<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>داریوش کبیر</title>
      <link>http://www.dariushkabir.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 28 Jun 2009 08:04:35 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>این روزها</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">اگر در کوران بازی ایران و کره فرت و فرت تمرکز تالار دارها رو به هم میزدم و در مورد تالار یا باغ برای عروسی سوال پیچشون میکردم و اونها با اخم و تخم جوابم رو میدادن ، بجاش در روزهای بعد از انتخابات تلافی کردم و در کوران شلوغی و بزن بهادر ها دنبال سرامیک و سینک و هود خرطومی بودم.اگر هم شبها یکصدا صدای الله و اکبر میاد من هم تلفن رو برمیدارم تا لیچار بار مستجرم کنم که آهای یکماهه از موعد مقررت گذشته و خونه رو لازم دارم.<br />
فعلا فکر و ذکرم چیزه دیگه س.به فکر کلی خرج و مخارج زندگی آینده هستم.ولی خدایی <a href="http://www.sharagim.net">شراگیم </a>چقدر مرد بود درست بعد از خواستگاری و عقد دست عیالش رو گرفت و برد سر خونه زندگیش !هر چور حساب میکنم هنوز هیچ کاری انجام ندادم و هزارتا کار ریز و درشت باقی مونده.<br />
<br />
خانواده دائم نگران اوضاع قمر در عقرب ایران هستن.زمانی که خودشون ایران بودن، بی خبر تر بودن تا وقتی که از ینگه دنیا خبرهای داغ روز رو می بینن و تصور میکنن الان تهران کن فیکون شده.بماند که وقتی وارد کوچه دوم شرقی سعادت آباد&nbsp; میشم باید از موانع پر پیچ و خم ایست بازرسی جلوی شبکه ماهواره ای پرس تی وی رد بشم تا به پارکینگ خونه برسم،کابوسی که من رو به شدت یاد اوضاع خراب بغداد و شهرهای دیگه عراق می اندازه .روزی مثال من از امنیت در ایران نبودن ایست بازرسی های خسته کننده بود و سرکوفت به عراقی ها<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2009/06/post_270.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2009/06/post_270.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Jun 2009 08:04:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزهای معمولی</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">1-همین جوریش وبلاگ و وبلاگ نویسی&nbsp; بی حرکت و بی روح شده حالا اگر قرار باشه من هوس کنم چیزی بنویسم و یکبار برق بره یک بار پام بخوره به دکمه ریست و یکبار هم صفحه رو اشتباهی ببندم ،مطمئنا دیگه&nbsp; حوصله ای برای نوشتن مجدد وجود نداره.بماند که چیز خاصی نوشته نمیشه و تنها ذکر اتفاقات ریز و درشت یک زندگی کاملا معمولیه.<br />
<br />
2-تو این مدت چه کردم ؟قطعا بخاطر خوشگذرانی های ایام عید حسابی کیفور بودم و کاری مفیدی نکردم جز روتین وار سر کار برم،پول هام رو بشمرم و یا توی ترافیک قمرالملوک وزیری گوش بدم.با همه اینها از اونجایی که قرار شد عروسی هفته اول مهر اونور تر نره احساس خطر کردم که اگر نجنبم و از الان تالار یا باغ درست و حسابی پیدا نکنم کلاهم پس معرکه س.<br />
با عنایت به دو سه استعلام قیمت بابت فقط هزینه های تالار از همه دوستان که شفاهی یا نوشتاری و به صورت خودمانی برای عروسی دعوت کردم عذرخواهی میکنم چرا که هیچ کسی رو دعوت نمیکنم .الان هم پشیمونم چرا هر کی از راه رسید و دید محبسی ( حلقه)به&nbsp; دست کردیم بلافاصله گفتم عروسی در خدمت باشیم و حتما باید تشریف بیارین.حداقل 10 تومن باید پول تالار و شام و بادکنک آرایی سرفه کنم و همه اینها جدا از سرویس طلا و هزینه های متفرقه س.<br />
تصمیم گرفتم به جهت صرفه جویی ریالی بجای مطرب و دی جی خودم آستین بالا بزنم و با ویلون مردم رو به حرکات موزون دعوت کنم.برای سایر هزینه ها هم در حال فکر هستم تا با نقشه ای یک جوری سر و همش کنم.<br />
شاید بعد از عروسی ریز هزینه ها رو اینجا نوشتم تا درس عبرتی باشه برای دیگران.من اگر خریت نمیکردم و پارسال خونه نمی خریدم الان با پولش می تونستم کلی اسباب لهو و لعب دیگران رو برای یک عروسی اشرافی مهیا کنم.به این نتیجه رسیدم هر چی امکاناتت در زمان قبل از ازدواج کمتر باشه ، سطح توقع کمتر میشه.داماد باید مفلس و بدبخت باشه و بعد با عنایت به حمایت منزلش رشد کنه.اونقوت میگن پای زن پر از برکت بود و طرف به طور کل متحول شد.جریان ما عکس همینه اگر الان خونه و ماشین دارم پس فردا باید با چیزای به مراتب گنده تر شوک تحول و پاقدمی ایجاد کنم.<br />
<br />
3-با همه تصمیم و جدیت که برای نرفتن ماموریت به عراق داشتم متاسفانه بار سفر کردم و به قولی آخرین سفر به عراق رو هم رفتم.پشت دستم رو داغ کردم که حالا حالاها دیگه پامو اونجا نذارم.از تاخیرهای 12 ساعته پروازی و معاینه سرپایی برای آنفولانزای خوکی گرفته تا مسیر 700کیلومتری پر از استرس بغداد تا بصره.بازرسی های صد متر به صد متر نه تنها زیاد شدن بلکه معطلی و کینه عراقی ها به ایرانی جماعت رو هم باید اضافه کرد.اگر کینه ای از ما به دل گرفتن بجاش 5 میلیون دلار ما رو هم هنوزپرداخت نکردن.عراق بر خلاف پیش بینی ها که تا یکی دو سال دیگه پیشرفت میکنه به نظرم با دزدی و فساد مالی و تو سری خوردن هاشون تا 2060 هم به جایی نخواد رسید.بماند که داعیه داشتم متروی بغداد در 2030 بدجوری توی خاک و خول بغداد تو رویا بردتشون.<br />
حیف از بارگاه های زیارتی عراق که با همه تمیز بودن کنار کوهی از کثافت و تعفن احاطه شده.&nbsp; <br />
