<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>داریوش کبیر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.dariushkabir.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1</id>
   <updated>2010-03-11T07:27:53Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>نعل روزگار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/03/post_282.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3026</id>
   
   <published>2010-03-11T05:53:01Z</published>
   <updated>2010-03-11T07:27:53Z</updated>
   
   <summary>اصلا حالم خوش نیست.عصبی ام.از همه چیز ،هر موضوع و هر اتفاق.گندش بزنن این روزگارو که نعلش همیشه از پاشنه ش آویزونه و عمل نمیکنه.

هارد کامپیوترم سوخت.خاک برسرم که سه تا هارد دارم که یکیشم اکسترناله ، اون وقت هاردی میسوزه که اصلیه و تنها بخاطر تنبلی و نگرفتن بک آپ فنا میشه.

گربه ها خنگ شدن.قبلن سر و گوش می جونبوندن و با دقت از خیابون رد میشدن.احمق ها سرشون رو مثل گاو می اندازن زمین و از وسط اتوبان رد میشن.روزی نیست که لاشه ی گربه زیر چرخ ماشینم قرچ قرچ نکنه.

بار دوم بود میرفتم برج میلاد.یک بار در حال ساخت و یک بار شیتیل شرکت در همایش بالا رفتن از برج بود.چه لذتی داره تو مایه های زلزله شیلی ،تهران بلرزه و برج هم ضد زلزله باشه و من از بالای برج شاهد زیر و رو شدن تهران باشم.مزه ش به اینه که همه بمیرن 

ممنون از کسانی که تولد ما رو تبریک گفتن.</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">اصلا حالم خوش نیست.عصبی ام.از همه چیز ،هر موضوع و هر اتفاق.گندش بزنن این روزگارو که نعلش همیشه از پاشنه ش آویزونه و عمل نمیکنه.<br />
<br />
هارد کامپیوترم سوخت.خاک برسرم که سه تا هارد دارم که یکیشم اکسترناله ، اون وقت هاردی میسوزه که اصلیه و تنها بخاطر تنبلی و نگرفتن بک آپ فنا میشه.<br />
<br />
گربه ها خنگ شدن.قبلن سر و گوش می جونبوندن و با دقت از خیابون رد میشدن.احمق ها سرشون رو مثل گاو می اندازن زمین و از وسط اتوبان رد میشن.روزی نیست که لاشه ی گربه زیر چرخ ماشینم قرچ قرچ نکنه.<br />
<br />
بار دوم بود میرفتم برج میلاد.یک بار در حال ساخت و یک بار شیتیل شرکت در همایش بالا رفتن از برج بود.چه لذتی داره تو مایه های زلزله شیلی ،تهران بلرزه و برج هم ضد زلزله باشه و من از بالای برج شاهد زیر و رو شدن تهران باشم.مزه ش به اینه که همه بمیرن&nbsp; <br />
<br />
ممنون از کسانی که تولد ما رو تبریک گفتن.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>29 سالگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/02/post_281.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3025</id>
   
   <published>2010-02-26T07:09:11Z</published>
   <updated>2010-02-26T07:23:32Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="center"><img height="350" width="518" src="http://www.dariushkabir.com/2010/02/26/26588_357384610449_667195449_5376358_7335215_n.jpg" alt="" /></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای بی مزه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/02/post_280.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3024</id>
   
   <published>2010-02-16T07:33:14Z</published>
   <updated>2010-02-16T08:00:01Z</updated>
   
   <summary>یعنی از فردای به روز کردن پست قبلی تا امروز بارها شده میخواستم چیزی بنویسم.حالا یا کاری پیش میاد یا مطلبی که میخواستم بنویسم به کل یادم میره.الان هم دیدم کمی اطرافم خلوت شده و خلوتی به همراه چاشنی حوصله.به راستی که وبلاگ نویسی بی مزه ترین کار ممکن شده.یعنی از لحاظ ارزشی سیر نزولی داشته.این رو هم اضافه کنم همین چند خط رو هم با فاصله پنج شش روزه نوشتم .یعنی درست وقتی حوصله نوشتن پیدا کردم دوباره بیخیال شدم تا امروز.
یک جمله برای وبلاگ غیر وبلاگ و در کل زندگی این روزها.این روزها با همه اتفاقاتش بی مزه س.طعم نداره .نه تلخه نه گس.بی مزه بی مزه س

اوضاع کار و بار حسابی خرابه.به سرمایه دارا پیشنهاد میکنم اگر یک چیکه پول دارن یک توک پا به شرکت ما سر بزنن که بخش بازرگانیش با وارد کردن کلی کاغذ و میلگرد و استیل داره تو سر مالش میزنه تا تبدیل به پولش کنه.حالا بیشتر توضیح نمیدم  بسکه اینجا فضول هست و البته همکارانی که تازه با واژه هایی مثل وبلاگ آشنا شدن ممکنه سر از اینجا در بیارن و بد بشه.در کل این وبلاگ جایی برای زیرآب  زدن و نقد کردن شرکت و مملکت نیست.
بگذریم...
از اونجایی که از چند ماه پیش از مدیریت حوزه عراق شدیم مدیر آی تی و دیدیم آبی از مدیریت آی تی گرم نمیشه داریم به بخش معاونت برنامه ریزی و اقصادی شرکت منتقل میشیم.این شد یک چیزی.تلفیق چهار  سال کار بازرگانی در بخش صادرات به همراه تجربه ای تی.مثلا قراره زیر نظر معاونت مالی گذشته که امروز معاون اقتصادی گروهه خط مشی اقتصادی گروه برای بخش های بازرگانی،کشاورزی و صنعتی گروه برنامه ریزی بشه.
از اونجایی که نه درآمد هاستینگ اونقدر چشمگیره و نه با انواع وام مسکن ؛ ازدواج ؛ خودرو و خرج یک سر عائله میشه زندگی رو چرخوند.بماند که باید کلی هزینه سرور رو هر ماه سر وقت تقدیم کنم.این شرکتی هم که بیشتر از چهار ساله توش هستم ،صفرای حقوقش اونقدر نیست که دلفریب باشه.من باید مدیون مدیران سابقم باشم که از شرکت جدیدشون  زنگ میزنن و ازم میخوان بعد از ظهرها به گروه بازرگانی شون ملحق بشم.من کشته مرده این اخلاق خوب و پشت کارم هستم که با هر مدیری که کار میکنم رابطه ش رو با من حفظ میکنه!
این کار دوم یک  تجربه جالب در زمینه برگزاری نمایشگاه های بین المللی درخارج از کشوره.فعلا هم برای شروع  الجزائر در حوزه نفت و گاز و اریتره در زمینه کالاهای ایرانی تو برنامه س.
درسته که از سفر به کشورهایی مثل عراق خسته شدم ولی تجربه سفر خصوصا کاری فوق العاده س.هر چی باشه شاخ آفریقا به عراق جنگ زده می ارزه.

از زندگی مشترک بگم و سوالهایی که دیگران در مورد ازدواج ازم میپرسن.اینکه ازدواج خوبه یا بد.اینکه راضی هستم یا نه.قطعا ازدواج من راضی کننده بوده و همسرم رو هم خیلی دوست دارم ولی جدی میگم  اگر زندگی مشترک قرار باشه احاطه ای از حاشیه داشته باشه هیچوقت به ازدواج فکر نکنید.از زمین زمان مسائل حاشیه ای می باره که خیلی هاش در چند ماه اول آزار دهنده س و به مرور از بین میره وبعضی هاش مثل زخم کهنه همیشه در انتظار باز شدنه.من در کل راضی ام.خیلی عوض شدم و حس میکنم چقدر در تصمیم گیری ها و رفتارم تغییرات و منطق  و حس مسولیت نسبت به قبل از ازدواج بیشتر شده.
اینکه برخلاف چهار ماه پیش یکنفر نیستم که فقط به خودم فکر کنم و اول باید شرایط نفر دوم رو در نظر بگیرم.مثلا به نظرم خرید xbox یک خرید خودخواهانه بود که بیشتر به درد زندگی مجردی میخورد ولی خرید یک کتابخونه تصمیمی جمعی و با ملاحظه تری بود.هر چند با واکنشی روبرو نشدم ولی احساس شخصیم گواهی میداد که باید به ما بودن بیشتر از من بودم عمل کنم.

دلم برای ویلونم تنگ شده.درسته که جایی براش در خونه پیدا شده ولی چیزی که مهمه اینکه در یکسال اخیر اینقدر ازش دور بودم که وقتی شروع به زدن میکنم اکثرا پر از غلط و غلوطه.نت ها بعضا یادم رفته.تو کوک کردن ساز اشتباه میکنم و در زدن پر اشتباهم.

تو فکرم با همه تنبلی که نسبت به وبلاگم دارم از مویبل تایپ به وردپرس کوچ کنم.به عنوام یک ام تی کار قدیمی تصمیم سختیه ولی واقعا مویبل تایپ دیگه منو به ذوق نمیاره.(لطفا یوزرهای پایگان از فردا نیان بگن مارو هم از ام تی به وردپرس انتقال بدین.این تنها یک تصمیم شخصیه!)
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">یعنی از فردای به روز کردن پست قبلی تا امروز بارها شده میخواستم چیزی بنویسم.حالا یا کاری پیش میاد یا مطلبی که میخواستم بنویسم به کل یادم میره.الان هم دیدم کمی اطرافم خلوت شده و خلوتی به همراه چاشنی حوصله.به راستی که وبلاگ نویسی بی مزه ترین کار ممکن شده.یعنی از لحاظ ارزشی سیر نزولی داشته.این رو هم اضافه کنم همین چند خط رو هم با فاصله پنج شش روزه نوشتم .یعنی درست وقتی حوصله نوشتن پیدا کردم دوباره بیخیال شدم تا امروز.<br />
یک جمله برای وبلاگ غیر وبلاگ و در کل زندگی این روزها.این روزها با همه اتفاقاتش بی مزه س.طعم نداره .نه تلخه نه گس.بی مزه بی مزه س<br />
<br />
اوضاع کار و بار حسابی خرابه.به سرمایه دارا پیشنهاد میکنم اگر یک چیکه پول دارن یک توک پا به شرکت ما سر بزنن که بخش بازرگانیش با وارد کردن کلی کاغذ و میلگرد و استیل داره تو سر مالش میزنه تا تبدیل به پولش کنه.حالا بیشتر توضیح نمیدم&nbsp; بسکه اینجا فضول هست و البته همکارانی که تازه با واژه هایی مثل وبلاگ آشنا شدن ممکنه سر از اینجا در بیارن و بد بشه.در کل این وبلاگ جایی برای زیرآب&nbsp; زدن و نقد کردن شرکت و مملکت نیست.<br />
بگذریم...<br />
از اونجایی که از چند ماه پیش از مدیریت حوزه عراق شدیم مدیر آی تی و دیدیم آبی از مدیریت آی تی گرم نمیشه داریم به بخش معاونت برنامه ریزی و اقصادی شرکت منتقل میشیم.این شد یک چیزی.تلفیق چهار&nbsp; سال کار بازرگانی در بخش صادرات به همراه تجربه ای تی.مثلا قراره زیر نظر معاونت مالی گذشته که امروز معاون اقتصادی گروهه خط مشی اقتصادی گروه برای بخش های بازرگانی،کشاورزی و صنعتی گروه برنامه ریزی بشه.<br />
از اونجایی که نه درآمد هاستینگ اونقدر چشمگیره و نه با انواع وام مسکن ؛ ازدواج ؛ خودرو و خرج یک سر عائله میشه زندگی رو چرخوند.بماند که باید کلی هزینه سرور رو هر ماه سر وقت تقدیم کنم.این شرکتی هم که بیشتر از چهار ساله توش هستم ،صفرای حقوقش اونقدر نیست که دلفریب باشه.من باید مدیون مدیران سابقم باشم که از شرکت جدیدشون&nbsp; زنگ میزنن و ازم میخوان بعد از ظهرها به گروه بازرگانی شون ملحق بشم.من کشته مرده این اخلاق خوب و پشت کارم هستم که با هر مدیری که کار میکنم رابطه ش رو با من حفظ میکنه!<br />
این کار دوم یک&nbsp; تجربه جالب در زمینه برگزاری نمایشگاه های بین المللی درخارج از کشوره.فعلا هم برای شروع&nbsp; الجزائر در حوزه نفت و گاز و اریتره در زمینه کالاهای ایرانی تو برنامه س.<br />
درسته که از سفر به کشورهایی مثل عراق خسته شدم ولی تجربه سفر خصوصا کاری فوق العاده س.هر چی باشه شاخ آفریقا به عراق جنگ زده می ارزه.<br />
<br />
از زندگی مشترک بگم و سوالهایی که دیگران در مورد ازدواج ازم میپرسن.اینکه ازدواج خوبه یا بد.اینکه راضی هستم یا نه.قطعا ازدواج من راضی کننده بوده و همسرم رو هم خیلی دوست دارم ولی جدی میگم&nbsp; اگر زندگی مشترک قرار باشه احاطه ای از حاشیه داشته باشه هیچوقت به ازدواج فکر نکنید.از زمین زمان مسائل حاشیه ای می باره که خیلی هاش در چند ماه اول آزار دهنده س و به مرور از بین میره وبعضی هاش مثل زخم کهنه همیشه در انتظار باز شدنه.من در کل راضی ام.خیلی عوض شدم و حس میکنم چقدر در تصمیم گیری ها و رفتارم تغییرات و منطق&nbsp; و حس مسولیت نسبت به قبل از ازدواج بیشتر شده.<br />
اینکه برخلاف چهار ماه پیش یکنفر نیستم که فقط به خودم فکر کنم و اول باید شرایط نفر دوم رو در نظر بگیرم.مثلا به نظرم خرید xbox یک خرید خودخواهانه بود که بیشتر به درد زندگی مجردی میخورد ولی خرید یک کتابخونه تصمیمی جمعی و با ملاحظه تری بود.هر چند با واکنشی روبرو نشدم ولی احساس شخصیم گواهی میداد که باید به ما بودن بیشتر از من بودم عمل کنم.<br />
<br />
دلم برای ویلونم تنگ شده.درسته که جایی براش در خونه پیدا شده ولی چیزی که مهمه اینکه در یکسال اخیر اینقدر ازش دور بودم که وقتی شروع به زدن میکنم اکثرا پر از غلط و غلوطه.نت ها بعضا یادم رفته.تو کوک کردن ساز اشتباه میکنم و در زدن پر اشتباهم.<br />
<br />
تو فکرم با همه تنبلی که نسبت به وبلاگم دارم از مویبل تایپ به وردپرس کوچ کنم.به عنوام یک ام تی کار قدیمی تصمیم سختیه ولی واقعا مویبل تایپ دیگه منو به ذوق نمیاره.(لطفا یوزرهای پایگان از فردا نیان بگن مارو هم از ام تی به وردپرس انتقال بدین.این تنها یک تصمیم شخصیه!)<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مدیریت کاریزمایی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2010/01/post_278.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2010://1.3022</id>
   
