومد و کی رفت ،کدوم آهنگ خونده شد و آیا شام خوشمزه بود یا بدمزه. تنها چیزی که میدونم اینه که همه چیز تموم شده و از این به بعد مسولیت زندگی به دوش من افتاده.هر چند تصادف بدی که برای خانواده عموم درست یک ساعت پیش از عروسی رخ داد و منجر به فوت دخترعموم و قطع نخاع و شکستگی گردن و کمر و لگن زن عموم و دخترعمو و پسرعموم شد ماجرا رو حسابی تلخ کرد اون هم در شرایطی که نیومدن به عروسی رو بهونه قرار دادن و بجای عروسی من به مسافرت رفتن.<br />
<br />
-  چه مصیبتی&nbsp; شده پله های خونه چهارطبقه رو روزی ده بار بالاپائین کردن به هزار دلیل<br />
- عجب گیری افتادم که حق ندارم با کفش تو خونه پا بذارم چرا که اینجا کسی هست که زورش به من می چربه<br />
- چه لحظه شیرینیه که وقتی نفس زنان چهار طبقه رو بالا میام با کیسه زباله روبرو میشم و باید در اسرع وقت مجدد پائین برگردم و آشغال رو جلوی در بذارم.<br />
- عجب دنیایی شده زندگی تاهل که نمیشه بجای نون داغ از نون کیسه ای سوپرمارکت ها استفاده کرد.<br />
- چه بساطی شده که باید بعد از هر بار پای کامپیوتر نشستن فی الفور میز رو مرتب کنم و صندلی رو به علت کمبود جا سرجاش بذارم.<br />
-چه حوصله ای لازمه که باید بعد از این لفظ قلم صحبت کنم و با ادا احترام فقط تشکر کنم و ممنون باشم از این همه نعمت الهی.<br />
<br />
شاید از ته دل راضی نباشم ولی از اول مهر از مدریت حوزه عراق و کلا بخش بازرگانی به مدیریت ای تی شرکت منصوب شدم.علاقه و تجربه کار بازرگانی خصوصا صادرات اون هم در شرایط بد اقتصادی که هیچ خبری در ایران و اطراف ایران نیست قابل انکار نیست ولی باید دید نیازهای یک مجموعه تجاری اون هم از نوع سنتیش از ای تی چیه.به نوبه خودم از اینکه شاید یک ماه دیگه برای آخرین بار به عراق برم خوشحالم چون دیگه حوصله دردسر و ماجراجویی رو ندارم و مهمتر از همه نیازی نمیبینم با وضعیت نا امنی عراق و تاهل صلاح باشه مجددا به عراق سفر کنم.تمام پرونده هارو تحویل همکارم دادم و آخرین سفر به نوعی معارفه نفر جایگزین منه.<br />
<br />
از طرف مادرشوهر یک جفت بلیط&nbsp; کادو داده شد برای ماه عسل در دبی.به این فکر میکنم که چی میشد بجای دبی که بارها رفتم با سفر به چین یا مالزی سورپرایز میشدم.ولی خرید کردم اون هم انواع خنزل پنزل های بنجل چینی از بازارهای همیشه شلوغ دبی بامزه و در پایان سفر گریه آوره.<br />
<br />
شاید لازم باشه در پست بعدی از برآورد هزینه ازدواج تا هزینه نهایی اون چیزی بنویسم.اون جوری که داره پیش میره هر روز خبر خواستگاری رفتن و ازدواج کردن دوستان هم دوره ای ما به گوش میرسه.شاید تجربیات اولیه ما به کار بعضی ها بیاد،بالاخره در حال حاضر پیراهنی بیشتر از مجردها پاره کردم.<br />
<br />
شعار استفاده از کمربند پنج سانتی با سگگ قفقازی رو به شدت پس میگریم.من دستم&nbsp; بشکنه بخوام از چنین سلاحی در منزل و برای منزل استفاده کنم!<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گل صورتی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/09/post_273.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3015</id>
   