<br />
4-یا بیکاری زیاد شده یا سطح توقعات بالا رفته.تو یکماه اخیر و حتی تا چند دقیقه پیش شاید بالای 8 مورد از من خواستن کاری برای فلانی پیدا کنم و یا به واسطه آشنایی هایی که دارم سفارشی&nbsp; پیش این و اون کنم.گفتن کلمه نه سخته خصوصا تو این وضع بد اقتصادی که خودمون هم زیادی هستیم و به واسطه همین شرایط بد اوضاع احوال درست حسابی نداریم.تحصیلات بالا، سابقه کاری،تخصص و...همش کشکه.پارتی،رابطه یا هر چیز&nbsp; دیگه با چاشنی شانس تنها امید استخدام شدنه.حرص نزنین من از هر دو بند استفاده کردم. <br />
<br />
5-از مشکلات بوجود اومده برای کسی که سرنوشتش به هرحال مهم بوده خیلی ناراحتم.بازی روزگاره و هزار چرخ داره.کاش خواسته ها و توقعات&nbsp; غیرمنطقی روزی تمومی داشت .خیلی متاسفم<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2009/05/post_269.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2009/05/post_269.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 19 May 2009 10:04:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شروع 88</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">سال نکوست از بهارش پیداست.سال خوبی شروع شد اون هم از هر نظر که فکرش رو بکنین.قصد باید این باشه که خودم و این روزهای خوب رو چشم نزنم.دور و بری ها دستی به آتش و اسپند دارن برای چرخوندن به دور سر مبارک ولی کار نباید از محکم کاری عیب کنه.با این پست ،شروع 88 بلاگی رو آغاز میکنیم.<br />
<br />
شرکت ما بستر اتفاقات گوناگونه.بارها اتفاقات ریز و درشتی رخ میده که شاید شباهت بسیار زیادی به شرکت های دیگه داشته باشه.قائدتا اتفاقات ریز به سختی حل میشن و اتفاقات درشت اصلا حل نمیشن.سر و کله زدن با مدیران رده ای در هر شرکت و ریز شدن در اصلوب و روش کاریشون گاها خنده دا و بعضا مایه فاجعه اس.اینکه مدیری در بدو ورودش دست به تغییرات بزنه از مشخصه های مدیریته ولی موارد دیگه ای هست که من طی یک سال و در گرماگرم جابجا شدن مدیران ریز شدن به نکات جالبی رو که به شرح زیر نوشتم دست پیدا کردم.شاید بی مزه باشه ولی مطمئن باشید نه در اینجا نه جای دیگه مدیری بدون ابزارهای اینچنینی نمیتونه کار کنه !<br />
1.نداشتن تحصیلات: بارها ثابت شده مدیران مدارکشون کلا بوداره<br />
2.اسپیلت: شده طرف مدیر باشه ولی اتاقش با اسپیلت سرد یا گرم نشه؟<br />
3.داد زدن بر سر منشی:از اصول اولیه مدیریت بر زیردست<br />
4.نظریه و برنامه ریزی های بی نتیجه از بدو ورود به مجموعه تا یک شب مانده به اخراج<br />
5.حرف از رفنتن زدن:در روزهای&nbsp; به بن بست خوردن سعی میکنه با خونسردی حرف از رفتن بزنه<br />
6.تغییر دکوراسیون اتاق و تزئین به سبک مدیریتی و تمایز تا حد کاغذ دیواری <br />
7.تغییر ست کامل میز کنفرانس و سفارش جدیدترین و شیک تر از نوع اول<br />
8.خوردن غذا در اتاق با صرف سالاد شیرازی ،چیزی که بقیه از اون محرومند<br />
9.اصول مدیریت یعنی خاموش کردن موبایل در پنجشنبه و ایام تعطیل<br />
10.استفاده از روان نویس Pini Ball چیزی که بقیه از اون محرومند<br />
11.پر بودن صفحات پاسپورت :مدرکی که نشان دهنده ترافیک سنگینی کاری<br />
12.سفر به دبی :برای چه کاری ؟خودتون حدس بزنید<br />
13.صرف صبحانه در شرکت با پنیر لیقوان و گردو<br />
14.داشتن IP اختصاصی و VPN برای استفاده مفید تر از دنیای مجازی <br />
15.داشتن Dvd writerحتی اگر هیچ استفاده ای از اون نشه<br />
16.مدیران همیشه انتظار دارن در نامه ها رونوشتی به اون ها زده بشه حالا اگر 20 تا مدیر وجود داشته باشه یعنی 20 خط رونوشت فکر مکنین از متن نامه اصلی چند خط باقی میمونه؟<br />
<br />
چرا باید به حد مرگ قسم دروغ خورد؟از قسم به خدا که عادی ترین و بی نتیجه ترین قسم گرفته تا کفن کردن پسر و فدای تنها دختر.کار به جایی رسیده که در مسلم ترین شرایطی که طرف مقابل دروغ میگه ،با استفاده از انواع قسم های عجیب و غریب سعی به مبرا نشون دادن خودش میکنه.<br />
باید اعتراف کرد که همه ما بارها دروغ گفتیم ولی واقعا چقدر از سهم دروغ های ما رو قسم دروغ پر میکنه؟</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2009/04/_88.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2009/04/_88.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 06 Apr 2009 14:00:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>28 سالگی</title>
         <description><![CDATA[<div align="right">
<div align="right"> </div>
<div align="justify">
<div align="justify">یادم رفت هفتم اسفند به روز کنم و رسما بگم 28 ساله شدم هرچند یکی دو تا از بچه ها لطف کردن و تبریک گفتن.اصلا باورم نمیشه&nbsp; الکی الکی 28 ساله شدم و با این سن و سال بعضعا کارهایی رو انجام میدم که اصلا به سن و سالم نمیخوره!!<br />
<br />
امروز هم مثل یکی دوماه آخر سال جزو روزهای بیکاری شرکته.درست در حین نوشتن این پست از بخش مالی شرکت خبر میرسه که عیدی های امسال رو دارن پرداخت میکنن.خدایی من یکی با همه پول دوستی ،خجالت میکشم برم و حقوق اسفند و عیدی آخر سال رو بگیرم.چرا؟خب معلومه از این شرکت چندین ماهه جز ضرر و زیان و رکودی بازار و هزار و یک خسارت در دفاتر داخلی و خارجی خبر دیگه ای به گوش نرسیده.کما اینکه با توجه به نوع کارم حداقل می دونم با همه سختی های کار ،ماموریت های عراق و نوع حجم کار،خروجی کار به هیچ وجه مثبت نبوده.این از وضع شرکت ما که البته خصوصیه وای به حال بقیه.<br />