   <published>2010-01-12T07:30:06Z</published>
   <updated>2010-01-12T09:22:15Z</updated>
   
   <summary>اینکه نتونی در زندگی روزمره شخصیتی کاریزمایی داشته باشی خیلی بده!در واقع بعضی ها فقط برای مدیریت ساخته شدن و اینقدر جذبه دارن که وقتی وسط حرف کسی یا کسانی می پرن همه بجای نچ نچ کردن ساکت میشن و به حرف طرف گوش میدن.به قدری هم استقبال میکنن که طرف با اعتماد به نفس بیشتری مجلس رو میدون داری میکنه.
خیلی وقتا مدیریت روزهای زندگی درجه بندی داره . بعضا برای یک منشی ساده چنان مدیریتی میشه کرد که صد سال برای یک کارگر ساده نشه.این حرفارو زدم برای اینکه احتیاج به تقویت شخصیت کاریزمایی خودم دارم.نه آنچنان  مدیریت دارم و نه سر بزیر و خجالتی هستم ولی با همه اینها خیلی دوست دارم با اقتدار صد درصد اتفاقات زندگی خصوصی و اجتماعی ام تحت تاثیر قرار بگیره.اینا رو نگفتم که نتیجه گیری کنم تو سری خور یا ته تهش زن ذیلیل هستم.خواستم تمرین کنم شالوده مدیریتی خودم رو آپگرید کنم.

فکرش رو بکنید ، پسر بچه ای مثلا پنج شش ساله وارد محیط اداری میشه که  اغلب کارمنداش دختر هستن و یا مثلا پسر بچه ای با مادرش به مدرسه دخترونه خواهرش برن برای انجمن اولیاء و مربیان.وقتی من این موضوع  فکر میکنم یاد بچگی های خودم میوفتم.اینکه با موهای طلایی و پوست سفید و لپ قرمزی بین دخترها مدرسه یا مثلا محیط کار دست به دست میشدم و برام شکلات ، چیپس و پفک می آوردن و یا حتی بغلم میکردن و لپم رو میکشیدن.
حالا فکرش رو بکیند بیشتر از 25 سال از اون روزها گذشته باشه و تو در غالب یک نره غوله سیبیل کلفت ببینی پسری با شکل و شمایل دوران کودکیت به محل کارت بیاد و همه دوره ش کنن.حسودی میکنی یا اینکه خجالت میکشی چرا در کودکی میذاشتی اینجوری لوست کنن و قربون صدقه ت برن ؟
یادم هست روزی رو که در بخش مونیتورینگ، واحد مرکزی خبر برای خودم جولان میدادم و با  تجهیزات رادیویی اونجا بازی میکردم و کلی بروبیا داشتم،بجاش پسر یکی از همکارای پدرم که قیافه ای کک مکی داشت رو هیچکس تحویل نمیگرفت!

تو پست قبلی نوشتم  اوضاع بدحال این روزها بدجوری زندگی همه رو تحت الشعاع قرارداده.رصد کردن روزانه اخبار و به پای این تحلیل اون تحلیل نشستن هم جز حرص خوردن و عصبی شده عایدی نداره.در تصمیمی جدید ،پیگیری کردن اخبار هر سمت و سو رو به شدت محدود کردم،بحث کردن تو خونه رو کم کردم و دیدن اخبار رو در تلویزیون و ماهواره کنسل.در عوض این خلل رو با خریدن کنسول xbox360 پر کردم.گور بابای سیاست .به من چه اصلا؟ترجیح میدم GTA بازی کنم یا و حالشو ببرم و وقتی هم آتیشی میشم با یک بازی بکش بکش خودم رو تخلیه کنم.
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify"> اینکه نتونی در زندگی روزمره شخصیتی کاریزمایی داشته باشی خیلی بده!در واقع بعضی ها فقط برای مدیریت ساخته شدن و اینقدر جذبه دارن که وقتی وسط حرف کسی یا کسانی می پرن همه بجای نچ نچ کردن ساکت میشن و به حرف طرف گوش میدن.به قدری هم استقبال میکنن که طرف با اعتماد به نفس بیشتری مجلس رو میدون داری میکنه.<br />
خیلی وقتا مدیریت روزهای زندگی درجه بندی داره . بعضا برای یک منشی ساده چنان مدیریتی میشه کرد که صد سال برای یک کارگر ساده نشه.این حرفارو زدم برای اینکه احتیاج به تقویت شخصیت کاریزمایی خودم دارم.نه آنچنان&nbsp; مدیریت دارم و نه سر بزیر و خجالتی هستم ولی با همه اینها خیلی دوست دارم با اقتدار صد درصد اتفاقات زندگی خصوصی و اجتماعی ام تحت تاثیر قرار بگیره.اینا رو نگفتم که نتیجه گیری کنم تو سری خور یا ته تهش زن ذیلیل هستم.خواستم تمرین کنم شالوده مدیریتی خودم رو آپگرید کنم.<br />
<br />
فکرش رو بکنید ، پسر بچه ای مثلا پنج شش ساله وارد محیط اداری میشه که&nbsp; اغلب کارمنداش دختر هستن و یا مثلا پسر بچه ای با مادرش به مدرسه دخترونه خواهرش برن برای انجمن اولیاء و مربیان.وقتی من این موضوع&nbsp; فکر میکنم یاد بچگی های خودم میوفتم.اینکه با موهای طلایی و پوست سفید و لپ قرمزی بین دخترها مدرسه یا مثلا محیط کار دست به دست میشدم و برام شکلات ، چیپس و پفک می آوردن و یا حتی بغلم میکردن و لپم رو میکشیدن.<br />
حالا فکرش رو بکیند بیشتر از 25 سال از اون روزها گذشته باشه و تو در غالب یک نره غوله سیبیل کلفت ببینی پسری با شکل و شمایل دوران کودکیت به محل کارت بیاد و همه دوره ش کنن.حسودی میکنی یا اینکه خجالت میکشی چرا در کودکی میذاشتی اینجوری لوست کنن و قربون صدقه ت برن ؟<br />
یادم هست روزی رو که در بخش مونیتورینگ، واحد مرکزی خبر برای خودم جولان میدادم و با&nbsp; تجهیزات رادیویی اونجا بازی میکردم و کلی بروبیا داشتم،بجاش پسر یکی از همکارای پدرم که قیافه ای کک مکی داشت رو هیچکس تحویل نمیگرفت!<br />
<br />
تو پست قبلی نوشتم&nbsp; اوضاع بدحال این روزها بدجوری زندگی همه رو تحت الشعاع قرارداده.رصد کردن روزانه اخبار و به پای این تحلیل اون تحلیل نشستن هم جز حرص خوردن و عصبی شده عایدی نداره.در تصمیمی جدید ،پیگیری کردن اخبار هر سمت و سو رو به شدت محدود کردم،بحث کردن تو خونه رو کم کردم و دیدن اخبار رو در تلویزیون و ماهواره کنسل.در عوض این خلل رو با خریدن کنسول xbox360 پر کردم.گور بابای سیاست .به من چه اصلا؟ترجیح میدم GTA بازی کنم یا و حالشو ببرم و وقتی هم آتیشی میشم با یک بازی بکش بکش خودم رو تخلیه کنم.<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای معاصر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/12/post_277.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3021</id>
   
   <published>2009-12-30T05:54:56Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:13Z</updated>
   
   <summary>روزها از پس هم میگذرند و روزگار امروز مملکت ما کتاب تاریخ معاصر رو رقم میزنه.بیشتر از این حرفی برای گفتن وجود نداره.گفتنی ها توسط دیگران گفته شده .تنها دیدن فریم فریم اتفاقات اخیر شده خوراک روزانه ما.اسم این روزها ، روزهای معاصر ماست!
روز کاری که شروع میشه .قبل ازمرتب کردن میز و  مستقر شدن بر صندلی،حرف از اتفاقات روز مملکته.هر کسی یک نظری میده.یکی میگه ریفرش کن ببین خبر جدید چی از تنور در اومده.دومی میگه فلانی رو گرفتن.سومی میگه قرار در آینده چه اتفاقی بیافته؟اون یکی میگه اخبار20:30 رو دیدی ؟چهارمی میگه حال کردی voaچی میگفت.پنجمی میگه دم فارس نیوز گرم.ششمی میگه حال میکنی bbc چطور تنور خبرها رو گرم میکنه.یکی از تجمع پرشور خودش با آب و تاب تعریف میکنه دیگری میگه تجمع ما شلوغ تر بود و بحث بالا میگیره. ساعت پنج میشه و باید کرکره شرکت کشیده بشه.امروز هم مثل چند ماه اخیر کار خاصی انجام ندادیم.بجای چار تا کار فقط نشستیم اخبار خوندیم و تحلیل کردیم.
دعای آخر هر ماه :خدایا این ماه هم کار نکردیم ،حقوق بابت کار نکرده رو حلال بفرما!

دو نفر آدم چقدر غذای نذری نیاز دارن ؟چه بساطی میشه روزهای محرم و صف های عریض و طویل مردم برای گرفتن غذای نذری.قطعا کسی از غذای نذری امام حسین بدش نمیاد ولی حرص زدن برای غذای بیشتر هم حد واندازه ای داره.ما که با ماشین دنبال غذای نذری افتاده بودیم یا به خاطر صف طولانی مردم و ازدحام منصرف میشدیم یا اگر جایی هم میدیدیم خلوت تره تا نوبت ما میشد غذا تموم میشد.شانس با ما بود که اشتباهی در یک فرعی بپیچیم و آشنایی ببینیم و آشنا نذری داده باشه و دو عدد قیمه امام حسین به ما برسه.