   <published>2009-09-15T05:25:42Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>گل صورتی نیاز به باغبونی داشت که به موقع بهش برسه و در سرما و گرما جوری ازش محافظت کنه تا بنونه برای سالهای سال صحیح و سالم بمونه.هرس کردن و دور و برش چرخیدن از آدابیه که امیدوارم هیچوقت توسط این باغبان فراموش نشه.
این باغبون منم.این استعاره ای از روابط بین من و همسرمه.در واقع این جزو اولین مثالهایی بود که در روزهای اول نامزدی و قبل از عقدمون ازش استفاده میکردیم.بماند که بارها من با چکمه تا زانو در گل و لای باغچه رفتم و حتی فراموش میکردم ای بابا اینجا یک گل صورتی زیبا کاشته شده.سعی میکنم باغبون خوبی باشم.

قطعا پست بعدی که مینویسم توی خونه خودم هستم.چیزی کمتر از یکماه تا عروسی مونده و تقریبا اکثر کارها انجام شده.بالاخره کارهای بازسازی خونه تموم شد.خریدهایی که مربوط به من انجام و البته مراسم جهازبرون هم با توجه به آماده شدن هر وسیله توسط خانواده عروس خانم در حال برگزاریه.دیروز ظرف و ظروف های و تجهیزات آشپزخونه چیده شده و از طرفی من هم کارهای برقی خونه رو انجام میدادم.تلویزیون ،پایه های باند سینما خانواده و هواکش و لامپ و ...

مادر و خواهرم به ایران برگشتن و آقای پدر هم همین روزا برمیگرده.تمام این مدت بدون حضور اونها کارهارو سروسامون دادم هر چند حس میکنم بدشون نمیاد تو بعضی کارها مثل آرایشگاه عروس و لباس عروس نظر بدن.بالاخره خانوم(خارشوور! ، مادر شوور! ) ها بهتر میتونن از این مسائل سردربیارن تا منی که فرق ریمل و خط چشم رو هنوز نمیدونم .تازگی ها هم با اصطلاحاتی مثل گیپور و ساتن و امثالهم آشنا شدم که به نظرنمیرسه کافی باشه.

منی که تاحالا با هیچ احد الناسی دعوا نزاع نداشتم با سرایدار زبون نفهمون دعوا و کتک کاری کردم تاجایی که پیشونی من چهارتا قلبمه قرمز و کبود رشد کرده و تمام بدنم دچار کوفتگی شده.البته من هم  از فن کف گرگی استفاده کردم و تاجایی که مجال بود زدم و فکش رو پائین آوردم.دعوا با سرایداری که یک ساله هیچکدوم از 24 واحد ساختمان نتونستن این آقا رو از ساختمون پرت کنن بیرون و با اینکه حقوقش رو قطع کردن ایشون با زن و بچه در سوئیت سرایداری زندگی میکنه.
علت دعوا هم باج دادن به بعضی از واحدهایی بود که در زمان نبودن ماشین من به اجازه سرایدار ماشینشون رو در پارکینگ من میزاشتن و پولی به این مردک میدادن.غائله با حضور پلیس 110 و شکایت من میرفت به جاهای باریک بکشه که من رضایت دادم.
سرایدار هم درحال تخلیه اونجاست.ما هم اولین دعوای مردونه رو کردیم و در اینروزهای آخر حضور در خانه پدری قهرمان ملی ساختمون شدیم.یکی بخاطر انداختن سریدار یکی بخاطر گذشتی که قبل رفتن به کلانتری کردم.

