<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>داریوش کبیر</title>
      <link>http://www.dariushkabir.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 26 Jun 2008 08:26:03 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>چوب خط</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">برای هر بار دیدنت لحظه شماری میکنم و برای هر بار رفتنت چوب خطی از حسرت می کشم ،شاید دوباره دیدنت بهانه باشد برای تمنای نرفتن و ماندن<br />
<br />
ماموریت بدی بود اینبار.شاید بلاهایی که در پست قبل نوشته بودم تنها گوشه ای از تلخی سفر بود و در روزهایی که گذشت به مراتب بیشتر اذیت شدم. شاید وضعیت عراق عادی تر شده ولی همانقدر که از حملات انتحاری و انفجار بمب کاسته میشه بر میزان بهانه گیری های ارتش عراق و سختگیری های پرحاشیه افزوده میشه.<br />
از بازدید کارخانه سیمان در شرق صحرای کربلا و به سمت مسیر عربستان که راه تردد وهابیون هست گرفته تا تفتیش وتحقیر در ورودی بغداد و بدتر از آن فرودگاه که فقط کم مانده بود برای جلب اطمینان نیروهای بازرسی چندباره آمریکاییها ،لباس زیر را هم در بیارم.<br />
<br />
گزارش ماموریت رو امروز به طور مفصل نوشتم و عکس های هر گزارش رو به طور مفصل شرح و کنار هم چیدم.کار رو&nbsp; روی میز مدیر بخش گذاشتم و نامه ای خطاب به مدیریت صادرات با مضمون عذرخواهی ام بابت عدم سفر مجدد به عراق به شکل محترمانه نوشتم.فردا برای دیدنت مرخصی گرفتم.میدونی که کار زیاد و وقت گیر من فرصت ها رو برای دیدن ها و دیدنها کم کرده.شنبه نامه رو میدم و منتظر واکنش میشم.<br />
قطعا جایگزین خوبی و به عبارتی ابله تر از من برای ماموریت رفتن به عراق پیدا نخواهند کرد ولی به نظرم ارزش نفس کشیدن در آلوده شهر تهران و هزار مشکل ریز و درشتی که روزانه با اون سرو کله میزنیم به مراتب با ارزش تر از پولی هست که بابت حق ماموریت به من پرداخت میشه.<br />
وضع بد امنیت عراق ،برخورد بسیار بد با منی که با عنوان تاجر و نماینده شرکت در اونجا مذاکره میکنم با همه حرفهای بی مزه اتاق مشترک بازرگانی ایران و عراق و همه قول و قرارهای کشک و مهم تر از همه در کنار تو و خانواده بودن از دلایل بی خیال شدن برای هر آنچکه عایدی من در عراق باشه.<br />
این سفرهای گاه و بیگاه حتی به شرکت خودم هم ضرر زده.نبود همیشگی و عدم ارتباط با مشتریان قدیمی و جدید که براحتی برنامه دوم کاری من رو هم به خطر می اندازه.<br />
خلاصه چیزی که هست ما برای شرکت چوب خط کشیدیم و باید هفته آینده منتظر عواقب این تصمیم رو در شرکت ببینم. <br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_242.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_242.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 26 Jun 2008 08:26:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به خاطر هیچ</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">این حماقت های محافظ فرمون به دست ما بود که قرار بود مارو به کشتن بده.ترس ما از حضور در بغداد بود و محدودیت های شهر و شاید هم دل به دریا زدن برای زیارت درکاظمین ولی ما به سلامت&nbsp; هم به کربلا رفتیم و هم کارهای شعبه اونجا رو بررسی کردیم و البته از زیارت هم مطابق معمول غافل نشدیم.زیارت و ملاقات با آهن فروش های نجف موجب شد برای سفر به بصره کمی تاخیر داشته باشیم.<br />
اگر تا اتوبان صاف و بدون دست انداز ناصریه تا بصره رسیدیم خیالمون راحت بود که اگر تاریک هم بشه این اتوبان 220 کیلومتری رو میشه با 180 کیلومتر در ساعت با یک کمری خوش دست گاز داد و به بصره رسید.<br />
مشکل از جایی شروع شد که طوفان شن شروع شده ،غبار وحشتناکی راه افتاده و تا محدوده دو سه متری هم قابل دید نیست.سرعت کم میشه ، دید نیست و در گرگ و میشی هوا به اندازه 60 کیلومتر از مسیر رو به اشتباه به بیراهه میزنیم.<br />