اگر هنوز این همه مو روی سر مبارک  هست از قبل ترس و هراس کچل شدن از قدیم الایام بود.شواهد خانوادگی نشون میداد بالاخره روزی من هم به صنف کچل ها خواهم پیوست ولی پشتکاری که تا امروز ادامه داشته موجب شده تا امروز که یکی دو ماه تا 29 سالگیم  باقی مونده هنوز اوضاع مناسبی از این نظر داشته باشم.لازم شد که از کیفیت خوب زاندوراکس بگم.دارویی که نزدیک به سه سال به طور مرتب استفاده کردم .یک شیشه برای مصرف شب و یک شیشه برای روز که به صورت قطره  و از طریق سرنگ چکانده میشه.
اینها رو گفتم تا از بساطی که هر بار باید سرنگ به دست  جایی رو پیدا کنم تا به فرق سرم بزنم  بگم.فکرش رو بکنید باید سرنگ رو دستم بگیرم ،به دستشویی برم و بعد یواشکی شروع کنم تا بیست بشمارم تا تعداد قطره ها کم و زیاد نشه.بعضی روزها هم برای اینکه سرنگ تو جیبم نشکنه اونو به دندون میگیرم  تا مثلا دستم رو بشورم یا بند کفشم رو ببندم . در سرنگ رو باز میکنم و مشغول میشم.کار خاصی نمیکنم ولی فکرش رو بکیند اگر یکی از کارمندان شرکت منو در اون وضع ببینه در موردم چه فکری میکنه ؟
بالاخره ماه هیچوقت پشت ابر نموند و من در حالیکه داشتم بند کفشم رو می بستم و سرنگ رو به دندون گرفته بودم مشاهده شدم.خنده داره یا گریه دار؟یعنی من با این هیکلم از زور تزریق شق و رق راه میرم یا باید قسم بخورم که والا بلا برای جلوگیری از ریزش مو اونهم در آینده با سرنگ ،قطره به سرم میچکونم؟

خدایی حوصله میخواد وبلاگ نوشتن.جدا همین چار خط رو هم باید اینقدر بالا پائین کرد تا نوشته ای از توش در بیاد.سوژه این روزها چیزهای دیگه س.داشتم فکر میکردم اگر خرج وبرج این ماه زندگی متاهلی رو به راه بود پاشم برم یک لنز برای دوربینم بگیرم.بعد فکر کردم مثلا لنز گرفتم حالا قراره از چه سوژه ای عکس بگیرم؟زوم کنم یا ماکرو کنم؟اصلا با همین لنزی که الان دارم چند تا عکس بدرد بخور گرفتم که حالا لنز جدید بگریم؟حالا این لنزه،هزار جور خرج فوق برنامه وجود داره ولی وقتی بهش فکر میکنی به این نتیجه میرسی که حالا خریدم چیکارش کنم؟ </summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">روزها از پس هم میگذرند و روزگار امروز مملکت ما کتاب تاریخ معاصر رو رقم میزنه.بیشتر از این حرفی برای گفتن وجود نداره.گفتنی ها توسط دیگران گفته شده .تنها دیدن فریم فریم اتفاقات اخیر شده خوراک روزانه ما.اسم این روزها ، روزهای معاصر ماست!<br />
روز کاری که شروع میشه .قبل ازمرتب کردن میز و&nbsp; مستقر شدن بر صندلی،حرف از اتفاقات روز مملکته.هر کسی یک نظری میده.یکی میگه ریفرش کن ببین خبر جدید چی از تنور در اومده.دومی میگه فلانی رو گرفتن.سومی میگه قرار در آینده چه اتفاقی بیافته؟اون یکی میگه اخبار20:30 رو دیدی ؟چهارمی میگه حال کردی voaچی میگفت.پنجمی میگه دم فارس نیوز گرم.ششمی میگه حال میکنی bbc چطور تنور خبرها رو گرم میکنه.یکی از تجمع پرشور خودش با آب و تاب تعریف میکنه دیگری میگه تجمع ما شلوغ تر بود و بحث بالا میگیره. ساعت پنج میشه و باید کرکره شرکت کشیده بشه.امروز هم مثل چند ماه اخیر کار خاصی انجام ندادیم.بجای چار تا کار فقط نشستیم اخبار خوندیم و تحلیل کردیم.<br />
دعای آخر هر ماه :خدایا این ماه هم کار نکردیم ،حقوق بابت کار نکرده رو حلال بفرما!<br />
<br />
دو نفر آدم چقدر غذای نذری نیاز دارن ؟چه بساطی میشه روزهای محرم و صف های عریض و طویل مردم برای گرفتن غذای نذری.قطعا کسی از غذای نذری امام حسین بدش نمیاد ولی حرص زدن برای غذای بیشتر هم حد واندازه ای داره.ما که با ماشین دنبال غذای نذری افتاده بودیم یا به خاطر صف طولانی مردم و ازدحام منصرف میشدیم یا اگر جایی هم میدیدیم خلوت تره تا نوبت ما میشد غذا تموم میشد.شانس با ما بود که اشتباهی در یک فرعی بپیچیم و آشنایی ببینیم و آشنا نذری داده باشه و دو عدد قیمه امام حسین به ما برسه.<br />
<br />
اگر هنوز این همه مو روی سر مبارک&nbsp; هست از قبل ترس و هراس کچل شدن از قدیم الایام بود.شواهد خانوادگی نشون میداد بالاخره روزی من هم به صنف کچل ها خواهم پیوست ولی پشتکاری که تا امروز ادامه داشته موجب شده تا امروز که یکی دو ماه تا 29 سالگیم&nbsp; باقی مونده هنوز اوضاع مناسبی از این نظر داشته باشم.لازم شد که از کیفیت خوب زاندوراکس بگم.دارویی که نزدیک به سه سال به طور مرتب استفاده کردم .یک شیشه برای مصرف شب و یک شیشه برای روز که به صورت قطره&nbsp; و از طریق سرنگ چکانده میشه.<br />
اینها رو گفتم تا از بساطی که هر بار باید سرنگ به دست&nbsp; جایی رو پیدا کنم تا به فرق سرم بزنم&nbsp; بگم.فکرش رو بکنید باید سرنگ رو دستم بگیرم ،به دستشویی برم و بعد یواشکی شروع کنم تا بیست بشمارم تا تعداد قطره ها کم و زیاد نشه.بعضی روزها هم برای اینکه سرنگ تو جیبم نشکنه اونو به دندون میگیرم&nbsp; تا مثلا دستم رو بشورم یا بند کفشم رو ببندم . در سرنگ رو باز میکنم و مشغول میشم.کار خاصی نمیکنم ولی فکرش رو بکیند اگر یکی از کارمندان شرکت منو در اون وضع ببینه در موردم چه فکری میکنه ؟ <br />
بالاخره ماه هیچوقت پشت ابر نموند و من در حالیکه داشتم بند کفشم رو می بستم و سرنگ رو به دندون گرفته بودم مشاهده شدم.خنده داره یا گریه دار؟یعنی من با این هیکلم از زور تزریق شق و رق راه میرم یا باید قسم بخورم که والا بلا برای جلوگیری از ریزش مو اونهم در آینده با سرنگ ،قطره به سرم میچکونم؟ <br />
<br />
خدایی حوصله میخواد وبلاگ نوشتن.جدا همین چار خط رو هم باید اینقدر بالا پائین کرد تا نوشته ای از توش در بیاد.سوژه این روزها چیزهای دیگه س.داشتم فکر میکردم اگر خرج وبرج این ماه زندگی متاهلی رو به راه بود پاشم برم یک لنز برای دوربینم بگیرم.بعد فکر کردم مثلا لنز گرفتم حالا قراره از چه سوژه ای عکس بگیرم؟زوم کنم یا ماکرو کنم؟اصلا با همین لنزی که الان دارم چند تا عکس بدرد بخور گرفتم که حالا لنز جدید بگریم؟حالا این لنزه،هزار جور خرج فوق برنامه وجود داره ولی وقتی بهش فکر میکنی به این نتیجه میرسی که حالا خریدم چیکارش کنم؟ </div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای پائیزی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/11/post_276.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3020</id>
   
   <published>2009-11-29T10:44:05Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:13Z</updated>
   
   <summary>فصل پائیز یعنی همین روزا.از وقتی که هوا جوری قاطی کنه تا حدی که وقتی صبح پاتو توی خیابون میذاری با حجم بسیار زیاد برگهای زرد و نارنجی چنار به ذوق بیای و دوست داشته باشی رد پاتو همواره بر روی برگهای خشکش بذاری.آره آذر ماه فصل پا گذاشتن و له کردن برگ های خشکه چناره.این روزها ،روزهای پائیزیه

از  عموپورنگ و خواننده ها و طرفدارای  عزیزش جدا ممنونم.عمو با نوشتن پستی در مورد ما موجب شد سیل خواننده های وبلاگش به اینجا بیان و در پست قبلی حسابی من رو شرمنده و البته خوشحال کنن.راه انداختن یک سایت و همکاری جزئی من لایق اینهمه تشکر نبود.

درد من درد کینه هاست.کاش دارویی ،ورد و جادو و جنبلی بود تا میشد تخم کینه رو از دل کسی که بهش علاقه داری و برات قابل احترامه  برای همیشه از بین ببری.کینه مثل باتلاقی میمونه که هرچی برای از بین بردنش تلاش کنی و دست و پا بزنی بیشتر توش فرو میری.کاش مثل قتل بود تا با بخشش و التماس میشد حلالیت گرفت.کاش مثل دزدی بود که با حبس کشیدن در زندان به نوعی جبران میشد.کاش مثل یک دروغ بود که با یک قول مردونه بخشیده میشدافسوس که تا امروز کینه کار خودشو درست انجام داده.

رفت و آمد یکی در میان با مترو برای رفتن به سر کار با همه مشقت ها و شلوغی و ازدحامش باید به نوعی خوشایند به نظر برسه.حال میتونه گوش دادن به موسیقی باشه یا خوندن کتاب در لحظاتی که جایی برای نشستن وجود داره.البته موسیقی رو با سخنان آقای خدادادی در خصوص تغذیه و خوردن ها و نخوردن ها عوض کردم و از دیروز خاطرات شعبون بی مخ رو هم از ایستگاه مبدا شروع کردم.

برای اولین بار پامو گذاشتم دندون پزشکی.شاید یکی از مزایای بیمه تکمیلی استفاده ازخدمات  قابل ارائه .اگر نمیتونم از خدمات سزارین استفاده کنم بجاش برای چکاپ دندان اقدام کردم.جالبه که به حکم دکتر باید در اسرع وقت دندون های عقلم رو بکشم.نفهمیدم که دراومد که حالا باید این مهمان ناخونده کشیده بشه
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">فصل پائیز یعنی همین روزا.از وقتی که هوا جوری قاطی کنه تا حدی که وقتی صبح پاتو توی خیابون میذاری با حجم بسیار زیاد برگهای زرد و نارنجی چنار به ذوق بیای و دوست داشته باشی رد پاتو همواره بر روی برگهای خشکش بذاری.آره آذر ماه فصل پا گذاشتن و له کردن برگ های خشکه چناره.این روزها ،روزهای پائیزیه<br />
<br />
از&nbsp; عموپورنگ و خواننده ها و طرفدارای&nbsp; عزیزش جدا ممنونم.عمو با نوشتن پستی در مورد ما موجب شد سیل خواننده های وبلاگش به اینجا بیان و در پست قبلی حسابی من رو شرمنده و البته خوشحال کنن.راه انداختن یک سایت و همکاری جزئی من لایق اینهمه تشکر نبود. <br />
<br />
درد من درد کینه هاست.کاش دارویی ،ورد و جادو و جنبلی بود تا میشد تخم کینه رو از دل کسی که بهش علاقه داری و برات قابل احترامه&nbsp; برای همیشه از بین ببری.کینه مثل باتلاقی میمونه که هرچی برای از بین بردنش تلاش کنی و دست و پا بزنی بیشتر توش فرو میری.کاش مثل قتل بود تا با بخشش و التماس میشد حلالیت گرفت.کاش مثل دزدی بود که با حبس کشیدن در زندان به نوعی جبران میشد.کاش مثل یک دروغ بود که با یک قول مردونه بخشیده میشدافسوس که تا امروز کینه کار خودشو درست انجام داده.<br />
<br />
رفت و آمد یکی در میان با مترو برای رفتن به سر کار با همه مشقت ها و شلوغی و ازدحامش باید به نوعی خوشایند به نظر برسه.حال میتونه گوش دادن به موسیقی باشه یا خوندن کتاب در لحظاتی که جایی برای نشستن وجود داره.البته موسیقی رو با سخنان آقای خدادادی در خصوص تغذیه و خوردن ها و نخوردن ها عوض کردم و از دیروز خاطرات شعبون بی مخ رو هم از ایستگاه مبدا شروع کردم.<br />
<br />
برای اولین بار پامو گذاشتم دندون پزشکی.شاید یکی از مزایای بیمه تکمیلی استفاده ازخدمات&nbsp; قابل ارائه .اگر نمیتونم از خدمات سزارین استفاده کنم بجاش برای چکاپ دندان اقدام کردم.جالبه که به حکم دکتر باید در اسرع وقت دندون های عقلم رو بکشم.نفهمیدم که دراومد که حالا باید این مهمان ناخونده کشیده بشه</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ماهگرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/11/post_275.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3017</id>
   
   <published>2009-11-14T12:50:04Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:13Z</updated>
   
   <summary>بیست و سوم آبانه و این یعنی گذشت یک ماه از عروسی.این به اون معناس که امروز ماهگرد زندگی زناشویی رو هر جوری شده جشن بگیرم و مرور کنم که چطور مثل چشم بهم زدن یکماه از عروسی گذشت و ماه ها از کنتری که برای روز عروسی لحظه شماری میشد میگذره.چشم رو هم بذارم باید  پستی از سالگرد بنویسم.
ماه عسل در دبی خوش گذشت.5روز فارغ از همه مشکلات و دغدغه های کاری بشه بیخیال بود و خوش گذروند به طوریکه دوست داشتم هیچوقت این روزهای خوش تموم نمیشد.چهره من دیدن داشت وقتی باید فردای رسیدن از سفر مثل بچه مدرسه ای ها قمبرک بزنم و روز کاری رو شروع کنم.