پولام تموم شد!
  پی نوشت: 7ساله شد این وبلاگ داریوش کبیر.امسال میره کلاس اول
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">گل صورتی نیاز به باغبونی داشت که به موقع بهش برسه و در سرما و گرما جوری ازش محافظت کنه تا بنونه برای سالهای سال صحیح و سالم بمونه.هرس کردن و دور و برش چرخیدن از آدابیه که امیدوارم هیچوقت توسط این باغبان فراموش نشه.<br />
این باغبون منم.این استعاره ای از روابط بین من و همسرمه.در واقع این جزو اولین مثالهایی بود که در روزهای اول نامزدی و قبل از عقدمون ازش استفاده میکردیم.بماند که بارها من با چکمه تا زانو در گل و لای باغچه رفتم و حتی فراموش میکردم ای بابا اینجا یک گل صورتی زیبا کاشته شده.سعی میکنم باغبون خوبی باشم.<br />
<br />
قطعا پست بعدی که مینویسم توی خونه خودم هستم.چیزی کمتر از یکماه تا عروسی مونده و تقریبا اکثر کارها انجام شده.بالاخره کارهای بازسازی خونه تموم شد.خریدهایی که مربوط به من انجام و البته مراسم جهازبرون هم با توجه به آماده شدن هر وسیله توسط خانواده عروس خانم در حال برگزاریه.دیروز ظرف و ظروف های و تجهیزات آشپزخونه چیده شده و از طرفی من هم کارهای برقی خونه رو انجام میدادم.تلویزیون ،پایه های باند سینما خانواده و هواکش و لامپ و ...<br />
<br />
مادر و خواهرم به ایران برگشتن و آقای پدر هم همین روزا برمیگرده.تمام این مدت بدون حضور اونها کارهارو سروسامون دادم هر چند حس میکنم بدشون نمیاد تو بعضی کارها مثل آرایشگاه عروس و لباس عروس نظر بدن.بالاخره خانوم(خارشوور! ، مادر شوور! ) ها بهتر میتونن از این مسائل سردربیارن تا منی که فرق ریمل و خط چشم رو هنوز نمیدونم .تازگی ها هم با اصطلاحاتی مثل گیپور و ساتن و امثالهم آشنا شدم که به نظرنمیرسه کافی باشه.<br />
<br />
منی که تاحالا با هیچ احد الناسی دعوا نزاع نداشتم با سرایدار زبون نفهمون دعوا و کتک کاری کردم تاجایی که پیشونی من چهارتا قلبمه قرمز و کبود رشد کرده و تمام بدنم دچار کوفتگی شده.البته من هم&nbsp; از فن کف گرگی استفاده کردم و تاجایی که مجال بود زدم و فکش رو پائین آوردم.دعوا با سرایداری که یک ساله هیچکدوم از 24 واحد ساختمان نتونستن این آقا رو از ساختمون پرت کنن بیرون و با اینکه حقوقش رو قطع کردن ایشون با زن و بچه در سوئیت سرایداری زندگی میکنه.<br />
علت دعوا هم باج دادن به بعضی از واحدهایی بود که در زمان نبودن ماشین من به اجازه سرایدار ماشینشون رو در پارکینگ من میزاشتن و پولی به این مردک میدادن.غائله با حضور پلیس 110 و شکایت من میرفت به جاهای باریک بکشه که من رضایت دادم.<br />
سرایدار هم درحال تخلیه اونجاست.ما هم اولین دعوای مردونه رو کردیم و در اینروزهای آخر حضور در خانه پدری قهرمان ملی ساختمون شدیم.یکی بخاطر انداختن سریدار یکی بخاطر گذشتی که قبل رفتن به کلانتری کردم.<br />
<br />
پولام تموم شد!<br />
<br />
&nbsp; <strong>پی نوشت:</strong> 7ساله شد این وبلاگ داریوش کبیر.امسال میره کلاس اول</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دل مشغولی ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/08/post_271.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3011</id>
   