هوا کاملا تاریکه،طوفان شن بدتر شده، بعضی از مسیرهای جاده از شن پوشیده شده ، راننده نفهم ما حاضر نبود در طول مسیری که هوا مناسب تره از کسی راه درست رو بپرسه.<br />
مسیر 4 ساعتی ،7 ساعت طول کشیده در طول مسیر بیش از 10 بار بازرسی بدنی شدم و بخاطر ایرانی بودنم و اینکه با ویزای تجاری اومدم توضیح میدادم ،بد تر از همه رنگ روشن موهام مطابق معمول براشون شک برانگیزه که کجایی هستم!(لبنانی،سوری،آمریکایی و البته آفریقایی!)<br />
بنزین داره تموم میشه.مسیر رو گم کردیم و با سرعت داریم راه رو بر خلاف جهت میریم.دید نداریم و نگرانیم.راننده دلشوره گرفته<br />
مسر باریک شده و سرعت ماشین کم .متاسفانه زدیم تو دل پایگاه های آمریکایی !هر چقدر که ما داریم بهشون نزدیک میشیم اونها دارن بیشتر علامت میدن که نزدیک نشین !<br />
لیزر رو روشن میکنن و آخرین اخطار رو میدن و راننده احمق به نشانه اینکه یعنی&nbsp; علامت میده که راه بازه بریم جلو.<br />
&nbsp;تو دید کم دم و دستگاه های آمریکایی مشهود بشه که راننده خیلی سریع دور بزنه و راه رفته رو برمیگرده.<br />
وضعیت امنیتی به اندازه ای افتضاحه که سربازهای عراقی از ترس جونشون رو پل های بین مسیر قایم شدن و جرات ایست بازرسی ندارن.<br />
با بدبختی راه رو پیدا میکینم.بنزین تموم نشد با اینکه خیلی وقت از روشن شدن چراقش گذشته بود.<br />
سر تا پامون شنی شده.ماشین بر اثر برخورد شن و سنگ ریزه خط خطی شده و شیشه ها ترک های ریز خورده.<br />
فعلا پا رو پا انداختم و دارم آپدیت میکنم. پنج شنبه باید دوباره برگردم بغداد و با هیاتی که از ایران میان به اتفاق یکی از نمایندگان مجلس و وزیر صنایع عراق به بازدید کارخونه سیمان کربلا بریم.<br />
به خاطر هیچ!<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_241.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_241.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 17 Jun 2008 21:25:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرخ فلک</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">تک تک سولول های این تن خاکی ام به شوق می آید زمانی که با منی.وقتی به لرزه می افتی و وقتی به عرش باورهای مستانه می رسی.چرخی به دور خود بزن!زندگی دارد می خندد و این چرخ فلک است که می چرخد.<br />
<br />
جشن سالگرد پرشین بلاگ&nbsp; برگزار شد.مراسمی که در اون تا فرصت شد ،جوائز پخش کردن&nbsp; و افرادی که اکثرشون معلوم نبود که وبلاگ نویس شدن و کی این محبوبیت و مشهوریت رو کسب کردن،شدن پیش قراولان دریافت این جوائز.<br />
چهار یا پنج سال پیش محیط وبلاگستان با همه همهمه و شیطنت هاش جزو بهترین خاطرات جوونی ما شد.امروز فقط کمتر از ده نفر از دوستان قدیمی و جدید همدیگر رو دیدم و من شخصا احساس غربت می کردم.یادش بخیر قرارهای پانصد نفری وبلاگی در پارک نظامی گنجوی و شفق که با تصمیم لحظه ای من و دوستان برگزار میشد.امروز شاید اکثرا برای هم غریبه بودن<br />
<br />
دیشب خواب عجیبی دیدم .جمعیتی نسبت زیاد نشسته بر موزائیک های سفید و سیاه و همزمان با صدای اذان برای خوندن نماز به صف میشن.من در صف اول ایستادم و آقای خامنه ای به عنوان پیش نماز شروع به خوندن نماز ظهر میکنه.نمازی که به نظر می رسه چهار رکعتیه ولی در دو رکعت خونده میشه ( احتمالا نماز جمعه بوده) ، سپس به محض سلام دادن و پایان نماز یک دفعه به آسمون پرواز میکنه و غیب میشه.یک طناب هم از اون بالا آویزون میشه ولی تا جائی که من دیدم کسی به اون آویزون نشد!<br />
در آخر هم به لطف کوک ساعت موبایل از خواب بیدار میشم ...<br />
<br />