امروز اولین روز از فعالیت در سمت شغلی جدیده.همینطور که قبلا گفته بودم با همه علاقه قلبی که به بازرگانی و صادرات داشتم ،مدیر آی تی شرکت شدم.جوروپلاسم  رو که شامل میز و صندلی و کامپیتور و کلی خرت و پرت بود جمع کردم چندین طبقه پائین نقل مکان کردم.اینکه کارم به مراتب کمتر باشه و فشار کاری زیادی تحمل نمیکنم خوبه ولی قطعا این کار منو در این مجموعه ارضا نمیکنه.آخه یک مجموعه تجاری سنتی ای تی میخواد چیکار؟

دیروز به اتقاق مهدیه برای فروش تمام سکه های کادویی عروسی اقدام کردیم.با توجه به بالا رفتن قیمت سکه تصمیم گرفتیم سکه ها رو بفروشیم و پولش رو به همراه پولهایی که توی مراسم و پاگشا و پاتختی و شاباش و .... به ما دادن  بانک بزاریم.قطعا تو این زمان گذاشتن پول در بانک باصرفه تر از سرمایه گذرای و کار کردن با پوله .درسته که سپرده گذاری در بانک طی چند سال با توجه به رشد تورم سود آنچنانی نمیشه.با اینحال شاید پول رو 5 ساله در بانک پارسیان یا سامان بذاریم تا بعد از پنج سال 2/33برابر تحویل بگیریم.
از این پول های بادآورده عروسی همین رو بگم که فقط یک میلیون بابت شاباش جمع شد.اینجاست که ارزش تو تا غرکمر معلوم میشه.

سایت یا بهتر بگم سامانه ای  رو که چندین ماه روش وقت گذاشتم به زودی کارش تموم و آماده فعالیت میشه.سایت جدید اسمش بازدید هست و شامل چهار بخش فروشگاه کالا،فروشگاه کارت های شارژ موبایل و تلفن ،مدیریت تبلیغات و البته میزبانی وب هست که در قالب یک آدرس کار میکنه.
اینم آدرسش : www.bazdid.ir

سایت عموپورنگ به آدرس www.farziaee.ir بر روی سرور من قرار گرفت.داریوش فرضایی عزیز در کنار اجرای خوبش،وبلاگ نویس خوبی هم هست و با انگیزه زیادی زود به زود بروز میکنه.عمو یک روز قبل از مراسم عروسی به عنوان اولین مهمان به خونم اومد.به قدری از دست کاراش خندیدیم که خستگی تمام روزهای پردردسر قبل از عروسی از تنمون خارج شد.یک سری از عکس ها رو هم توی فیس بوک و فتوبلاگم قرار دادم</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">بیست و سوم آبانه و این یعنی گذشت یک ماه از عروسی.این به اون معناس که امروز ماهگرد زندگی زناشویی ماست و باید هر جوری شده امروز رو جشن بگیریم و مرور کنیم که چطور مثل درچشم بهم زدنی یکماه از عروسی گذشت و ماه ها از کنتری که برای روز عروسی لحظه شماری میشد سپری شد.با همین سرعت چشم رو هم بذارم باید&nbsp; پستی از سالگرد بنویسم.<br />
ماه عسل در دبی خوش گذشت.5روز فارغ از همه مشکلات و دغدغه های کاری&nbsp; به طوریکه دوست داشتم کاش هیچوقت این روزهای خوش ماه عسل تموم نمیشد.چهره من دیدن داشت وقتی باید فردای رسیدن از سفر مثل بچه مدرسه ای ها قمبرک بزنم و روز کاری رو شروع کنم.<br />
<br />
امروز اولین روز از فعالیت در سمت شغلی جدیده.همینطور که قبلا گفته بودم با همه علاقه قلبی که به بازرگانی و صادرات داشتم ،مدیر آی تی شرکت شدم.جوروپلاسم&nbsp; رو که شامل میز و صندلی و کامپیتور و کلی خرت و پرت بود جمع کردم چندین طبقه پائین نقل مکان کردم.اینکه کارم به مراتب کمتر باشه و فشار کاری زیادی تحمل نمیکنم خوبه ولی قطعا این کار منو در این مجموعه ارضا نمیکنه.آخه یک مجموعه تجاری سنتی ای تی میخواد چیکار؟<br />
<br />
دیروز به اتقاق مهدیه برای فروش تمام سکه های کادویی عروسی اقدام کردیم.با توجه به بالا رفتن قیمت سکه تصمیم گرفتیم سکه ها رو بفروشیم و پولش رو به همراه پولهایی که توی مراسم و پاگشا و پاتختی و شاباش و .... به ما دادن&nbsp; بانک بزاریم.قطعا تو این زمان گذاشتن پول در بانک باصرفه تر از سرمایه گذرای و کار کردن با پوله .درسته که سپرده گذاری در بانک طی چند سال با توجه به رشد تورم سود آنچنانی نداره.با اینحال شاید پول رو 5 ساله در بانک پارسیان یا سامان بذاریم تا بعد از پنج سال 2/33برابر تحویل بگیریم. <br />
از این پول های بادآورده عروسی همین رو بگم که فقط یک میلیون بابت شاباش جمع شد.اینجاست که ارزش دو تا قرکمر معلوم میشه.این روهم بگم که من یکی از مخالفین رقصیدن در هر مراسمی هستم.<br />
<br />
سایت یا بهتر بگم سامانه ای&nbsp; رو که چندین ماه روش وقت گذاشتم به زودی کارش تموم و آماده فعالیت میشه.سایت جدید اسمش بازدید هست و شامل چهار بخش فروشگاه کالا،فروشگاه کارت های شارژ موبایل و تلفن ،مدیریت تبلیغات و البته میزبانی وب هست که در قالب یک آدرس کار میکنه.<br />
اینم آدرسش : <a href="http://www.bazdid.ir">http://www.bazdid.ir</a><br />
<br />
سایت عموپورنگ به آدرس <a href="http://www.farziaee.ir">http://www.farziaee.ir</a> بر روی سرور من قرار گرفت.داریوش فرضایی عزیز در کنار اجرای خوبش،وبلاگ نویس خوبی هم هست و با انگیزه زیادی زود به زود بروز میکنه.عمو یک روز قبل از مراسم عروسی به عنوان اولین مهمان به خونم اومد.به قدری از دست کاراش خندیدیم که خستگی تمام روزهای پردردسر قبل از عروسی از تنمون خارج شد.یک سری از عکس ها رو هم توی فیس بوک و فتوبلاگم قرار دادم.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زندگی مشترک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/10/post_274.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3016</id>
   
   <published>2009-10-26T05:46:50Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>از تیتر مطلب معلومه!زندگی مشترک شروع شد و از 23 مهرماه از دنیای تجرد به دنیای تاهل رفتم.همه چیز عین یک خواب بود.همون طور که سال پیش در چنین روزهایی به خواستگاری رفتم و یکسال بعد هم ازدواج کردم.
شاید در یک سال اخیر لحظه شماری و نصب کنترل گذشت زمان تنها دلخوشی من بود تا بالاخره در لحظه موعود ما هم به جرگه متاهلین بپیوندیم ولی هر چه به روز عروسی نزدیک میشدم کاملا حس میکردم که چقدر کمبود وقت دارم و خیلی کارها هنوز انجام نشده.
عروسی برگزار شد بدون اینکه یادم بیاد کی اومد و کی رفت ،کدوم آهنگ خونده شد و آیا شام خوشمزه بود یا بدمزه. تنها چیزی که میدونم اینه که همه چیز تموم شده و از این به بعد مسولیت زندگی به دوش من افتاده.هر چند تصادف بدی که برای خانواده عموم درست یک ساعت پیش از عروسی رخ داد و منجر به فوت دخترعموم و قطع نخاع و شکستگی گردن و کمر و لگن زن عموم و دخترعمو و پسرعموم شد ماجرا رو حسابی تلخ کرد اون هم در شرایطی که نیومدن به عروسی رو بهونه قرار دادن و بجای عروسی من به مسافرت رفتن.

- چه مصیبتی  شده پله های خونه چهارطبقه رو روزی ده بار بالاپائین کردن به هزار دلیل
- عجب گیری افتادم که حق ندارم با کفش تو خونه پا بذارم چرا که اینجا کسی هست که زورش به من میچربه
- چه لحظه شیرینیه که وقتی نفس زنان چهار طبقه رو بالا میام با کیسه زباله روبرو میشم و باید در اسرع وقت مجدد پائین برگردم و آشغال رو جلوی در بذارم.
- عجب دنیایی شده زندگی تاهل که نمیشه بجای نون داغ از نون کیسه ای سوپرمارکت ها استفاده کرد.
- چه بساطی شده که باید بعد از هر بار پای کامپیوتر نشستن فی الفور میز رو مرتب کنم و صندلی رو به علت کمبود جا سرجاش بذارم.
-چه حوصله ای لازمه که باید بعد از این لفظ قلم صحبت کنم و با ادا احترام فقط تشکر کنم و ممنون باشم از این همه نعمت الهی.

شاید از ته دل راضی نباشم ولی از اول مهر از مدریت حوزه عراق و کلا بخش بازرگانی به مدیریت ای تی شرکت منصوب شدم.علاقه و تجربه کار بازرگانی خصوصا صادرات اون هم در شرایط بد اقتصادی که هیچ خبری در ایران و اطراف ایران نیست قابل انکار نیست ولی باید دید نیازهای یک مجموعه تجاری اون هم از نوع سنتیش از ای تی چیه.به نوبه خودم از اینکه شاید یک ماه دیگه برای آخرین بار به عراق برم خوشحالم چون دیگه حوصله دردسر و ماجراجویی رو ندارم و مهمتر از همه نیازی نمیبینم با وضعیت نا امنی عراق و تاهل صلاح باشه مجددا به عراق سفر کنم.تمام پرونده هارو تحویل همکارم دادم و آخرین سفر به نوعی معارفه نفر جایگزین منه.

از طرف مادرشوهر یک جفت بلیط  کادو داده شد برای ماه عسل در دبی.به این فکر میکنم که چی میشد بجای دبی که بارها رفتم با سفر به چین یا مالزی سورپرایز میشدم.ولی خرید کردم اون هم انواع خنزل پنزل های بنجل چینی از بازارهای همیشه شلوغ دبی بامزه و در پایان سفر گریه آوره.

شاید لازم باشه در پست بعدی از برآورد هزینه ازدواج تا هزینه نهایی اون چیزی بنویسم.اون جوری که داره پیش میره هر روز خبر خواستگاری رفتن و ازدواج کردن دوستان هم دوره ای ما به گوش میرسه.شاید تجربیات اولیه ما به کار بعضی ها بیاد،بالاخره در حال حاضر پیراهنی بیشتر از مجردها پاره کردم.

شعار استفاده از کمربند پنج سانتی با سگگ قفقازی رو به شدت پس میگریم.من دستم  بشکنه بخوام از چنین سلاحی در منزل و برای منزل استفاده کنم!