<br />
من داریوش که همیشه بابت هر چیزی و هر موضوعی مملو از استرس و دلهره بودم و برای کوچکترین مسائل به راحتی از کوره در می رفتم و عصبی میشدم ( حتی به جرات بگم بارها برای کوچکترین مساله حتی امتحان ورزش هم دچار استرس و دلهره&nbsp; و برای بی ارزش ترین مسائل عصبی می شدم)حالا میشه گفت بی خیال ترین و بدون استرس ترین روزهام رو حتی در بدترین مشکلات&nbsp; می گذرونم.نمیدونم چه معجونی خوردم که در دعوا یا جر و بحث کاری بجای عصبانیت در اوج خونسردی عمل میکنم و در ماجرایی ترین روزها بدون استرس و دلهره نه تنها آرامشم رو حفظ میکنم بلکه به دیگرون هم منتقل میکنم ( یادتون نرفته بارها در بدترین شرایط به بغداد و یا بیابون های خطرناک کربلا برای کارهای شرکت&nbsp; و در اوج بی خیالی و ترس رفتم )<br />
چی شده نمیدونم !<br />
<br />
به جهنم ! حالا که قرار نیست از ترافیک با اینهمه تراکم خودرو کاسته بشه و یا حالاحالاها مترویی به سعادت آباد یا اطرافش کشیده نمیشه من هم تا زمانی که تو خونه پدری !(از اون اصطلاحات با مزه بعد از مزدوج شدن)هستم به عنوان خودروی تک سرنشین هر روز به سر کار میرم .ماشین جدید خوشبختانه پلاک زوج و ماشین قدیم هم فرد بنابراین ما هم پا در ناهنجاری ها میذاریم .وعده مراعات باشه برای خونه خودم که با مترو فقط یک کوچه فاصله خواهد داشت.<br />
<br />
فروش نوروزی میزبانی وب پایگان رو از دست ندین.جدی جدی هیچ کس جز من به خاطر تعصب وبلاگی و عرقی که به جامعه وبلاگنویسان دارم نمیتونه پشتیبانی مستمر و دائمی در این خصوص داشته باشه!<br />
<br />
<br />
</div>
<div align="center"><a href="http://www.payegan.com"> <img height="118" width="286" border="0" src="http://www.payegan.com/images/norooz.jpg" alt="" /></a></div>
</div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2009/03/28.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2009/03/28.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 10 Mar 2009 09:52:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دست تقدیر</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">مثل هر سال رسیدن به آخرین ماه زمستون برام دلنشین و خاطره انگیزه.شاید نقطه سیاه این آخرین ماه ،کنتر انداختن سن و سال&nbsp; باشه که در چشم بهم زدنی 28 سالگی هم تموم میشه .پارسال اوضاع جالبی نداشتم.همش در حال تلاش و امیدواری بودم و این تلاش ها و امیدواری های پی در پی دست تقدیر رو جور دیگه چرخوند.من دست تقدیر رو می بوسم و بهش احترام میذارم.<br />
<br />
اگر هنوز خبری از وام ازدواج من نشده بجاش با خرید ماشین سوپرایز خوبی برای همسرم دارم تا برای شب عید حسابی خوشحال و غافلگیرش&nbsp; کنم.خنده داره چه بامزه شده استفاده از واژه همسرم !یا مثلا خانمم،عیالمون یا حتی منزلمون!از اونجایی که میدونم هیچ علاقه ای و حوصله ای به کامپیوتر و اینترنت و خصوصا وبلاگ نداره راحت میتونم خیلی چیزها رو اینجا بنویسم.<br />
<br />
اگر اوضاع اقتصادی دنیا بهم ریخته،شرکت ما هم از این قائده مستثنی نیست.البته بماند که بر بی عرضه گی مدیر و مشاور و معاون و...هم شکی نیست.همه اینها درحالی است که یک دوماهی میشه هیچ کار مفیدی انجام نمیشه و مانند سلمانی ها فقط برای سرگرمی خودمون سرهمدیگرو با کارهای بی نتیجه گرم و به اصطلاح اصلاح میکنیم.<br />
از اونجایی که فشار پنچر شدن کسب و کار به خیلی ها از جمله به همسایه محترم ما فشارآورده،کاشف به عمل میاد زوج محترمی که با هم همکار بودن وضعیت مالی خیلی خوبی داشتن (البته باتوجه به اسم معتبر شرکت،ماشین مدل بالا و سرو وضع طرفین) به سر و کله هم میزنن و در حرکتی انتحاری زن،مرد رو در خانه حبس،درها قفل ،تلفن قطع و گوشی موبایل ضبط&nbsp; وخانم از خونه بیرون میاد و مرد رو مثلا آدم میکنه.نمیدونم بعد از چند روز مرد همسایه مجبور میشه از در و پنجره از همسایه ها کمک بخواد و همسایه ها با خنده مجبور بشن اگر کاری از دستشون میاد انجام بدن.<br />
<br />
تا ساعاتی دیگه مادربزرگم تشریف می برن سالمندان.قطعا عرصه بر پرسنل و دیگر سالمندان اونجا هم با بدخلقی و لج بازی های خاص خودش&nbsp; تنگ میشه.پیرزن با همه غرورش از پیش ما میره.از روزی که خونه ش رو ول کرد و زیرآب اینو اون رو بخاطر الزایمر و حواس پرتی های گاه خنده دارش زد چیزی نمیگذره.از تهمت و بهتون های عجیب از قاطی کردن شب و روز و مسابقه برای خواندن نماز صبح به دفعات ، درست یک ساعت بعد از نماز مغرب و عشاء.امان از بازی روزگار و دوران پیری که جز عذاب هیچی نداره.<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2009/02/post_267.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2009/02/post_267.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 15 Feb 2009 08:23:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دل مشغولی ها</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">اصلا یادم نبود وبلاگ دارم ! تو این مدت به قدری سرم گرم و بعضا شلوغ بود که فرصت نشد به این یک مورد فکر کنم.دوست دارم این وبلاگ همیشه حفظ بشه حتی اگر دیر به دیر بروز میشه.<br />