فردا عازم بغدادم.من طی یکسال اخیر ،چهار نوع ویزای عراق برام صادر شده.اعتیادی،زیارتی،عادی و بالاخره تجاری.هر چهار نوع ویزا هم با درخواست اتاق بازرگانی ایران و تحت سمت تجاری درخواست شده ولی با سلیقه عجیب غریب سرکنسول سفارت عراق ، هر بار یک نوع ویزا به پاسپورت رنگ و رو رفته ما خورده.بدون هیچی با داشتن ویزا بارها چه در فرودگاه بغداد و چه مرز زمینی به علت نفهمی کارمندان عراقی اذیت شدم،هیچ بعید نیست اینبار مشکوک باشم که چرا هر بار با یک روش قصد ورود به خاک عراق دارم!<br />
دو روز بغداد ،دو روز کربلا و سه روز بصره و شاید سری هم به اربیل و سلیمانیه بزنم.<br />
<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_240.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_240.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 12 Jun 2008 21:10:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مطرب</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify"><font size="2" face="Tahoma">مطرب در آمد<br />
با چکاوک سرزنده یی بر دسته سازش<br />
مهمانان با سرخوشی<br />
به پایکوبی برخاستند...<br />
دل تنگی شاخ و دم نداره .دل تنگی نه بازه مکان حالیشه نه بازی زمان .همه اینها به کنار،دوری از تو سخته،حتی اگر چند روزه ندیدمت.(امیدوارم که این سندی باشه برای چندین سال بعد تا زیر حرف نزده باشم)<br />
<br />
تعطیللات رسمی و پشت بند آن مرخصی اجباری پنجشنبه باز هم دفتر دستک خیلی ها از جمله مارو بهم ریخت.تعطیلاتی که با توجه به ادعای کشوری صنعتی بودن مغایر همه پز هایی هست که همیشه داده میشه.چه بحث انرژی،ساخت و ساز و از همه مهمتر تجارت بین الملل باشه چه تشکیلات خصوصی و غیرخصوصی ارگان ها و شرکت ها که به خاطر مناسبت های مختلف گاه و بیگاه تعطیل میشه و صددرصد همخونی با کشورهای مدعی نداره.<br />
جوون تر که بودیم عاشق تعطیلی بودیم و منتظر چنین روزهایی ولی امروز به خاطر چنین توقف های بیجای کاری شاهد انواع اقسام خسارت های تجاری به خاطر عدم پیگیری با طرف های خارجی ، عدم بارگیری کالاهای صادراتی ، عدم پشتیبانی به موقع و هزار چیز دیگه شده.<br />
تو خبر شنیدم تو این روزهای تعطیلی فقط کارخونه های پودر شستشو باید باز باشن و کار کنن!<br />
با همه چیزهایی که گفتم ،این چند روز به من خوش گذشت.شمال رفتم و حال و هوایی عوض کردم و جز یکبار به هیچ کدوم از تماس های خارج از کشورم جواب ندادم و هیچ تمایلی به چک کردن ایمیل ها&nbsp; نداشتم!جهنم وقتی کسی دلش نمیسوزه چرا من از تعطیلاتم بزنم؟! تازه هم خسارت ها رو میدیم هم بیشتر تلاش میکنیم تا این کسری چند روزه برطرف بشه .<br />
<br />
خونه رو بالاخره برای یکسال اجاره دادم.مستاجری که دست به دامان بنگاه دار شده بود تا بتونه از من تخفیف بگیره بدون دخالت اون و تنها به خاطر اینکه دلم نیومد به خاطر یکسال به کسی فشار بیارم و در شرایطی که خودم واقعا به پولش احتیاج داشتم با شرایطش کنار اومدم و 5میلیون بهش تخفیف دادم.حالا موندم خودم این مبلغ رو از کجا بیارم پس بدم !&nbsp;</font>  </div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_239.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/06/post_239.php</guid>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مطرب در آمد</category>
        
         <pubDate>Sat, 07 Jun 2008 11:32:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نخ و سوزن</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">نخ و سوزن و دو دل برای دوختن.از آغاز طرح و نفشه آن تا جلوی آینه قدی نظاره گر شاهکارت بودن.این رخت نو حال و هوای دیگر دارد و احساسی تازه تر.من منتظر صدای روح بخش چرخ خیاطی روزگارم.این چرخ همان چرخ زندگیست که با عشق به تومی چرخد.<br />