</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">از تیتر مطلب معلومه!زندگی مشترک شروع شد و از 23 مهرماه از دنیای تجرد به دنیای تاهل رفتم.همه چیز عین یک خواب بود.همون طور که سال پیش در چنین روزهایی به خواستگاری رفتم و یکسال بعد هم ازدواج کردم.<br />
شاید در یک سال اخیر لحظه شماری و نصب کنترل گذشت زمان تنها دلخوشی من بود تا بالاخره در لحظه موعود ما هم به جرگه متاهلین بپیوندیم ولی هر چه به روز عروسی نزدیک میشدم کاملا حس میکردم که چقدر کمبود وقت دارم و خیلی کارها هنوز انجام نشده.<br />
عروسی برگزار شد بدون اینکه یادم بیاد کی اومد و کی رفت ،کدوم آهنگ خونده شد و آیا شام خوشمزه بود یا بدمزه. تنها چیزی که میدونم اینه که همه چیز تموم شده و از این به بعد مسولیت زندگی به دوش من افتاده.هر چند تصادف بدی که برای خانواده عموم درست یک ساعت پیش از عروسی رخ داد و منجر به فوت دخترعموم و قطع نخاع و شکستگی گردن و کمر و لگن زن عموم و دخترعمو و پسرعموم شد ماجرا رو حسابی تلخ کرد اون هم در شرایطی که نیومدن به عروسی رو بهونه قرار دادن و بجای عروسی من به مسافرت رفتن.<br />
<br />
-  چه مصیبتی&nbsp; شده پله های خونه چهارطبقه رو روزی ده بار بالاپائین کردن به هزار دلیل<br />
- عجب گیری افتادم که حق ندارم با کفش تو خونه پا بذارم چرا که اینجا کسی هست که زورش به من می چربه<br />
- چه لحظه شیرینیه که وقتی نفس زنان چهار طبقه رو بالا میام با کیسه زباله روبرو میشم و باید در اسرع وقت مجدد پائین برگردم و آشغال رو جلوی در بذارم.<br />
- عجب دنیایی شده زندگی تاهل که نمیشه بجای نون داغ از نون کیسه ای سوپرمارکت ها استفاده کرد.<br />
- چه بساطی شده که باید بعد از هر بار پای کامپیوتر نشستن فی الفور میز رو مرتب کنم و صندلی رو به علت کمبود جا سرجاش بذارم.<br />
-چه حوصله ای لازمه که باید بعد از این لفظ قلم صحبت کنم و با ادا احترام فقط تشکر کنم و ممنون باشم از این همه نعمت الهی.<br />
<br />
شاید از ته دل راضی نباشم ولی از اول مهر از مدریت حوزه عراق و کلا بخش بازرگانی به مدیریت ای تی شرکت منصوب شدم.علاقه و تجربه کار بازرگانی خصوصا صادرات اون هم در شرایط بد اقتصادی که هیچ خبری در ایران و اطراف ایران نیست قابل انکار نیست ولی باید دید نیازهای یک مجموعه تجاری اون هم از نوع سنتیش از ای تی چیه.به نوبه خودم از اینکه شاید یک ماه دیگه برای آخرین بار به عراق برم خوشحالم چون دیگه حوصله دردسر و ماجراجویی رو ندارم و مهمتر از همه نیازی نمیبینم با وضعیت نا امنی عراق و تاهل صلاح باشه مجددا به عراق سفر کنم.تمام پرونده هارو تحویل همکارم دادم و آخرین سفر به نوعی معارفه نفر جایگزین منه.<br />
<br />
از طرف مادرشوهر یک جفت بلیط&nbsp; کادو داده شد برای ماه عسل در دبی.به این فکر میکنم که چی میشد بجای دبی که بارها رفتم با سفر به چین یا مالزی سورپرایز میشدم.ولی خرید کردم اون هم انواع خنزل پنزل های بنجل چینی از بازارهای همیشه شلوغ دبی بامزه و در پایان سفر گریه آوره.<br />
<br />
شاید لازم باشه در پست بعدی از برآورد هزینه ازدواج تا هزینه نهایی اون چیزی بنویسم.اون جوری که داره پیش میره هر روز خبر خواستگاری رفتن و ازدواج کردن دوستان هم دوره ای ما به گوش میرسه.شاید تجربیات اولیه ما به کار بعضی ها بیاد،بالاخره در حال حاضر پیراهنی بیشتر از مجردها پاره کردم.<br />
<br />
شعار استفاده از کمربند پنج سانتی با سگگ قفقازی رو به شدت پس میگریم.من دستم&nbsp; بشکنه بخوام از چنین سلاحی در منزل و برای منزل استفاده کنم!<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گل صورتی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/09/post_273.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3015</id>
   
   <published>2009-09-15T05:25:42Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>گل صورتی نیاز به باغبونی داشت که به موقع بهش برسه و در سرما و گرما جوری ازش محافظت کنه تا بنونه برای سالهای سال صحیح و سالم بمونه.هرس کردن و دور و برش چرخیدن از آدابیه که امیدوارم هیچوقت توسط این باغبان فراموش نشه.
این باغبون منم.این استعاره ای از روابط بین من و همسرمه.در واقع این جزو اولین مثالهایی بود که در روزهای اول نامزدی و قبل از عقدمون ازش استفاده میکردیم.بماند که بارها من با چکمه تا زانو در گل و لای باغچه رفتم و حتی فراموش میکردم ای بابا اینجا یک گل صورتی زیبا کاشته شده.سعی میکنم باغبون خوبی باشم.

قطعا پست بعدی که مینویسم توی خونه خودم هستم.چیزی کمتر از یکماه تا عروسی مونده و تقریبا اکثر کارها انجام شده.بالاخره کارهای بازسازی خونه تموم شد.خریدهایی که مربوط به من انجام و البته مراسم جهازبرون هم با توجه به آماده شدن هر وسیله توسط خانواده عروس خانم در حال برگزاریه.دیروز ظرف و ظروف های و تجهیزات آشپزخونه چیده شده و از طرفی من هم کارهای برقی خونه رو انجام میدادم.تلویزیون ،پایه های باند سینما خانواده و هواکش و لامپ و ...

مادر و خواهرم به ایران برگشتن و آقای پدر هم همین روزا برمیگرده.تمام این مدت بدون حضور اونها کارهارو سروسامون دادم هر چند حس میکنم بدشون نمیاد تو بعضی کارها مثل آرایشگاه عروس و لباس عروس نظر بدن.بالاخره خانوم(خارشوور! ، مادر شوور! ) ها بهتر میتونن از این مسائل سردربیارن تا منی که فرق ریمل و خط چشم رو هنوز نمیدونم .تازگی ها هم با اصطلاحاتی مثل گیپور و ساتن و امثالهم آشنا شدم که به نظرنمیرسه کافی باشه.

منی که تاحالا با هیچ احد الناسی دعوا نزاع نداشتم با سرایدار زبون نفهمون دعوا و کتک کاری کردم تاجایی که پیشونی من چهارتا قلبمه قرمز و کبود رشد کرده و تمام بدنم دچار کوفتگی شده.البته من هم  از فن کف گرگی استفاده کردم و تاجایی که مجال بود زدم و فکش رو پائین آوردم.دعوا با سرایداری که یک ساله هیچکدوم از 24 واحد ساختمان نتونستن این آقا رو از ساختمون پرت کنن بیرون و با اینکه حقوقش رو قطع کردن ایشون با زن و بچه در سوئیت سرایداری زندگی میکنه.
علت دعوا هم باج دادن به بعضی از واحدهایی بود که در زمان نبودن ماشین من به اجازه سرایدار ماشینشون رو در پارکینگ من میزاشتن و پولی به این مردک میدادن.غائله با حضور پلیس 110 و شکایت من میرفت به جاهای باریک بکشه که من رضایت دادم.
سرایدار هم درحال تخلیه اونجاست.ما هم اولین دعوای مردونه رو کردیم و در اینروزهای آخر حضور در خانه پدری قهرمان ملی ساختمون شدیم.یکی بخاطر انداختن سریدار یکی بخاطر گذشتی که قبل رفتن به کلانتری کردم.

پولام تموم شد!
  پی نوشت: 7ساله شد این وبلاگ داریوش کبیر.امسال میره کلاس اول
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">گل صورتی نیاز به باغبونی داشت که به موقع بهش برسه و در سرما و گرما جوری ازش محافظت کنه تا بنونه برای سالهای سال صحیح و سالم بمونه.هرس کردن و دور و برش چرخیدن از آدابیه که امیدوارم هیچوقت توسط این باغبان فراموش نشه.<br />
این باغبون منم.این استعاره ای از روابط بین من و همسرمه.در واقع این جزو اولین مثالهایی بود که در روزهای اول نامزدی و قبل از عقدمون ازش استفاده میکردیم.بماند که بارها من با چکمه تا زانو در گل و لای باغچه رفتم و حتی فراموش میکردم ای بابا اینجا یک گل صورتی زیبا کاشته شده.سعی میکنم باغبون خوبی باشم.<br />
<br />
قطعا پست بعدی که مینویسم توی خونه خودم هستم.چیزی کمتر از یکماه تا عروسی مونده و تقریبا اکثر کارها انجام شده.بالاخره کارهای بازسازی خونه تموم شد.خریدهایی که مربوط به من انجام و البته مراسم جهازبرون هم با توجه به آماده شدن هر وسیله توسط خانواده عروس خانم در حال برگزاریه.دیروز ظرف و ظروف های و تجهیزات آشپزخونه چیده شده و از طرفی من هم کارهای برقی خونه رو انجام میدادم.تلویزیون ،پایه های باند سینما خانواده و هواکش و لامپ و ...<br />
<br />
مادر و خواهرم به ایران برگشتن و آقای پدر هم همین روزا برمیگرده.تمام این مدت بدون حضور اونها کارهارو سروسامون دادم هر چند حس میکنم بدشون نمیاد تو بعضی کارها مثل آرایشگاه عروس و لباس عروس نظر بدن.بالاخره خانوم(خارشوور! ، مادر شوور! ) ها بهتر میتونن از این مسائل سردربیارن تا منی که فرق ریمل و خط چشم رو هنوز نمیدونم .تازگی ها هم با اصطلاحاتی مثل گیپور و ساتن و امثالهم آشنا شدم که به نظرنمیرسه کافی باشه.<br />
<br />
منی که تاحالا با هیچ احد الناسی دعوا نزاع نداشتم با سرایدار زبون نفهمون دعوا و کتک کاری کردم تاجایی که پیشونی من چهارتا قلبمه قرمز و کبود رشد کرده و تمام بدنم دچار کوفتگی شده.البته من هم&nbsp; از فن کف گرگی استفاده کردم و تاجایی که مجال بود زدم و فکش رو پائین آوردم.دعوا با سرایداری که یک ساله هیچکدوم از 24 واحد ساختمان نتونستن این آقا رو از ساختمون پرت کنن بیرون و با اینکه حقوقش رو قطع کردن ایشون با زن و بچه در سوئیت سرایداری زندگی میکنه.<br />
علت دعوا هم باج دادن به بعضی از واحدهایی بود که در زمان نبودن ماشین من به اجازه سرایدار ماشینشون رو در پارکینگ من میزاشتن و پولی به این مردک میدادن.غائله با حضور پلیس 110 و شکایت من میرفت به جاهای باریک بکشه که من رضایت دادم.<br />
سرایدار هم درحال تخلیه اونجاست.ما هم اولین دعوای مردونه رو کردیم و در اینروزهای آخر حضور در خانه پدری قهرمان ملی ساختمون شدیم.یکی بخاطر انداختن سریدار یکی بخاطر گذشتی که قبل رفتن به کلانتری کردم.<br />
<br />
پولام تموم شد!<br />
<br />
&nbsp; <strong>پی نوشت:</strong> 7ساله شد این وبلاگ داریوش کبیر.امسال میره کلاس اول</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دل مشغولی ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/08/post_271.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3011</id>
   
   <published>2009-08-02T07:13:18Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>خسته شدم ! از کار زیاد ، غرغر زیاد ،خرج های زیاد و هر مساله ای که در این دو سه ماه اخیر مهم ترین دل مشغولیم شده .
تالار عروسی مشخص شد.نوک جنگل لویزان که به نظر میرسه در مهرماه هوای و منظره مناسبی داشته باشه ،خصوصا اگر همراه با بارش باران پائیزی باشه.برای تالار و باغ وقت زیادی گذاشته شد ، انتخاب خوبی بود لیکن چرک کف دسته که باید پدر محترم بهش تن بدن.چشم امید دارم به روزهای آینده

بعد از تحویل گرفتن خونه از دوماه قبل تا کنون به اندازه برج میلاد برای این خونه شصت متری وقت صرف کردم ولی تا این لحظه هنوز خورده کاری ها باقی مونده.کف خونه رو مجددا سرامیک کردم،نقاشی مجدد به همراه تغییر آرک آشپزخونه.پریزها رو عوض کردم،قرنیز های سنگی رو با ام دی اف قهوه ای سوخته عوض کردم.شومینه و درها رو جلا زدم و دستگیره های اتاق و کمد رو تغییر دادم.حالا مونده کابینت که بعد از یک ماه بالا پائین کردن مغازه ها و دیدن ژورنال بلاخره ده روز دیگه تحویل داده میشه.
حقیقتش اصلا فکر نمیکردم برای شروع یک زندگی مشترک اینقدر بهم فشار بیاد و خسته بشم کما اینکه فکر میکنم هنوز راه درازی تا روز عروسی مونده و دردسرهایی به مراتب بیشتر.
با تموم شدن کار خونه دغدغه جدید باید سفارش و دیدن لباس عروس،سرویس عروسی،آرایشگاه و البته خریدهایی که مربوط به عروس و داماد میشه در نظر گرفت.وای خدای من

اوضاع بد اقتصادی بالاخره به من هم سرایت کرد.قطع کردن سه ماه از کارانه پرداختی مازاد بر حقوق شرکت،بهم خوردن قراداد سه سرور و پهنای باند همه همه موجب شده در این روزها نگرانی بیشتری برای آینده کاری داشته باشم.اینارو وقتی کنار وام های خونه ،ماشین،وام ازدواج میذارم مغزم سوت میکشه که چطور قرار شکم خودم و عهد وعیال رو سیر کنم!