همین دو خط بس بود تا حس کنم اصلا حوصله وبلاگ نویشتن ندارم.بالاخره تو این مدت اینقدر کار عقب افتاده و هزار یک دلخوشی دیگه داشتم که الان همین یک خط رو با فاصله یک روز دارم ادامه میدم!<br />
<br />
از لوله کشی و چکه آب دستشویی خونه ای که اجاره دادم گرفته تا دنبال وام ازدواج دویدن و به جایی نرسیدن.این جور مواقعه که رسما وقت کم میاد و باید باقیمانده وقت رو با همسرت که تنها هفته دوبار فرصت میشه ببینیش بگذرونی.اینقدر تو شرکت هم کارهای مسخره و تلنبار شده وجود داره که زمانی برای زیرآبی زدن و انجام کارهای شرکت خودم ندارم.داشتم فکر میکردم اگر بجای آویزون شدن به بانک و صندوق مهر رضا و پاسکاری بین این بانک و اون بانک دنبال طلب هام از برو بچه ها بودم پول بیشتری تو دستم بود.وامی که 4 میلیون بیشتر نیست و بیشتر برای ندادنش راه اندازی شده ،چون تا جایی که شنیدم به ندرت کسی تونسته موفق بشه این وام با 4درصد بهره رو بگیره.<br />
البته این 4میلیون دوای درد من نیست.باید 11میلیون روش بشه 15 نومن بذارم کف دست مستاجر تا سرسال بلندش کنم و خونه رو آماده کنم برای زندگی مشترک!تازه حداقل باید 5 تومن خرج خونه کنم و کابینت و کلی خنزل پنزل برای آشپزخونه و شومینه و سرویس ها خرج کنم.ماشین خریدن بخوره تو سرم چون&nbsp; خرج عروسی هم کم چیزی نیست چون این جور مواقع پدر همیشه ادعا میکنه پول نداره،ما هم که ده سالی میشه رو پای خودمون ایستادیم و خوش نداریم سربار اینو اون باشیم.<br />
در هر صورت مجددا از عزیزان بدهکار خواهش میکنم کمی بفکر بنده باشند و قروض رو سریع بپردازن که حسرت به دل شدم ببینم دفتر حسابام صفر شده.<br />
<br />
این چند وقت بحث منافقین داغ شده از حکم&nbsp; اخراجشون از عراق و خارج شدن از لیست تروریستی اروپا تا دستگیری پدر مادر منافقین در فرودگاه.<br />
هفته پیش پیرزنی در تاکسی کنارم نشست و شروع کرد به غرغر کردن که از دادسرا اومده و کلی اذیتش کردن فقط به خاطر اینکه بهش اجازه نمیدن یک چاقو دستش بدن تا سپاهی هارو تکه تکه کنه !<br />
خاک برسر 6 تا دختر و پسر داشت که 3 دخترش به همراه 2 پسرش تو رده بالاهای پایگاه اشرف هستند و به همراه 4 تا نوه ش اونجا یا تو سر و کله اینو اون میزنن یا به عنوان گوینده اخبار ورزشی و... مشغولن .پسر دیگه ش هم 30 سال تو آمریکاس و توی کانال پارس خزعبل بار مردم میکنه.<br />
از اونجایی که حالم از این دسته بهم میخورد شروع کردم به بدوبیراه گفتن به منافقین و پیرزن هم اصرار داشت که من شستشوی فکری شدم و اصرارکه&nbsp; برم خونشون تا نصیحتم کنه.چند تا شکلات هم بهم داد و وقتی دید نمیگریم قسم میخورد که ترسیدم و نمیخوام واقعیت رو بپذیریم!<br />
چیزی بدتر از وطن فروشی نیست.<br />
<br />
کسی در مورد شکر تیغال چیزی میدونه ؟باور کنین این واژه نه از دهن آباجی خانم در اومده نه&nbsp; قافله باشی بعنوان دعای ترس وردی روش فوت کرده.&nbsp; <br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2009/01/post_266.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2009/01/post_266.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 Jan 2009 11:24:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نهال</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">بیا! بیا برای کاشتن نهالی که اکنون در خواب زمستانی است و منتظر بیدار&nbsp; شدن در بهار است دست بکار شویم.این نهال ،خاطرات مان را هر سال در بزم سرمای شتا&nbsp; بیاد آوریم.بیا برای درخت تنومند آینده از هم اکنون فخر بفروشیم.&nbsp; <br />
<br />
مسلما وضعیت زندگی من نسبت به گذشته تغییراتی خواهد داشت.در واقع برنامه زندگی من شامل زمان های خالی بعد از شرکت و یا روزهای آخر هفته س.باید مرز هایی رو مشخص کنم برای باید ها و نبایدها.مثلا الان نزدیک به سه ماهه من دست به ویلون نزدم و یا فرصت نکردم کتاب بخونم و یا سفارش های کاری پایگان رو در خونه انجام بدم.درسته هنوز ازدواج نکردم و دوران عقد رو هم تازه شروع کردم ولی تمام برنامه ای زندگی دستخوش شروع زندگی جدیده.<br />
منی که وقتی ساعت 6بعد از ظهر پامو خونه میذاشتم وا میرفتم و حوصله هیچ کاری رو نداشتم ،الان باید شال و کلاه کنم و با لباس پلوخوری&nbsp; مهمونی برم و یا به عیالمون سر بزنم!<br />
اگر قبلا شب ها حداکثر ده میخوابیدم الان آروز میکنم حداقل تا ساعت یک بتونم توی تخت گرم و نرمم جا خوش کنم .زیر چشم پف کرده از بی خوابی ولی خب زندگی ارزش این همه تحول&nbsp; مثبت رو داره. <br />
<br />
اگر من عربی رو مسلط هستم ،همکار من هم به زبان فرانسه تسلط داره.بهترین زمان برای اوقات فراغت کار درشرکت یاد گرفتن زبان فرانسه و یاد دادن زبان عربیه.روزانه بر تعداد کلمات ،اصطلاحات و جمله های اضافه میشه و قطعا به مرور زمان میشه پیشرفت خوبی در یادگیری زبان جدید داشت.<br />
<br />
تو یک ماهی که فرصت نکردم مطلبی بنوسیم اتفاقی جالبی برام افتاد که مربوط به ایام حج میشد و بد ندیدم با اینکه از زمانش گذشته بنویسم.شب عرفه بود و من داشتم به این موضوع فکر میکردم که با اینکه بالای بیست بار به مکه رفتم پس کی شرایطی پیش میاد تا روزی برای مناسک&nbsp; حج برم و به قولی حاجی بشم تا اینکه :<br />