<br />
اوضاع بر وفق مراد و همه چیز آروم.کاش راه توقع باز بود تا بر این اوضاع خوب هم خرده ای بگیرم و تمنای بهتر از بهتر رو داشته باشم.هوا چقدر خوب شده ،پارک ملت یا حتی تپه های داوودیه .فوق العاده برای پیاده روی.دیروز به میمنت این هوای خوب پنجره رو باز کردم و برای تو آهنگ هایی از بنان رو با ویولن زدم و البته گردو های انبار شده از پارسال رو شکستم...<br />
<br />
نفت سر سفره ما بود و من خبر نداشتم !سر سفره من تنها نه ! کلا ساختمان 6 طبقه ما که جمعا به 24 میرسن!البته تو یکی از این واحدها نفت اضافه هم سرو میشه .من تمام اینها رو چند روز پیش فهمیدم.یعنی بعد از جلسه ساختمان که فهمیدم جناب نوذری همان وزیر نفته!البته آقای نوذری تا قبل از وزیر نفت شدنش همسایه ما بود ولی چند وقتیه جایی رفته که نفت بیشتری سر سفره ش بیاد!یکی از موضوعات جلسه تذکر به نوذری بود و مستاجرش که مزاحم همسایه های دیگه س و باید قول میداد قراردادش رو تمدید نکنه.<br />
ما بخیل نیستیم برگرده دوباره همینجا قول میدم اصلا سر سفره ش نشینم.جالبه اتاق سابق نوذری دقیقا زیر اتاق من بود و من خبر نداشتم!<br />
<br />
خوشبختانه همکاره کنار دستی با نزدیک 60 سال سن بالاخره از تصمیم خودکشی صرف نظر کرد! از وقتی قند عسل ایشان برای سربازی و دوره آموزشی تسلیم شد پدر محترمه دچاره افسردگی شدید روحی شده بود و گفته طاقت این همه فشار رو نداشته و تصمیم به خودکشی خودکشی گرفته!<br />
البته به من هم در دوران سربازی سخت گذشت! دو هفته آموزشی و بعد هم اعلام اسامی کنکور و شروع دانشگاه و بعدها هم فروش سربازی برای همیشه منتفی شد و ما خوشحال و خندان سربازی و خریدیم و رفتیم دانشگاه برای دوران تبعید.<br />
یادش بخیر بیشتر از 4 سال در بافق یزد درس خوندیم و کسی دلش برای ما تنگ نشد تازه همیشه سرکوفت میخورم چرا جهاز خونه دانشگاهی رو بعد از این همه سال بعد از تموم شدن ول کردم و اومدم.(یخچال ، پنکه ، اجاق گاز ،لحاف دوشک !میز و صندلی ، سماور و ساعت و...)<br />
<br />
حتما بیلبوردهای تبلیغاتی جدیدی که در خیابونها نصب شده رو دیدین ؟ تصویر فتوشاپی از یک زن و یک جمله که بیشتر از اینکه جنبه اخلاقی داشته باشه توهین به شعور همه س . به نظر شما کسی چند تا نقطه رو میتونه دوست داشته باشه ؟ این چند نقطه در بدترین عبارت هم که تعبیر بشه بازم توهین به شعور مردمه.یعنی چی کسی میتونه دوستش داشته باشه ؟کسانی که این طرح رو اجرا کردن خودشون رو گول زدن .چون ثابت شده چیزهای دوست نداشتنی کاربرد بیشتری براشون داره! <br />
آقای مزینانی دوست عزیز که همیشه به شما اردات خاصی دارم مگر شما مجری انحصاری تبلیغات بیلبوردهای تهران و برنده مناقصه پارسال نیستین؟با این همه سابقه چطور جای خالی تبلیغات با این اجراجیف باید پر بشه ؟<br />
<strong>مرتبط </strong>:<a href="http://www.dariushkabir.com/ccount/click.php?id=730">چگونه مي توان يک ... را دوست داشت؟</a> </div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_238.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_238.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 29 May 2008 08:51:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شکوفه های سیب</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">جای من و تو در خیابانهای دود گرفته شهر نیست.ازدحام و دلمشغولی روزانه چاره ساز ادامه دادن در این غبار ته نشین شده تسکین بخش من و قطعا تو نخواهد بود.دیگر گول توت های&nbsp; شیرین آویخته از درختان کوچه و محل را نباید خورد.هر چه بود از این توت های وحشی بود و وقتی که از ما میگذرد.<br />
زیبایم! جای من و تو پرسه زدن در میان شکوفه های سفید سیب است و دل دادن پشت سایه های باغ های پر از امید...<br />