از قبل از انتخابات تصمیم گرفتم هیچ نظری پیرامون مسائل انتخابات نداشته باشم.نه روزهای انتخابات منو به آب و تاب انداخت و نه ماجراهایی که تو چهل روز اخیر رخ داد هیجان زدم کرد.به نظرم تمام ماجرا  جنگ قدرت و گروکشی های سیاسی بین مهره های قدیمی و جدیده.امروز نوبت جدیدا و فردا نوبت قدیمیا.این وسط حیف جوونهایی که باید تو آتش این دعواهای ریشه دار و ته نشین شده کشته و یا زندانی بشن.
من دل خوشی از ابطحی نداشتم همینطور که از حسین درخشان یک دنده و دو رو خوشم نمی اومد.ابطحی به لحاظ اخلاقی مورد تائید خیلی ها نبود .درخشان هم با رفتارهای متناقض اخیرش دل خیلی ها رو خون کرده بود ولی این مسائل نباید موجب نقض حقوق شهروندی اونها بعنوان یک ایرانی باشه.
امروز ابطحی رو با این قیافه لاغر شده و داغون با اعترافات معنی دار می بینیم و فردا درخشان رو با ظاهری قطعا متفاوت برای سناریویی از پیش تعیین شده خواهیم دید.

اگر ابطحی سخترین دوره های لاغری و رژیم غذایی رو میگذروند نمی تونست اینقدر وزن وسایز کم کنه
لینک عکس
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">خسته شدم ! از کار زیاد ، غرغر زیاد ،خرج های زیاد و هر مساله ای که در این دو سه ماه اخیر مهم ترین دل مشغولیم شده .<br />
تالار عروسی مشخص شد.نوک جنگل لویزان که به نظر میرسه در مهرماه هوای و منظره مناسبی داشته باشه ،خصوصا اگر همراه با بارش باران پائیزی باشه.برای تالار و باغ وقت زیادی گذاشته شد ، انتخاب خوبی بود لیکن چرک کف دسته که باید پدر محترم بهش تن بدن.چشم امید دارم به روزهای آینده<br />
<br />
بعد از تحویل گرفتن خونه از دوماه قبل تا کنون به اندازه برج میلاد برای این خونه شصت متری وقت صرف کردم ولی تا این لحظه هنوز خورده کاری ها باقی مونده.کف خونه رو مجددا سرامیک کردم،نقاشی مجدد به همراه تغییر آرک آشپزخونه.پریزها رو عوض کردم،قرنیز های سنگی رو با ام دی اف قهوه ای سوخته عوض کردم.شومینه و درها رو جلا زدم و دستگیره های اتاق و کمد رو تغییر دادم.حالا مونده کابینت که بعد از یک ماه بالا پائین کردن مغازه ها و دیدن ژورنال بلاخره ده روز دیگه تحویل داده میشه.<br />
حقیقتش اصلا فکر نمیکردم برای شروع یک زندگی مشترک اینقدر بهم فشار بیاد و خسته بشم کما اینکه فکر میکنم هنوز راه درازی تا روز عروسی مونده و دردسرهایی به مراتب بیشتر.<br />
با تموم شدن کار خونه دغدغه جدید باید سفارش و دیدن لباس عروس،سرویس عروسی،آرایشگاه و البته خریدهایی که مربوط به عروس و داماد میشه در نظر گرفت.وای خدای من <br />
<br />
اوضاع بد اقتصادی بالاخره به من هم سرایت کرد.قطع کردن سه ماه از کارانه پرداختی مازاد بر حقوق شرکت،بهم خوردن قراداد سه سرور و پهنای باند همه همه موجب شده در این روزها نگرانی بیشتری برای آینده کاری داشته باشم.اینارو وقتی کنار وام های خونه ،ماشین،وام ازدواج میذارم مغزم سوت میکشه که چطور قرار شکم خودم و عهد وعیال رو سیر کنم!<br />
<br />
از قبل از انتخابات تصمیم گرفتم هیچ نظری پیرامون مسائل انتخابات نداشته باشم.نه روزهای انتخابات منو به آب و تاب انداخت و نه ماجراهایی که تو چهل روز اخیر رخ داد هیجان زدم کرد.به نظرم تمام ماجرا&nbsp; جنگ قدرت و گروکشی های سیاسی بین مهره های قدیمی و جدیده.امروز نوبت جدیدا و فردا نوبت قدیمیا.این وسط حیف جوونهایی که باید تو آتش این دعواهای ریشه دار و ته نشین شده کشته و یا زندانی بشن.<br />
من دل خوشی از ابطحی نداشتم همینطور که از حسین درخشان یک دنده و دو رو خوشم نمی اومد.ابطحی به لحاظ اخلاقی مورد تائید خیلی ها نبود .درخشان هم با رفتارهای متناقض اخیرش دل خیلی ها رو خون کرده بود ولی این مسائل نباید موجب نقض حقوق شهروندی اونها بعنوان یک ایرانی باشه.<br />
امروز ابطحی رو با این قیافه لاغر شده و داغون با اعترافات معنی دار می بینیم و فردا درخشان رو با ظاهری قطعا متفاوت برای سناریویی از پیش تعیین شده خواهیم دید.<br />
<br />
اگر ابطحی سخترین دوره های لاغری و رژیم غذایی رو میگذروند نمی تونست اینقدر وزن وسایز کم کنه<br />
<a href="http://www.dariushkabir.com/2009/08/02/1249120556_abtahi.jpg">لینک عکس</a> <br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این روزها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/06/post_270.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3009</id>
   
   <published>2009-06-28T04:34:35Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>اگر در کوران بازی ایران و کره فرت و فرت تمرکز تالار دارها رو به هم میزدم و در مورد تالار یا باغ برای عروسی سوال پیچشون میکردم و اونها با اخم و تخم جوابم رو میدادن ، بجاش در روزهای بعد از انتخابات تلافی کردم و در کوران شلوغی و بزن بهادر ها دنبال سرامیک و سینک و هود خرطومی بودم.اگر هم شبها یکصدا صدای الله و اکبر میاد من هم تلفن رو برمیدارم تا لیچار بار مستجرم کنم که آهای یکماهه از موعد مقررت گذشته و خونه رو لازم دارم.
فعلا فکر و ذکرم چیزه دیگه س.به فکر کلی خرج و مخارج زندگی آینده هستم.ولی خدایی شراگیم چقدر مرد بود درست بعد از خواستگاری و عقد دست عیالش رو گرفت و برد سر خونه زندگیش !هر چور حساب میکنم هنوز هیچ کاری انجام ندادم و هزارتا کار ریز و درشت باقی مونده.

خانواده دائم نگران اوضاع قمر در عقرب ایران هستن.زمانی که خودشون ایران بودن، بی خبر تر بودن تا وقتی که از ینگه دنیا خبرهای داغ روز رو می بینن و تصور میکنن الان تهران کن فیکون شده.بماند که وقتی وارد کوچه دوم شرقی سعادت آباد  میشم باید از موانع پر پیچ و خم ایست بازرسی جلوی شبکه ماهواره ای پرس تی وی رد بشم تا به پارکینگ خونه برسم،کابوسی که من رو به شدت یاد اوضاع خراب بغداد و شهرهای دیگه عراق می اندازه .روزی مثال من از امنیت در ایران نبودن ایست بازرسی های خسته کننده بود و سرکوفت به عراقی ها
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">اگر در کوران بازی ایران و کره فرت و فرت تمرکز تالار دارها رو به هم میزدم و در مورد تالار یا باغ برای عروسی سوال پیچشون میکردم و اونها با اخم و تخم جوابم رو میدادن ، بجاش در روزهای بعد از انتخابات تلافی کردم و در کوران شلوغی و بزن بهادر ها دنبال سرامیک و سینک و هود خرطومی بودم.اگر هم شبها یکصدا صدای الله و اکبر میاد من هم تلفن رو برمیدارم تا لیچار بار مستجرم کنم که آهای یکماهه از موعد مقررت گذشته و خونه رو لازم دارم.<br />
فعلا فکر و ذکرم چیزه دیگه س.به فکر کلی خرج و مخارج زندگی آینده هستم.ولی خدایی <a href="http://www.sharagim.net">شراگیم </a>چقدر مرد بود درست بعد از خواستگاری و عقد دست عیالش رو گرفت و برد سر خونه زندگیش !هر چور حساب میکنم هنوز هیچ کاری انجام ندادم و هزارتا کار ریز و درشت باقی مونده.<br />
<br />
خانواده دائم نگران اوضاع قمر در عقرب ایران هستن.زمانی که خودشون ایران بودن، بی خبر تر بودن تا وقتی که از ینگه دنیا خبرهای داغ روز رو می بینن و تصور میکنن الان تهران کن فیکون شده.بماند که وقتی وارد کوچه دوم شرقی سعادت آباد&nbsp; میشم باید از موانع پر پیچ و خم ایست بازرسی جلوی شبکه ماهواره ای پرس تی وی رد بشم تا به پارکینگ خونه برسم،کابوسی که من رو به شدت یاد اوضاع خراب بغداد و شهرهای دیگه عراق می اندازه .روزی مثال من از امنیت در ایران نبودن ایست بازرسی های خسته کننده بود و سرکوفت به عراقی ها<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزهای معمولی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/05/post_269.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.3005</id>
   
   <published>2009-05-19T06:34:38Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>1-همین جوریش وبلاگ و وبلاگ نویسی  بی حرکت و بی روح شده حالا اگر قرار باشه من هوس کنم چیزی بنویسم و یکبار برق بره یک بار پام بخوره به دکمه ریست و یکبار هم صفحه رو اشتباهی ببندم ،مطمئنا دیگه  حوصله ای برای نوشتن مجدد وجود نداره.بماند که چیز خاصی نوشته نمیشه و تنها ذکر اتفاقات ریز و درشت یک زندگی کاملا معمولیه.

2-تو این مدت چه کردم ؟قطعا بخاطر خوشگذرانی های ایام عید حسابی کیفور بودم و کاری مفیدی نکردم جز روتین وار سر کار برم،پول هام رو بشمرم و یا توی ترافیک قمرالملوک وزیری گوش بدم.با همه اینها از اونجایی که قرار شد عروسی هفته اول مهر اونور تر نره احساس خطر کردم که اگر نجنبم و از الان تالار یا باغ درست و حسابی پیدا نکنم کلاهم پس معرکه س.
با عنایت به دو سه استعلام قیمت بابت فقط هزینه های تالار از همه دوستان که شفاهی یا نوشتاری و به صورت خودمانی برای عروسی دعوت کردم عذرخواهی میکنم چرا که هیچ کسی رو دعوت نمیکنم .الان هم پشیمونم چرا هر کی از راه رسید و دید محبسی ( حلقه)به  دست کردیم بلافاصله گفتم عروسی در خدمت باشیم و حتما باید تشریف بیارین.حداقل 10 تومن باید پول تالار و شام و بادکنک آرایی سرفه کنم و همه اینها جدا از سرویس طلا و هزینه های متفرقه س.
تصمیم گرفتم به جهت صرفه جویی ریالی بجای مطرب و دی جی خودم آستین بالا بزنم و با ویلون مردم رو به حرکات موزون دعوت کنم.برای سایر هزینه ها هم در حال فکر هستم تا با نقشه ای یک جوری سر و همش کنم.
شاید بعد از عروسی ریز هزینه ها رو اینجا نوشتم تا درس عبرتی باشه برای دیگران.من اگر خریت نمیکردم و پارسال خونه نمی خریدم الان با پولش می تونستم کلی اسباب لهو و لعب دیگران رو برای یک عروسی اشرافی مهیا کنم.به این نتیجه رسیدم هر چی امکاناتت در زمان قبل از ازدواج کمتر باشه ، سطح توقع کمتر میشه.داماد باید مفلس و بدبخت باشه و بعد با عنایت به حمایت منزلش رشد کنه.اونقوت میگن پای زن پر از برکت بود و طرف به طور کل متحول شد.جریان ما عکس همینه اگر الان خونه و ماشین دارم پس فردا باید با چیزای به مراتب گنده تر شوک تحول و پاقدمی ایجاد کنم.

3-با همه تصمیم و جدیت که برای نرفتن ماموریت به عراق داشتم متاسفانه بار سفر کردم و به قولی آخرین سفر به عراق رو هم رفتم.پشت دستم رو داغ کردم که حالا حالاها دیگه پامو اونجا نذارم.از تاخیرهای 12 ساعته پروازی و معاینه سرپایی برای آنفولانزای خوکی گرفته تا مسیر 700کیلومتری پر از استرس بغداد تا بصره.بازرسی های صد متر به صد متر نه تنها زیاد شدن بلکه معطلی و کینه عراقی ها به ایرانی جماعت رو هم باید اضافه کرد.اگر کینه ای از ما به دل گرفتن بجاش 5 میلیون دلار ما رو هم هنوزپرداخت نکردن.عراق بر خلاف پیش بینی ها که تا یکی دو سال دیگه پیشرفت میکنه به نظرم با دزدی و فساد مالی و تو سری خوردن هاشون تا 2060 هم به جایی نخواد رسید.بماند که داعیه داشتم متروی بغداد در 2030 بدجوری توی خاک و خول بغداد تو رویا بردتشون.
حیف از بارگاه های زیارتی عراق که با همه تمیز بودن کنار کوهی از کثافت و تعفن احاطه شده. 