   <published>2009-08-02T07:13:18Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>خسته شدم ! از کار زیاد ، غرغر زیاد ،خرج های زیاد و هر مساله ای که در این دو سه ماه اخیر مهم ترین دل مشغولیم شده .
تالار عروسی مشخص شد.نوک جنگل لویزان که به نظر میرسه در مهرماه هوای و منظره مناسبی داشته باشه ،خصوصا اگر همراه با بارش باران پائیزی باشه.برای تالار و باغ وقت زیادی گذاشته شد ، انتخاب خوبی بود لیکن چرک کف دسته که باید پدر محترم بهش تن بدن.چشم امید دارم به روزهای آینده

بعد از تحویل گرفتن خونه از دوماه قبل تا کنون به اندازه برج میلاد برای این خونه شصت متری وقت صرف کردم ولی تا این لحظه هنوز خورده کاری ها باقی مونده.کف خونه رو مجددا سرامیک کردم،نقاشی مجدد به همراه تغییر آرک آشپزخونه.پریزها رو عوض کردم،قرنیز های سنگی رو با ام دی اف قهوه ای سوخته عوض کردم.شومینه و درها رو جلا زدم و دستگیره های اتاق و کمد رو تغییر دادم.حالا مونده کابینت که بعد از یک ماه بالا پائین کردن مغازه ها و دیدن ژورنال بلاخره ده روز دیگه تحویل داده میشه.
حقیقتش اصلا فکر نمیکردم برای شروع یک زندگی مشترک اینقدر بهم فشار بیاد و خسته بشم کما اینکه فکر میکنم هنوز راه درازی تا روز عروسی مونده و دردسرهایی به مراتب بیشتر.
با تموم شدن کار خونه دغدغه جدید باید سفارش و دیدن لباس عروس،سرویس عروسی،آرایشگاه و البته خریدهایی که مربوط به عروس و داماد میشه در نظر گرفت.وای خدای من

اوضاع بد اقتصادی بالاخره به من هم سرایت کرد.قطع کردن سه ماه از کارانه پرداختی مازاد بر حقوق شرکت،بهم خوردن قراداد سه سرور و پهنای باند همه همه موجب شده در این روزها نگرانی بیشتری برای آینده کاری داشته باشم.اینارو وقتی کنار وام های خونه ،ماشین،وام ازدواج میذارم مغزم سوت میکشه که چطور قرار شکم خودم و عهد وعیال رو سیر کنم!

از قبل از انتخابات تصمیم گرفتم هیچ نظری پیرامون مسائل انتخابات نداشته باشم.نه روزهای انتخابات منو به آب و تاب انداخت و نه ماجراهایی که تو چهل روز اخیر رخ داد هیجان زدم کرد.به نظرم تمام ماجرا  جنگ قدرت و گروکشی های سیاسی بین مهره های قدیمی و جدیده.امروز نوبت جدیدا و فردا نوبت قدیمیا.این وسط حیف جوونهایی که باید تو آتش این دعواهای ریشه دار و ته نشین شده کشته و یا زندانی بشن.
من دل خوشی از ابطحی نداشتم همینطور که از حسین درخشان یک دنده و دو رو خوشم نمی اومد.ابطحی به لحاظ اخلاقی مورد تائید خیلی ها نبود .درخشان هم با رفتارهای متناقض اخیرش دل خیلی ها رو خون کرده بود ولی این مسائل نباید موجب نقض حقوق شهروندی اونها بعنوان یک ایرانی باشه.
امروز ابطحی رو با این قیافه لاغر شده و داغون با اعترافات معنی دار می بینیم و فردا درخشان رو با ظاهری قطعا متفاوت برای سناریویی از پیش تعیین شده خواهیم دید.