در خواب دیدم به مکه رفتم.لباس احرام به تن کردم و مشغول طواف کردن کعبه.دعا ها رو زیر لبم زمزمه میکنم و در حال هوایی هستم که تک تک زائران از همه نژاد ها هستن.زیارتم تموم میشه و دو رکعت هم نماز می خونم.حال و هوای معنوی و خاصی در خواب داشتم .درست وقتی از خواب بیدار شدم نمی تونستم باور کنم که همش خواب بود،اون هم یک خواب استثنائی<br />
&nbsp; <br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/12/post_265.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/12/post_265.php</guid>
        
        
         <pubDate>Tue, 30 Dec 2008 13:35:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نقطه چین ها...</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">از نقطه چین ها شروع کردیم. از کلماتی که گفتنش ساعت ها فکرمان را به خود مشغول میکرد تا واژه ای مناسب برایش بجوییم و جایگزین کنیم.نقطه چین ها پر شد و جمله ها شکل گرفت.جمله ها ساخته شد و صفحه ها پر شد.این صفحات را بارها مرور کردیم تا به مهمترین تصمیم زندگی رسیدیم.اینک صفحه ها در حال هجی کردن ماجراهای شیرینی است که روزگاری کتابی قطور خواهد شد.<br />
<br />
بهتره حرف آخر رو اول بزنم!چون باید بشینم و کلی صغری کبری بچینم تا به اصل موضوع برسم .بنابراین اینجوری شروع میکنم :<br />
&nbsp;شب عید غدیر&nbsp; من ؛داریوش یا بهتر بگم سید محمد با مهدیه به عقد رسمی هم در اومدیم و روز عید هم مراسم نامزدی رو برگزار کردیم.من دوماه و چند روز دیگه 28 ساله میشم و مهدیه سه ماه و چند روز دیگه 24ساله.<br />
عید غدیر برای من که سید بودم و همیشه آرزو داشتم یکی از مناسبت های مهم زندگیم رو در چنین روزی برگزار کنم با شکرانه بارش برف تکمیل شد.شاید خیلی ضربتی همه چیز اتفاق افتاد،شکل گرفت و در آخر پیوند خورد ولی حداقلش می دونم تمام تلخی ها رو دور می ریزم و با امید بیشتر به آینده فکر میکنم.چند سالی میشد که به این نتیجه رسیده بودم برای ازدواج و اقدامات اولیه اون آماده شدم ولی همیشه قسمت و طالع آدماست که تا آخرین لحظه به عنوان برگ برنده رو میشه.لبه امید خدا عروسی هم قراره نیمه شعبان باشه و بعد از اون هم شروع زندگی دو نفره.<br />
خوشحالم که دیگه به زندگی دو نفره دیگرون یا ماشین های گل زده خیابون حسادت نمیکنم.<br />
<div align="center"><img alt="" src="http://www.dariushkabir.com/2008/12/19/12-2008-441.jpg" /><br />
</div>
بزرگترین درد من در شادی ها و مراسم ها رقصیدنه ،چه برسه به اینکه من صاحب مجلس باشم و باید اول و آخر مراسم رو با قر و فر به هم وصل کنم!همیشه گوشه گیرترین عضو مهمونی ها من بودم و همیشه بدنبال شرایطی بودم تا با به چشم نیومدن در جمع از شر رقصیدن&nbsp; در امان باشم.نقطه سیاه نامزدی من شاید همین باشه که نه تنها باید یک ضرب میرقصیدم بلکه باید در میون کلی زن و دختر که زل زدن به من حرکات موزون انجام بدم!<br />
<br />
خب این هم از این!<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/12/post_263.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/12/post_263.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 19 Dec 2008 14:25:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باغبان تنها</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">باغبانی تنهایم .باغبانی تنها که با تنها بیلچه عمرم&nbsp; خاک پاک باغچه را زیر و رو میکنم تا بر تنها گل صورتی آن پدری کنم.چه کم دارم برای چشم در چشم شدن با گلی که غنچه است و می شکفد و با عطرش دلم را نوازش می دهد. <br />
<br />
تا یک جایی رسوندمش .با خانمش قرار داشت.سر صحبت رو که باز کردیم گفتم بعد از یکسال از عقدتون پس کی قراره مراسم عروسی رو برگزار کنین.خودشم ناراحت بود.استرس داشت.گفت قراره فردا شب پدرش با حاجی صحبت کنه و از بلاتکلیفی در بیان.من برای عروسی یکی از دوستان دو روزی تهران نبودم.<br />
شب موقع برگشت توی اتوبان ،همکارم لحظه ای میخوابه و ماشین منحرف میشه و چپ میکنه.متاسفانه خانمش ضربه مغزی شده و هنوز در کماست .ظاهرا اون هم خوابیده بوده و ضربه های پی در پی به مغزش کارو بدتر کرده.همکارم آسیب جدی ندیده ولی از نظر روحی اوضاع خوبی نداره.<br />
<br />
صدقه دفع بلاست.دیروز یادم اومد تو جاده صدقه ندادم.کاری که همیشه انجام کوتاهی نمیکردم.روزی که صدقه رو دور سرم چرخوندم بهم گفتن کاره درستی نیست.چون صدقه که برای خدا و حق باشه ،چرخوندنش دور سر جالب نیست.تا می تونین صدقه بدین.خصوصا وقتی مشکلی پیش میاد .<br />
<br />
هر موقع کالاهای صادراتی به مرز ایران- عراق میرسن دردسرهای ما هم شروع میشه.سر و کله زدن با راننده کامیون های عصبی و حقه باز که برای یک شب خواب و گرفتن پول اضافه دست به هر کاری میزنن یا به ترخیص کار مرزی که برای تنکه کردن ما پول هایی که زیر میزی داده به رخ میکشه و تا دمش رو نبینیم جنس رو به اونور خطی نمیده.کاش به همین جا ختم می شد.این بازی رو با راننده کامیون عرب که زبون نفهم تر از عجمه تکرار میکنیم.</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/11/post_261.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/11/post_261.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 18 Nov 2008 09:23:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دشت مغضوب</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">زندگی دشت غضب خورده ایست که وقتی چشم باز کردم دیدم کن فیکون شده.چه بساطی است این چرخش روزگار که رها شدن در آن&nbsp; حل شدن در بغض زمان است و اسارتش جراتی بر تمنای نجات.<br />