4-یا بیکاری زیاد شده یا سطح توقعات بالا رفته.تو یکماه اخیر و حتی تا چند دقیقه پیش شاید بالای 8 مورد از من خواستن کاری برای فلانی پیدا کنم و یا به واسطه آشنایی هایی که دارم سفارشی  پیش این و اون کنم.گفتن کلمه نه سخته خصوصا تو این وضع بد اقتصادی که خودمون هم زیادی هستیم و به واسطه همین شرایط بد اوضاع احوال درست حسابی نداریم.تحصیلات بالا، سابقه کاری،تخصص و...همش کشکه.پارتی،رابطه یا هر چیز  دیگه با چاشنی شانس تنها امید استخدام شدنه.حرص نزنین من از هر دو بند استفاده کردم.

5-از مشکلات بوجود اومده برای کسی که سرنوشتش به هرحال مهم بوده خیلی ناراحتم.بازی روزگاره و هزار چرخ داره.کاش خواسته ها و توقعات  غیرمنطقی روزی تمومی داشت .خیلی متاسفم
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">1-همین جوریش وبلاگ و وبلاگ نویسی&nbsp; بی حرکت و بی روح شده حالا اگر قرار باشه من هوس کنم چیزی بنویسم و یکبار برق بره یک بار پام بخوره به دکمه ریست و یکبار هم صفحه رو اشتباهی ببندم ،مطمئنا دیگه&nbsp; حوصله ای برای نوشتن مجدد وجود نداره.بماند که چیز خاصی نوشته نمیشه و تنها ذکر اتفاقات ریز و درشت یک زندگی کاملا معمولیه.<br />
<br />
2-تو این مدت چه کردم ؟قطعا بخاطر خوشگذرانی های ایام عید حسابی کیفور بودم و کاری مفیدی نکردم جز روتین وار سر کار برم،پول هام رو بشمرم و یا توی ترافیک قمرالملوک وزیری گوش بدم.با همه اینها از اونجایی که قرار شد عروسی هفته اول مهر اونور تر نره احساس خطر کردم که اگر نجنبم و از الان تالار یا باغ درست و حسابی پیدا نکنم کلاهم پس معرکه س.<br />
با عنایت به دو سه استعلام قیمت بابت فقط هزینه های تالار از همه دوستان که شفاهی یا نوشتاری و به صورت خودمانی برای عروسی دعوت کردم عذرخواهی میکنم چرا که هیچ کسی رو دعوت نمیکنم .الان هم پشیمونم چرا هر کی از راه رسید و دید محبسی ( حلقه)به&nbsp; دست کردیم بلافاصله گفتم عروسی در خدمت باشیم و حتما باید تشریف بیارین.حداقل 10 تومن باید پول تالار و شام و بادکنک آرایی سرفه کنم و همه اینها جدا از سرویس طلا و هزینه های متفرقه س.<br />
تصمیم گرفتم به جهت صرفه جویی ریالی بجای مطرب و دی جی خودم آستین بالا بزنم و با ویلون مردم رو به حرکات موزون دعوت کنم.برای سایر هزینه ها هم در حال فکر هستم تا با نقشه ای یک جوری سر و همش کنم.<br />
شاید بعد از عروسی ریز هزینه ها رو اینجا نوشتم تا درس عبرتی باشه برای دیگران.من اگر خریت نمیکردم و پارسال خونه نمی خریدم الان با پولش می تونستم کلی اسباب لهو و لعب دیگران رو برای یک عروسی اشرافی مهیا کنم.به این نتیجه رسیدم هر چی امکاناتت در زمان قبل از ازدواج کمتر باشه ، سطح توقع کمتر میشه.داماد باید مفلس و بدبخت باشه و بعد با عنایت به حمایت منزلش رشد کنه.اونقوت میگن پای زن پر از برکت بود و طرف به طور کل متحول شد.جریان ما عکس همینه اگر الان خونه و ماشین دارم پس فردا باید با چیزای به مراتب گنده تر شوک تحول و پاقدمی ایجاد کنم.<br />
<br />
3-با همه تصمیم و جدیت که برای نرفتن ماموریت به عراق داشتم متاسفانه بار سفر کردم و به قولی آخرین سفر به عراق رو هم رفتم.پشت دستم رو داغ کردم که حالا حالاها دیگه پامو اونجا نذارم.از تاخیرهای 12 ساعته پروازی و معاینه سرپایی برای آنفولانزای خوکی گرفته تا مسیر 700کیلومتری پر از استرس بغداد تا بصره.بازرسی های صد متر به صد متر نه تنها زیاد شدن بلکه معطلی و کینه عراقی ها به ایرانی جماعت رو هم باید اضافه کرد.اگر کینه ای از ما به دل گرفتن بجاش 5 میلیون دلار ما رو هم هنوزپرداخت نکردن.عراق بر خلاف پیش بینی ها که تا یکی دو سال دیگه پیشرفت میکنه به نظرم با دزدی و فساد مالی و تو سری خوردن هاشون تا 2060 هم به جایی نخواد رسید.بماند که داعیه داشتم متروی بغداد در 2030 بدجوری توی خاک و خول بغداد تو رویا بردتشون.<br />
حیف از بارگاه های زیارتی عراق که با همه تمیز بودن کنار کوهی از کثافت و تعفن احاطه شده.&nbsp; <br />
<br />
4-یا بیکاری زیاد شده یا سطح توقعات بالا رفته.تو یکماه اخیر و حتی تا چند دقیقه پیش شاید بالای 8 مورد از من خواستن کاری برای فلانی پیدا کنم و یا به واسطه آشنایی هایی که دارم سفارشی&nbsp; پیش این و اون کنم.گفتن کلمه نه سخته خصوصا تو این وضع بد اقتصادی که خودمون هم زیادی هستیم و به واسطه همین شرایط بد اوضاع احوال درست حسابی نداریم.تحصیلات بالا، سابقه کاری،تخصص و...همش کشکه.پارتی،رابطه یا هر چیز&nbsp; دیگه با چاشنی شانس تنها امید استخدام شدنه.حرص نزنین من از هر دو بند استفاده کردم. <br />
<br />
5-از مشکلات بوجود اومده برای کسی که سرنوشتش به هرحال مهم بوده خیلی ناراحتم.بازی روزگاره و هزار چرخ داره.کاش خواسته ها و توقعات&nbsp; غیرمنطقی روزی تمومی داشت .خیلی متاسفم<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شروع 88</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/04/_88.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.2999</id>
   
   <published>2009-04-06T10:30:42Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:12Z</updated>
   
   <summary>سال نکوست از بهارش پیداست.سال خوبی شروع شد اون هم از هر نظر که فکرش رو بکنین.قصد باید این باشه که خودم و این روزهای خوب رو چشم نزنم.دور و بری ها دستی به آتش و اسپند دارن برای چرخوندن به دور سر مبارک ولی کار نباید از محکم کاری عیب کنه.با این پست ،شروع 88 بلاگی رو آغاز میکنیم.

شرکت ما بستر اتفاقات گوناگونه.بارها اتفاقات ریز و درشتی رخ میده که شاید شباهت بسیار زیادی به شرکت های دیگه داشته باشه.قائدتا اتفاقات ریز به سختی حل میشن و اتفاقات درشت اصلا حل نمیشن.سر و کله زدن با مدیران رده ای در هر شرکت و ریز شدن در اصلوب و روش کاریشون گاها خنده دا و بعضا مایه فاجعه اس.اینکه مدیری در بدو ورودش دست به تغییرات بزنه از مشخصه های مدیریته ولی موارد دیگه ای هست که من طی یک سال و در گرماگرم جابجا شدن مدیران ریز شدن به نکات جالبی رو که به شرح زیر نوشتم دست پیدا کردم.شاید بی مزه باشه ولی مطمئن باشید نه در اینجا نه جای دیگه مدیری بدون ابزارهای اینچنینی نمیتونه کار کنه !
1.نداشتن تحصیلات: بارها ثابت شده مدیران مدارکشون کلا بوداره
2.اسپیلت: شده طرف مدیر باشه ولی اتاقش با اسپیلت سرد یا گرم نشه؟
3.داد زدن بر سر منشی:از اصول اولیه مدیریت بر زیردست
4.نظریه و برنامه ریزی های بی نتیجه از بدو ورود به مجموعه تا یک شب مانده به اخراج
5.حرف از رفنتن زدن:در روزهای  به بن بست خوردن سعی میکنه با خونسردی حرف از رفتن بزنه
6.تغییر دکوراسیون اتاق و تزئین به سبک مدیریتی و تمایز تا حد کاغذ دیواری
7.تغییر ست کامل میز کنفرانس و سفارش جدیدترین و شیک تر از نوع اول
8.خوردن غذا در اتاق با صرف سالاد شیرازی ،چیزی که بقیه از اون محرومند
9.اصول مدیریت یعنی خاموش کردن موبایل در پنجشنبه و ایام تعطیل
10.استفاده از روان نویس Pini Ball چیزی که بقیه از اون محرومند
11.پر بودن صفحات پاسپورت :مدرکی که نشان دهنده ترافیک سنگینی کاری
12.سفر به دبی :برای چه کاری ؟خودتون حدث بزنید
13.صرف صبحانه در شرکت با پنیر لیقوان و گردو
14.داشتن IP اختصاصی و VPN برای استفاده مفید تر از دنیای مجازی
15.داشتن Dvd writerحتی اگر هیچ استفاده ای از اون نشه
16.مدیران همیشه انتظار دارن در نامه ها رونوشتی به اون ها زده بشه حالا اگر 20 تا مدیر وجود داشته باشه یعنی 20 خط رونوشت فکر مکنین متن نامه اصلی چند خط باقی میمونه؟

چرا باید به حد مرگ قسم دروغ خورد؟از قسم به خدا که عادی ترین و بی نتیجه ترین قسم گرفته تا کفن کردن پسر و فدای تنها دختر.کار به جایی رسیده که در مسلم ترین شرایطی که طرف مقابل دروغ میگه ،با استفاده از انواع قسم های عجیب و غریب سعی به مبرا نشون دادن خودش میکنه.
باید اعتراف کرد که همه ما بارها دروغ گفتیم ولی واقعا چقدر از سهم دروغ های ما رو قسم دروغ پر میکنه؟

</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">سال نکوست از بهارش پیداست.سال خوبی شروع شد اون هم از هر نظر که فکرش رو بکنین.قصد باید این باشه که خودم و این روزهای خوب رو چشم نزنم.دور و بری ها دستی به آتش و اسپند دارن برای چرخوندن به دور سر مبارک ولی کار نباید از محکم کاری عیب کنه.با این پست ،شروع 88 بلاگی رو آغاز میکنیم.<br />
<br />
شرکت ما بستر اتفاقات گوناگونه.بارها اتفاقات ریز و درشتی رخ میده که شاید شباهت بسیار زیادی به شرکت های دیگه داشته باشه.قائدتا اتفاقات ریز به سختی حل میشن و اتفاقات درشت اصلا حل نمیشن.سر و کله زدن با مدیران رده ای در هر شرکت و ریز شدن در اصلوب و روش کاریشون گاها خنده دا و بعضا مایه فاجعه اس.اینکه مدیری در بدو ورودش دست به تغییرات بزنه از مشخصه های مدیریته ولی موارد دیگه ای هست که من طی یک سال و در گرماگرم جابجا شدن مدیران ریز شدن به نکات جالبی رو که به شرح زیر نوشتم دست پیدا کردم.شاید بی مزه باشه ولی مطمئن باشید نه در اینجا نه جای دیگه مدیری بدون ابزارهای اینچنینی نمیتونه کار کنه !<br />
1.نداشتن تحصیلات: بارها ثابت شده مدیران مدارکشون کلا بوداره<br />
2.اسپیلت: شده طرف مدیر باشه ولی اتاقش با اسپیلت سرد یا گرم نشه؟<br />
3.داد زدن بر سر منشی:از اصول اولیه مدیریت بر زیردست<br />
4.نظریه و برنامه ریزی های بی نتیجه از بدو ورود به مجموعه تا یک شب مانده به اخراج<br />
5.حرف از رفنتن زدن:در روزهای&nbsp; به بن بست خوردن سعی میکنه با خونسردی حرف از رفتن بزنه<br />
6.تغییر دکوراسیون اتاق و تزئین به سبک مدیریتی و تمایز تا حد کاغذ دیواری <br />
7.تغییر ست کامل میز کنفرانس و سفارش جدیدترین و شیک تر از نوع اول<br />
8.خوردن غذا در اتاق با صرف سالاد شیرازی ،چیزی که بقیه از اون محرومند<br />
9.اصول مدیریت یعنی خاموش کردن موبایل در پنجشنبه و ایام تعطیل<br />
10.استفاده از روان نویس Pini Ball چیزی که بقیه از اون محرومند<br />
11.پر بودن صفحات پاسپورت :مدرکی که نشان دهنده ترافیک سنگینی کاری<br />
12.سفر به دبی :برای چه کاری ؟خودتون حدس بزنید<br />
13.صرف صبحانه در شرکت با پنیر لیقوان و گردو<br />
14.داشتن IP اختصاصی و VPN برای استفاده مفید تر از دنیای مجازی <br />
15.داشتن Dvd writerحتی اگر هیچ استفاده ای از اون نشه<br />
16.مدیران همیشه انتظار دارن در نامه ها رونوشتی به اون ها زده بشه حالا اگر 20 تا مدیر وجود داشته باشه یعنی 20 خط رونوشت فکر مکنین از متن نامه اصلی چند خط باقی میمونه؟<br />
<br />
چرا باید به حد مرگ قسم دروغ خورد؟از قسم به خدا که عادی ترین و بی نتیجه ترین قسم گرفته تا کفن کردن پسر و فدای تنها دختر.کار به جایی رسیده که در مسلم ترین شرایطی که طرف مقابل دروغ میگه ،با استفاده از انواع قسم های عجیب و غریب سعی به مبرا نشون دادن خودش میکنه.<br />
باید اعتراف کرد که همه ما بارها دروغ گفتیم ولی واقعا چقدر از سهم دروغ های ما رو قسم دروغ پر میکنه؟</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>28 سالگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/03/28.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.2994</id>
   
   <published>2009-03-10T06:22:19Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:11Z</updated>
   
   <summary>ماجرایی ترین روزها بدون استرس و دلهره نه تنها آرامشم رو حفظ میکنم بلکه به دیگرون هم منتقل میکنم ( یادتون نرفته بارها در بدترین شرایط به بغداد و یا بیابون های خطرناک کربلا برای کارهای شرکت  و در اوج بی خیالی و ترس رفتم )
چی شده نمیدونم !