اگر ابطحی سخترین دوره های لاغری و رژیم غذایی رو میگذروند نمی تونست اینقدر وزن وسایز کم کنه
لینک عکس
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">خسته شدم ! از کار زیاد ، غرغر زیاد ،خرج های زیاد و هر مساله ای که در این دو سه ماه اخیر مهم ترین دل مشغولیم شده .<br />
تالار عروسی مشخص شد.نوک جنگل لویزان که به نظر میرسه در مهرماه هوای و منظره مناسبی داشته باشه ،خصوصا اگر همراه با بارش باران پائیزی باشه.برای تالار و باغ وقت زیادی گذاشته شد ، انتخاب خوبی بود لیکن چرک کف دسته که باید پدر محترم بهش تن بدن.چشم امید دارم به روزهای آینده<br />
<br />
بعد از تحویل گرفتن خونه از دوماه قبل تا کنون به اندازه برج میلاد برای این خونه شصت متری وقت صرف کردم ولی تا این لحظه هنوز خورده کاری ها باقی مونده.کف خونه رو مجددا سرامیک کردم،نقاشی مجدد به همراه تغییر آرک آشپزخونه.پریزها رو عوض کردم،قرنیز های سنگی رو با ام دی اف قهوه ای سوخته عوض کردم.شومینه و درها رو جلا زدم و دستگیره های اتاق و کمد رو تغییر دادم.حالا مونده کابینت که بعد از یک ماه بالا پائین کردن مغازه ها و دیدن ژورنال بلاخره ده روز دیگه تحویل داده میشه.<br />
حقیقتش اصلا فکر نمیکردم برای شروع یک زندگی مشترک اینقدر بهم فشار بیاد و خسته بشم کما اینکه فکر میکنم هنوز راه درازی تا روز عروسی مونده و دردسرهایی به مراتب بیشتر.<br />
با تموم شدن کار خونه دغدغه جدید باید سفارش و دیدن لباس عروس،سرویس عروسی،آرایشگاه و البته خریدهایی که مربوط به عروس و داماد میشه در نظر گرفت.وای خدای من <br />
<br />
اوضاع بد اقتصادی بالاخره به من هم سرایت کرد.قطع کردن سه ماه از کارانه پرداختی مازاد بر حقوق شرکت،بهم خوردن قراداد سه سرور و پهنای باند همه همه موجب شده در این روزها نگرانی بیشتری برای آینده کاری داشته باشم.اینارو وقتی کنار وام های خونه ،ماشین،وام ازدواج میذارم مغزم سوت میکشه که چطور قرار شکم خودم و عهد وعیال رو سیر کنم!<br />
<br />
از قبل از انتخابات تصمیم گرفتم هیچ نظری پیرامون مسائل انتخابات نداشته باشم.نه روزهای انتخابات منو به آب و تاب انداخت و نه ماجراهایی که تو چهل روز اخیر رخ داد هیجان زدم کرد.به نظرم تمام ماجرا&nbsp; جنگ قدرت و گروکشی های سیاسی بین مهره های قدیمی و جدیده.امروز نوبت جدیدا و فردا نوبت قدیمیا.این وسط حیف جوونهایی که باید تو آتش این دعواهای ریشه دار و ته نشین شده کشته و یا زندانی بشن.<br />
من دل خوشی از ابطحی نداشتم همینطور که از حسین درخشان یک دنده و دو رو خوشم نمی اومد.ابطحی به لحاظ اخلاقی مورد تائید خیلی ها نبود .درخشان هم با رفتارهای متناقض اخیرش دل خیلی ها رو خون کرده بود ولی این مسائل نباید موجب نقض حقوق شهروندی اونها بعنوان یک ایرانی باشه.<br />
امروز ابطحی رو با این قیافه لاغر شده و داغون با اعترافات معنی دار می بینیم و فردا درخشان رو با ظاهری قطعا متفاوت برای سناریویی از پیش تعیین شده خواهیم دید.<br />
<br />
اگر ابطحی سخترین دوره های لاغری و رژیم غذایی رو میگذروند نمی تونست اینقدر وزن وسایز کم کنه<br />
<a href="http://www.dariushkabir.com/2009/08/02/1249120556_abtahi.jpg">لینک عکس</a> <br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این روزها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/06/post_270.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3009</id>
   