<br />
با خودم چه کردم که اینچنین دوز اشتباهات و افکار پریشانم زیاد شده تا جایی که دل میزنم و خراب میکنم.نمی دونم چی بر سرم اومده که اینقدر حساس و شکننده شدم.با کمترین کلامی بهم می ریزم و با کوچکترین شوخی اخم .کم طاقت شدم و همچون کاسه ای لبریز .هر طوری بودم اینجوری نبودم،میگم بخاطر شرایط خاصه ولی دیگرون که مجبور به تحملش نیستن.<br />
<br />
مناظره مدیریت حوزه عراق و مدیریت محترم خدمات بازرگانی .اینکه هنوز واژه محترم به سمتم اضافه نشده دلیلی جز بی تجربگی من نیست.از واژه مناظره خیلی خوشم اومد.از اول هم معلوم بود من در برنامه کاریم اشتباه نکرده بودم و همه جوانب بررسی شده بود ولی لحظه ای دوست نداشتم با شخصی که همسن و سال پدرم سن داره مجادله داشته باشم و یا خدای ناکرده&nbsp; کار به توهین کشیده بشه کما اینکه طرف مقابل آمادگی خوبی برای این امر داشت.یک هفته ای تا روز مناظره قابل پیش بینی به من خیلی سخت گذشت و از لحاظ فکری نگران بودم.آخ&nbsp; که چقدر خوبه در کلاممون خویشتن دار باشیم تا به خیر خوشی و احترام به بزرگتر مشکل رو حل کنیم.خوشحالم که در پایان اینچنین شد. &nbsp; <br />
<br />
ما مردمی عاطفی هستیم.همین که با پنچر شدن یک ماشین که راننده خانم و البته ناوارد باشه<br />
( خانم مسن تا کسی بیراهه فکر نکنه!)&nbsp; بیشتر از 5،6 ماشین ترمز می زنن و حاضر به کمک هستن جای تقدیر و تشکر داره.قطعا همه گرفتاری دارن یا خسته از سر کار میان.منظره دیروز جالب بود،ماشین ها کنار زدن و یکی دونفر برای کمک به سمت پاشینی که پنچر شده بود خیز برداشتن.<br />
یادم نمیره شبی که زاپاس ماشین پنچر بود و لاستیک جلوترکید.غریبه ای بدون اینکه منو بشناسه لاستیک زاپاسش رو به همراه فقط یک شماره تلفن داد که اگر گذرم خورد براش ببرم.قطعا من هم اگر روزی چنین مشکلی برای کسی پیش بیاد کوتاهی نخواهم کرد.حالا این که یک مشکل جزئیه.باید برای حل مشکلات بزرگتر از این هم آستین همت بالا زد.<br />
<br />
پاسپورتم رو برای سفر به عراق تحویل دادم.بغداد،کربلا،نجف،بصره و اربیل به ترتیب نوبت!</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/11/post_260.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/11/post_260.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 09 Nov 2008 08:52:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزگار</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">با رسیدن روزهای سرد پائیزی ، نویدی از آفتابی شدن حال و هوایم می آید.نمی دانم روزگار آنقدر سیاه شده بود تا با خاکسری شدنش به خود بنازم یا من در تب و تاب ماجراهای زندگی ام همیشه بدبین و متزلزل بودم.هر چه بود گذشت،روزگار اصرار دارد تا مرا برگرداند.اینجاست که آه می کشم : ای روزگار!<br />
<br />
اولین درس بجا بود.درست در زمانی که به پوچی رسیدم و از همه جا نامید ،معلم مشق خوبی داد.یک هفته ای میشه نماز خوندنم مرتب شده و&nbsp; به خودم قول دادم در این خصوص هیچگونه سهل انگاری بعد از این انجام ندم. خجالت آوره اینقدر به کربلا و نجف یا بعضا مکه میرم ولی نماز رو یا می پیچونم یا سریع و هول هولی بصورت قضا می خونم.یادش بخیر روزگاری از ترس یکبار دیر شدن نماز گرفتار عذاب وجدان می شدم.<br />
<br />
به آشپزی بدجوری علاقه مند شدم.در روزگار داشنجویی اگر برنج کته ای رو با یک سری خضعبلات قاطی میکردیم و میخوردیم فقط از روی زور بود و گذر از گشنگی آن دوران.به نظرم هیچ عیب نیست ما مردها هم طرز درست کردن خیلی از غذاهای یومیه مثل قرمه سبزی و قیمه و ... رو یاد بگیریم.حداقل یادگیری اولیه میتونه حتی اشکنه ای باشه که زمان زیادی نیاز نداره.آدم پر خوری نیستم ولی علاقه زیادی دارم تا یک سری فوت و فن آشپزی رو یاد بگیرم.کاش همون روزهایی که بچه های غذا می پختن و ظرف شستن با من بود جاهامونو با هم عوض می کردیم و من حداقل طرز پخت آش شله قلمکار رو یاد می گرفتم.<br />
<br />
مرسی از <a href="javascript:void(0);/*1225954898701*/">بهاره </a>عزیز بابت دعوت کردن ما به بازی شنل نامرئی . بازی کردن این روزها برای من یکی لازمه.در هر صورت اگر من هم شنلی داشتم که باهاش میتونستم نامرئی بشم کارهای زیر رو انجام میدادم:<br />
1.اولین جایی که میرفتم قطعا خونه افرادیه که نیاز بوده ازشون بیشتر بدونم ولی هیچوقت این موضوع رو جدی نگرفتم و در آخر چوبش رو هم خوردم.<br />
2.فی الفور با این شنل به جاهایی سفر کنم که پشت سرم حرف میزنن .شاید اینجوری بتونم یکجوری حالشون رو بگیرم!<br />