به جهنم ! حالا که قرار نیست از ترافیک با اینهمه تراکم خودرو کاسته بشه و یا حالاحالاها مترویی به سعادت آباد یا اطرافش کشیده نمیشه من هم تا زمانی که تو خونه پدری !(از اون اصطلاحات با مزه بعد از مزدوج شدن)هستم به عنوان خودروی تک سرنشین هر روز به سر کار میرم .ماشین جدید خوشبختانه پلاک زوج و ماشین قدیم هم فرد بنابراین ما هم پا در ناهنجاری ها میذاریم .وعده مراعات باشه برای خونه خودم که با مترو فقط یک کوچه فاصله خواهد داشت.

فروش نوروزی میزبانی وب پایگان رو از دست ندین.جدی جدی هیچ کس جز من به خاطر تعصب وبلاگی و عرقی که به جامعه وبلاگنویسان دارم نمیتونه پشتیبانی مستمر و دائمی در این خصوص داشته باشه!
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="right">
<div align="right"> </div>
<div align="justify">
<div align="justify">یادم رفت هفتم اسفند به روز کنم و رسما بگم 28 ساله شدم هرچند یکی دو تا از بچه ها لطف کردن و تبریک گفتن.اصلا باورم نمیشه&nbsp; الکی الکی 28 ساله شدم و با این سن و سال بعضعا کارهایی رو انجام میدم که اصلا به سن و سالم نمیخوره!!<br />
<br />
امروز هم مثل یکی دوماه آخر سال جزو روزهای بیکاری شرکته.درست در حین نوشتن این پست از بخش مالی شرکت خبر میرسه که عیدی های امسال رو دارن پرداخت میکنن.خدایی من یکی با همه پول دوستی ،خجالت میکشم برم و حقوق اسفند و عیدی آخر سال رو بگیرم.چرا؟خب معلومه از این شرکت چندین ماهه جز ضرر و زیان و رکودی بازار و هزار و یک خسارت در دفاتر داخلی و خارجی خبر دیگه ای به گوش نرسیده.کما اینکه با توجه به نوع کارم حداقل می دونم با همه سختی های کار ،ماموریت های عراق و نوع حجم کار،خروجی کار به هیچ وجه مثبت نبوده.این از وضع شرکت ما که البته خصوصیه وای به حال بقیه.<br />
<br />
من داریوش که همیشه بابت هر چیزی و هر موضوعی مملو از استرس و دلهره بودم و برای کوچکترین مسائل به راحتی از کوره در می رفتم و عصبی میشدم ( حتی به جرات بگم بارها برای کوچکترین مساله حتی امتحان ورزش هم دچار استرس و دلهره&nbsp; و برای بی ارزش ترین مسائل عصبی می شدم)حالا میشه گفت بی خیال ترین و بدون استرس ترین روزهام رو حتی در بدترین مشکلات&nbsp; می گذرونم.نمیدونم چه معجونی خوردم که در دعوا یا جر و بحث کاری بجای عصبانیت در اوج خونسردی عمل میکنم و در ماجرایی ترین روزها بدون استرس و دلهره نه تنها آرامشم رو حفظ میکنم بلکه به دیگرون هم منتقل میکنم ( یادتون نرفته بارها در بدترین شرایط به بغداد و یا بیابون های خطرناک کربلا برای کارهای شرکت&nbsp; و در اوج بی خیالی و ترس رفتم )<br />
چی شده نمیدونم !<br />
<br />
به جهنم ! حالا که قرار نیست از ترافیک با اینهمه تراکم خودرو کاسته بشه و یا حالاحالاها مترویی به سعادت آباد یا اطرافش کشیده نمیشه من هم تا زمانی که تو خونه پدری !(از اون اصطلاحات با مزه بعد از مزدوج شدن)هستم به عنوان خودروی تک سرنشین هر روز به سر کار میرم .ماشین جدید خوشبختانه پلاک زوج و ماشین قدیم هم فرد بنابراین ما هم پا در ناهنجاری ها میذاریم .وعده مراعات باشه برای خونه خودم که با مترو فقط یک کوچه فاصله خواهد داشت.<br />
<br />
فروش نوروزی میزبانی وب پایگان رو از دست ندین.جدی جدی هیچ کس جز من به خاطر تعصب وبلاگی و عرقی که به جامعه وبلاگنویسان دارم نمیتونه پشتیبانی مستمر و دائمی در این خصوص داشته باشه!<br />
<br />
<br />
</div>
<div align="center"><a href="http://www.payegan.com"> <img height="118" width="286" border="0" src="http://www.payegan.com/images/norooz.jpg" alt="" /></a></div>
</div>
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دست تقدیر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dariushkabir.com/2009/02/post_267.php" />
   <id>tag:www.dariushkabir.com,2009://1.2992</id>
   
   <published>2009-02-15T04:53:09Z</published>
   <updated>2010-01-06T08:50:11Z</updated>
   
   <summary>مثل هر سال رسیدن به آخرین ماه زمستون برام دلنشین و خاطره انگیزه.شاید نقطه سیاه این آخرین ماه ،کنتر انداختن سن و سال  باشه که در چشم بهم زدنی 28 سالگی هم تموم میشه .پارسال اوضاع جالبی نداشتم.همش در حال تلاش و امیدواری بودم و این تلاش ها و امیدواری های پی در پی دست تقدیر رو جور دیگه چرخوند.من دست تقدیر رو می بوسم و بهش احترام میذارم.

اگر هنوز خبری از وام ازدواج من نشده بجاش با خرید ماشین سوپرایز خوبی برای همسرم دارم تا برای شب عید حسابی خوشحال و غافلگیرش  کنم.خنده داره چه بامزه شده استفاده از واژه همسرم !یا مثلا خانمم،عیالمون یا حتی منزلمون!از اونجایی که میدونم هیچ علاقه ای و حوصله ای به کامپیوتر و اینترنت و خصوصا وبلاگ نداره راحت میتونم خیلی چیزها رو اینجا بنویسم.

اگر اوضاع اقتصادی دنیا بهم ریخته،شرکت ما هم از این قائده مستثنی نیست.البته بماند که بر بی عرضه گی مدیر و مشاور و معاون و...هم شکی نیست.همه اینها درحالی است که یک دوماهی میشه هیچ کار مفیدی انجام نمیشه و مانند سلمانی ها فقط برای سرگرمی خودمون سرهمدیگرو با کارهای بی نتیجه گرم و به اصطلاح اصلاح میکنیم.
از اونجایی که فشار پنچر شدن کسب و کار به خیلی ها از جمله به همسایه محترم ما فشارآورده،کاشف به عمل میاد زوج محترمی که با هم همکار بودن وضعیت مالی خیلی خوبی داشتن (البته باتوجه به اسم معتبر شرکت،ماشین مدل بالا و سرو وضع طرفین) به سر و کله هم میزنن و در حرکتی انتحاری زن،مرد رو در خانه حبس،درها قفل ،تلفن قطع و گوشی موبایل ضبط  وخانم از خونه بیرون میاد و مرد رو مثلا آدم میکنه.نمیدونم بعد از چند روز مرد همسایه مجبور میشه از در و پنجره از همسایه ها کمک بخواد و همسایه ها با خنده مجبور بشن اگر کاری از دستشون میاد انجام بدن.

تا ساعاتی دیگه مادربزرگم تشریف می برن سالمندان.قطعا عرصه بر پرسنل و دیگر سالمندان اونجا هم با بدخلقی و لج بازی های خاص خودش  تنگ میشه.پیرزن با همه غرورش از پیش ما میره.از روزی که خونه ش رو ول کرد و زیرآب اینو اون رو بخاطر الزایمر و حواس پرتی های گاه خنده دارش زد چیزی نمیگذره.از تهمت و بهتون های عجیب از قاطی کردن شب و روز و مسابقه برای خواندن نماز صبح به دفعات ، درست یک ساعت بعد از نماز مغرب و عشاء.امان از بازی روزگار و دوران پیری که جز عذاب هیچی نداره.
</summary>
   <author>
      <name>داریوش بلادی</name>
      <uri>www.dariushkabir.com</uri>
   </author>
         <category term="خاطرات و ماجراها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.dariushkabir.com/">
      <![CDATA[<div align="justify">مثل هر سال رسیدن به آخرین ماه زمستون برام دلنشین و خاطره انگیزه.شاید نقطه سیاه این آخرین ماه ،کنتر انداختن سن و سال&nbsp; باشه که در چشم بهم زدنی 28 سالگی هم تموم میشه .پارسال اوضاع جالبی نداشتم.همش در حال تلاش و امیدواری بودم و این تلاش ها و امیدواری های پی در پی دست تقدیر رو جور دیگه چرخوند.من دست تقدیر رو می بوسم و بهش احترام میذارم.<br />
<br />
اگر هنوز خبری از وام ازدواج من نشده بجاش با خرید ماشین سوپرایز خوبی برای همسرم دارم تا برای شب عید حسابی خوشحال و غافلگیرش&nbsp; کنم.خنده داره چه بامزه شده استفاده از واژه همسرم !یا مثلا خانمم،عیالمون یا حتی منزلمون!از اونجایی که میدونم هیچ علاقه ای و حوصله ای به کامپیوتر و اینترنت و خصوصا وبلاگ نداره راحت میتونم خیلی چیزها رو اینجا بنویسم.<br />
<br />
اگر اوضاع اقتصادی دنیا بهم ریخته،شرکت ما هم از این قائده مستثنی نیست.البته بماند که بر بی عرضه گی مدیر و مشاور و معاون و...هم شکی نیست.همه اینها درحالی است که یک دوماهی میشه هیچ کار مفیدی انجام نمیشه و مانند سلمانی ها فقط برای سرگرمی خودمون سرهمدیگرو با کارهای بی نتیجه گرم و به اصطلاح اصلاح میکنیم.<br />
از اونجایی که فشار پنچر شدن کسب و کار به خیلی ها از جمله به همسایه محترم ما فشارآورده،کاشف به عمل میاد زوج محترمی که با هم همکار بودن وضعیت مالی خیلی خوبی داشتن (البته باتوجه به اسم معتبر شرکت،ماشین مدل بالا و سرو وضع طرفین) به سر و کله هم میزنن و در حرکتی انتحاری زن،مرد رو در خانه حبس،درها قفل ،تلفن قطع و گوشی موبایل ضبط&nbsp; وخانم از خونه بیرون میاد و مرد رو مثلا آدم میکنه.نمیدونم بعد از چند روز مرد همسایه مجبور میشه از در و پنجره از همسایه ها کمک بخواد و همسایه ها با خنده مجبور بشن اگر کاری از دستشون میاد انجام بدن.<br />
<br />
تا ساعاتی دیگه مادربزرگم تشریف می برن سالمندان.قطعا عرصه بر پرسنل و دیگر سالمندان اونجا هم با بدخلقی و لج بازی های خاص خودش&nbsp; تنگ میشه.پیرزن با همه غرورش از پیش ما میره.از روزی که خونه ش رو ول کرد و زیرآب اینو اون رو بخاطر الزایمر و حواس پرتی های گاه خنده دارش زد چیزی نمیگذره.از تهمت و بهتون های عجیب از قاطی کردن شب و روز و مسابقه برای خواندن نماز صبح به دفعات ، درست یک ساعت بعد از نماز مغرب و عشاء.امان از بازی روزگار و دوران پیری که جز عذاب هیچی نداره.<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