   <published>2009-06-28T04:34:35Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>اگر در کوران بازی ایران و کره فرت و فرت تمرکز تالار دارها رو به هم میزدم و در مورد تالار یا باغ برای عروسی سوال پیچشون میکردم و اونها با اخم و تخم جوابم رو میدادن ، بجاش در روزهای بعد از انتخابات تلافی کردم و در کوران شلوغی و بزن بهادر ها دنبال سرامیک و سینک و هود خرطومی بودم.اگر هم شبها یکصدا صدای الله و اکبر میاد من هم تلفن رو برمیدارم تا لیچار بار مستجرم کنم که آهای یکماهه از موعد مقررت گذشته و خونه رو لازم دارم.
فعلا فکر و ذکرم چیزه دیگه س.به فکر کلی خرج و مخارج زندگی آینده هستم.ولی خدایی شراگیم چقدر مرد بود درست بعد از خواستگاری و عقد دست عیالش رو گرفت و برد سر خونه زندگیش !هر چور حساب میکنم هنوز هیچ کاری انجام ندادم و هزارتا کار ریز و درشت باقی مونده.

خانواده دائم نگران اوضاع قمر در عقرب ایران هستن.زمانی که خودشون ایران بودن، بی خبر تر بودن تا وقتی که از ینگه دنیا خبرهای داغ روز رو می بینن و تصور میکنن الان تهران کن فیکون شده.بماند که وقتی وارد کوچه دوم شرقی سعادت آباد  میشم باید از موانع پر پیچ و خم ایست بازرسی جلوی شبکه ماهواره ای پرس تی وی رد بشم تا به پارکینگ خونه برسم،کابوسی که من رو به شدت یاد اوضاع خراب بغداد و شهرهای دیگه عراق می اندازه .روزی مثال من از امنیت در ایران نبودن ایست بازرسی های خسته کننده بود و سرکوفت به عراقی ها
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">اگر در کوران بازی ایران و کره فرت و فرت تمرکز تالار دارها رو به هم میزدم و در مورد تالار یا باغ برای عروسی سوال پیچشون میکردم و اونها با اخم و تخم جوابم رو میدادن ، بجاش در روزهای بعد از انتخابات تلافی کردم و در کوران شلوغی و بزن بهادر ها دنبال سرامیک و سینک و هود خرطومی بودم.اگر هم شبها یکصدا صدای الله و اکبر میاد من هم تلفن رو برمیدارم تا لیچار بار مستجرم کنم که آهای یکماهه از موعد مقررت گذشته و خونه رو لازم دارم.<br />
فعلا فکر و ذکرم چیزه دیگه س.به فکر کلی خرج و مخارج زندگی آینده هستم.ولی خدایی <a href="http://www.sharagim.net">شراگیم </a>چقدر مرد بود درست بعد از خواستگاری و عقد دست عیالش رو گرفت و برد سر خونه زندگیش !هر چور حساب میکنم هنوز هیچ کاری انجام ندادم و هزارتا کار ریز و درشت باقی مونده.<br />
<br />
خانواده دائم نگران اوضاع قمر در عقرب ایران هستن.زمانی که خودشون ایران بودن، بی خبر تر بودن تا وقتی که از ینگه دنیا خبرهای داغ روز رو می بینن و تصور میکنن الان تهران کن فیکون شده.بماند که وقتی وارد کوچه دوم شرقی سعادت آباد&nbsp; میشم باید از موانع پر پیچ و خم ایست بازرسی جلوی شبکه ماهواره ای پرس تی وی رد بشم تا به پارکینگ خونه برسم،کابوسی که من رو به شدت یاد اوضاع خراب بغداد و شهرهای دیگه عراق می اندازه .روزی مثال من از امنیت در ایران نبودن ایست بازرسی های خسته کننده بود و سرکوفت به عراقی ها<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>