3.آخرین کارهم واسه خودش کلی نوبره.چطوره نامرئی بشم و سری به زندان ها بزنم و در قالب یک بازرس نامرئی همه چیز رو زیر نظر بگیرم؟بالاخره باید بین سره و ناسره به جمع بندی رسید.&nbsp; <br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/11/post_259.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/11/post_259.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 05 Nov 2008 11:22:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>غیبت چشم</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">باید کنار آمد با غیبت چشم های سیاه کودکانه ای که همیشه یادآور دختربچه های کلاس اولی بود و مظلومیتش نماد آرامش .چقدر بالا و پائین دارد این زندگی که آرامشش زجر است و ناکامی اش درس.<br />
<br />
وای وای وای عجب سوتی بدی دادم.از این بدتر نمیشد.شاید همین حرکت موجب عوض شدن خیلی چیزها و پسامدهای عجیب غریب بشه .هر چند سوتی من بازخورد اولیه اش با اشتباه دیگری برگشت خورد ولی هنوز دارم از بابت کاری که کردم خودم رو سرزنش میکنم.شاید اصل ماجرا را بعدها بنویسم به شرطی که آب ها از آسیاب بیوفته و این مساله دستمایه خنده بشه نه آبرو ریزی.<br />
<br />
چشمام 90درصد به بالا خوب شدن.مونده یک روز در میان تار و شفاف دیدن که اون هم به مرور تثبیت میشه.انتظار دارم از حالا نوشته های ریز سیصد متر جلوتر رو بخونم که مقدور نیست.این مساله موجب شد به خوبی از پای کامپیوتر کنده بشم و به مرور عادت زیاد نشستن پای کامپیوتر و اینترنت رو ترک کنم.<br />
<br />
مستاجرم زنگ زد و بابت چکه کردن آب دستشویی به طبقه پائین نگران بود.دیروز با مادرم به اونجا رفتم .از زمانی که خونه رو اجاره دادم دیگه اونجا سر نزدم و لازم بود به این بهونه هم که شده وضعیت خونه رو ببینم .قبلا هم نوشته بودم به خاطر وضعیت بد مالی سرپرست خانواده که مادر خونه باشه و به خاطر جدایی از همسرش با پسر 8 ساله ش زندگی میکنه ،موجب شد من 5میلیون در رهن خونه تخفیف بدم در صورتیکه خودم به شدت به این مبلغ نیاز داشتم و به فاصله کمی سررسید چک داشتم.(کما اینکه همین فشار مالی 5 میلیونی در شهریور بلایی به سرم آورد که نتیجه ش از لحاظ روحی یکی از بدترین ضربه های زندگیم رو رقم زد)به هر حال مجددا با دیدن زندگی ساده این خانواده که کل دارایی های اون در یک وانت بار جا میشه ،مزید بر بی کاری سه ماهه زن و قبولی در دانشگاه،مریضی فرزند8 ساله ش و ندادن اجاره 5ماهه و ...موجب شد تصمیم بگیرم غیر از اجاره معوقه تا زمان تخلیه همین اجاره جزئی رو هم نگیرم .<br />
مادرم از الان غم بلند کردن این بنده خدا رو داره که با پول پیشی که پارسال گرفتم سال دیگه کجا میتونه خونه پیدا کنه.خودمون کم غم داریم باید غم دیگرون رو هم روش تلنبار کنیم.<br />
( سیاه بازی نیست باید قبول کرد خیلی از مردم واقعا گرفتارن و قرار نیست همشون فیلم بازی کنند تا دل رو به رحم بیارن.)<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/10/post_258.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/10/post_258.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 26 Oct 2008 09:40:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مغز تسخیر شده</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">پر از هرج و مرج ذهنی و مملو از چراهای بی جواب زائیده مغز تسخیر شده ام شد.چه میدانستم که قرار نیست در کنار ساحل ،جای پاهای فرو رفته در شن را بشمارم و یا&nbsp; در جنگل سبزجواهر ده ،دستان خود را از میان مه پس بزنم و غریو شادی سر دهم. <br />
<br />
حالا سرم رو از شیشه ماشین بیرون میارم تا به صورتم باد بیشتر و خنک تری بخوره.زندگی من بعد از این یعنی زندگی به روش انتحاری.یا غرق شدن یا نجات یافتن از باتلاق تصمیم گیری های سریع و شتاب زده و شاید هم آنقدر کند باشه که از مسیر اصلی عقب بیوفتم و بیراهه برم.اینهم روشی است که یا میگیره یا نمیگیره..حوصله تجدید نظر ندارم.باید بعد از این ناپلئونی زندگی رو چشید حتی به قیمت فنا شدن.خسته شدم<br />
<br />
عمل چشمم بد نبود.خودم راضی نیستم چون هنوز خوب نشدم.چشم چپ کاملا خوب شده و چشم راست با توجه به اینکه شماره بیشتری داشت هنوز به دید کامل نرسیده.با راست همه چیز رو تار می بینم و با وسواسی که پیدا کردم هی دستم رو روی چشم چپ میذارم تا بتونم زیر نویس های شبکه خبر رو با چشم راست تست کنم.<br />
مشکل روش لازیک اینه.درد در روزهای اول همراه با دید کامل طی بازه زمانی دو هفته ای الی دوماهه که حالا چپ خوب شده ولی راست هنوز دید کانمل نداره.حسنش اینه که مثل بچه های دبستانی هر روز صبح مادرم منو میرسونه شرکت و عصر هم همکارام بنزین بیشتری می سوزونن و منو می رسونن خونه.استفاده از کامپیوتر هم فقط در حد ایمیل چک کردن و نگاه اجمالی به وضعیت سایت ها و سروره.<br />
قربون بدهکارا هم برم با علم به وضعیت من همچنان در پرداخت هزینه هاشون کوتاهی میکنن.<br />
<br />
خواب های عجیب غریبی میبینم.مثل مردن نزدیک ترین افراد زندگیم.سر و کله زدن با جنازه هاشون و فکر کردن به خاطراتی که پیش از این باهاشون داشتم.جنازه های خواب های چند شب اخیر من، خوب حرف میزنن،خوب راه میرن و خوب غذا میخورن.فقط نمیدونم چرا جنازه هستن و مردن.<br />
دیشب از فرط ناراحتی دچار اسپاسم شدم. <br />
&nbsp; </div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/10/post_256.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/10/post_256.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 13 Oct 2008 09:28:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>واژه های تلخ</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">دیگر واژه ای برای تسلی باقی نمانده.واژه هایی که امروز همه تلخند.چه بنویسم که هر کلمه اش مملو از ناامیدی و حسرت است و هر جمله اش طغیان احساسات سرکوب شده .دیگر جواب سوالها را در هیچ دایره المعارفی نخواهم چست چرا که قاموس هایم همه تحریف شده اند و سوال هایم همه تاریخ گذشته.<br />
<br />
آزمایش های اولیه روچشمم انجام شد،شماره چشم چند بار بررسی شد .تست توپگرافی و پاکیمتری گرفته شد . فردا ظهر هم عمل میکنم تا برای همیشه از شر عینک خلاص بشم.عملم چزی بین لیزیک و لیزره که بهش میگن لازیک و ظاهرا مستقیما قرنیه چشم تراشیده میشه و نیازی به لایه برداری قرنیه نیست .این روش درد زیادی داره ولی درصد موفقیتش در دید کامل به مراتب از روش های دیگه&nbsp; بهتره.<br />
سال 70 بود.درست 17سال پیش همین روزا و من کلاس پنجم بودم.اصرار پشت اصرار برای عینکی شدن.از فریم های کائوچوئی که منو شبیه لاک پشت میکرد تا مدل های روشنفکری و بچه درسخونی !همش رو طی این چند سال امتحان کردم.هر دو سه سال هم شماره چشم بود که بالا می رفت و ضعیف تر میشد.چشمی که سالم بود و به اصرار من توی چشم راست بیست و پنج صدم و چشم چپ شیشه خالی قرار دادن تا هفته پیش که تصمیم گرفتم چشمام رو عمل کنم.مردمک چشم بخاطر قطره های مخصوصی که زدن گشاد شده.درست مثل 17 سال پیش که بخاطر محو دیدن و گشادی قرنیه نتونستم مشق شب بنویسم.مقایسه دقدغه های اون سال ها با امروز مسخره س.<br />
<br />
برنامه سفر خواهرم از آمریکا به ایران کنسل شد.حیف از این همه برنامه هایی که چیده بودم و دلخوشی هایی که با اومدنش به واقعیت تبدیل میشد.همه چیز خراب شد.خرابه خراب.چه دلیلی برا اومدن اون و چه بهونه ای برای اومدن پدر.امسال نه پدرم میاد و نه خواهرم.یاد گرفتم بعد از این حرف از فردا بزنم نه از فرداهایی که معلوم نیست به سرانجام برسه.<br />
<br />
ویولن دوماه بود که روی مبل اتاق افتاده ولایه ای از خاک گرفته.پایه نت یک ساله که صفحه جدید به خودش ندیده.ویولن رو تمیز کردم.کمی با آرشه بالا پائین کردم و خارج زدم.بدون اینکه کوکش کنم توی کیف گذاشتمش و گوشه کمد ولش کردم.دیگه حوصله ش رو ندارم.</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/09/post_255.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/09/post_255.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Sep 2008 20:02:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خمیازه </title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">امروز هم دوباره و چندباره خمیازه کشیدم.در ماشین،در شرکت،در جلسه،توی راه منزل،در آسانسور و حتی همین الان که اسمش رو آوردم ، ناخودآگاه خمیازه به سراغم اومد.نه معتادم نه خواب آلود.شب ها بقدری زود میخوام که صبح با بی حوصلگی از خواب بیدار میشم .عرضه هر کاری رو داشته باشم عرضه معتاد شدن ندارم.خمیازه تنها نوستالوژی شیرینیه که دوست دارم هی بکشم.دوازده سیزده ...<br />
<br />
دیگه از عراق رفتن ها و از زجر و بدبختی اونجا چه در بدو ورود و چه در زمان خروج و حتی زمان حضور نوشتن خیلی بی مزه شده.هربار میرم و پشیمون تر از قبل برمیگردم. برای اولین بار بیمه بین الملل شده بودم و دلم خوش بود که اگر اینبارچیزی بشه مهم نیست.خسته شدم از این زندگی یکنواخت و تکراری.نه جنگ اونجا تموم میشه نه کارها جوری پیش میره که نبود من فعالیت دفاتر رو مختل نکنه.دبه کردن طرف عراقی برای محوله ای که نیم میلیارد تومان ارزش داشت و باید تا چند روز باید حمل میشد مزید بر مشکلات روحیم شده بود.حداقلش خوشحال بودم پیش از این برای گرفتن پورسانت روی خوش نشون نداده بودم وگرنه با دبه کردن و نامردیشون هیچوقت جرات نمیکردم جلوشون داد وبیداد راه بندازم و از حق شرکت دفاع کنم.تا حالا با زبون عربی با کسی دعوا نکرده بودم.اینکه به راحتی داد بزن اگر بمیری شرکتمون دستش به چی بنده!<br />
<br />
توی شرکت صدای انفجار اومد.همه فهمیدن الان من.تنها زمانی فهمیدم که صدای آژیر آتش نشانی خیابون عباس آباد رو برداشته بود.امروز برق اتصالی کرد و آتش سوزی تا طبقه دوم شرکت زبونه کشید.کابل برق و تلفن رو ذوب کرد و چیزی نمونده علمک گاز بر اثر داغ کردن منفجر بشه و کل شرکت روی هوا بره.خدا رحم کرد سریع مهار شد.از پرش آتیش و سیم سوخته چهار بنز مدیران لکه دار شد . اینهم پاقدم برگشت من از سفر.هر چند همه سعی کردن&nbsp; بخاطر حال و روز خوبی که ندارم نه سربه سرم بذارن نه کار خاصی بهم محول کنن<br />
<br />
هیچوقت دوست نداشتم روی کیک تولد شمعی بذارم.اگر گذاشتن من همیشه مخالف بودم.هیچ چیز تلخ تر از فوت کردن تک تک شمع های روشن نیست .شمع هایی که اصلا نمیدونن برای چی سال به سال دارن زیاد میشن و حالا قراره خاموشش کنن.دیروز تولد مادرم بود.اینقدر نامردم که هنوز که هنوزه برای سالروز تولدش شیر یا خط می اندازم که کدوم روز از ماه های شهریور تولدش بود.شهریوری که ازش متنفرم<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/09/post_254.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/09/post_254.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Sep 2008 17:57:53 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