<br />
چهار روز مسمومیت شدید و درگیر سرم و آمپول و قرصهای رنگارنگ.میگن ویروسه جدیده و قطعا نه از لواشک و آلوچه های نشسته نشات گرفته نه از هول هول خوردن میوه های کال بهاری!امروز میتوان نشست.از درد استخوان ها کم شده ،مسمومیت و دل درد های لحظه ای به حداقل رسیده و مزاج بهتر.بیماری اصلیر خانه نشینی بود و روزهای کسل کننده و البته فرصتی که بتوان بالاخره کتاب خواند.<br />
<br />
تا هفته آینده مسافرم بغدادیم .راه فرار هم نیست.همایش های بی سر و ته برگزار شده در اتاق بازرگانی تضمین سلامتی جانی ماست .کاما اینکه ترور کارمندان سفارت ایران در بغداد توهمی بیش نیست!وقتی ما&nbsp; مسول پذیریم در کارهای تجاری و یا همکار محترم عراق رو با اوگاندایی مقایسه میکنه که به مراتب امن تر از عراقه مجبور به تسلیم هستم.اگر در اوگانا ادم میخورن درعراق این کار رو انجام نمیدن.<br />
<br />
این رفت و آمدهای کاری منشا خیر شد و به دعوت مهندسین و طراحان شرکت بلندپایه،سر از برج میلاد درآوردیم.فوق العاده بود و بی نظیر.عرش تهران و حسی که در حرکت عمودی آسانسور یعنی جدا شدن روح از بدن و فاصله گرفتن از زمین.دیدن هر زاویه زیبا از تهران و چرخیدن دور رستوران گردانی که هنوز برای چرخیدن آماده نیست.جای یک لیوان آب پرتغال خالی <br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_236.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_236.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 22 May 2008 16:47:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دوری</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">دوری دوری دوری. کاش&nbsp; معنایت&nbsp; چیز دیگری بود.کاش حاصلت نزدیکی بود و واژه ات چون آغوش گرم.، دوری ! کاش نزدیک بودی تا قدرت را در روزهای سخت جاری میدانستم.<br />
قانئم ولی با همه فاصله ات فراموشم نکن<br />
<br />
سفر یک روزه به مشهد برای افتتاح اتاق مشترک ایران و عراق با حضور قریب به اتقاق ایرانی -عراقی های بیکار و دلال با بودجه دولت برای ریخت پاش برگزار شد.رسما اسم این همایش رومطبخ گذاشتم تا مشهد .سیاهی لشکر هایی که فقط برای شکم پر کردن اومده بودن و تنها هنرشون رد و بدل کردن کارت ویزیت های رنگارنگ بود.باز دلمون&nbsp; خوش بود اگر تو&nbsp; این همایش شرکت کردیم ،لااقل بخش صادراتمون 11 میلیون دلار طی سال گذشته فقط به عراق صادرات داشته.<br />
<br />
دیروز دومین کتاب بنده چاپ شد ! البته کتاب نمیشه اسمش رو گذاشت ولی هر چی هست به عنوان سابقه و رزومه ای از من و البته بخش صادرات برای همیشه در شرکت بایگانی شد.اولی عملکرد بخش صادرات در سیصد صفحه با قلم بنده و البته محاسبات کارهای انجام شده به صورت توضیحی و نموداری بود و دومی چشم انداز 5ساله بخش صادرات&nbsp; که عراق و امارات رو کار کرده بودم.این یکی هم 200 صفحه شد و اسم ما روش حک شد!هیچی نباشه همین دو کتابچه روزمه ای عالی برای فعالیت احتمالی من در شرکت های دیگه س!البته بماند که محاسبات در کمال تخیل انجام شد و دست آخر به این نتیجه رسیدیم که سال پنجم 500 میلیون دلار صادرات داشته باشیم !چه مدیران از این چشم انداز چشم کن خوششون اومده!<br />
<br />
وضو گرفتن یادم رفت.دیروز بعد از آب زدن به سر و صورت وقتی نوبت به دست ها رسید هر چی فکر کردم یادم رفت اول دست راست رو باید آب می ریختم یا چپ رو !چند بار این کارو تکرار کردم ولی باز نفهمیدم کدوم درست بود! یکی آلزایمر میگیره یکی از بی خیالی مثل من اینجوری قاطی میکنه...<br />
<br />
همکارم از دیروز با دلخوری از مرگ و رفتن گفت.بنده خدا فقط از یک چیز مردن میترسه : اگر بمیره اون دنیا چی بخوره ؟!<br />
<br />
بدهکاران محترم لطفا در اسرع وقت نسبت به پرداخت معوق بدهی های خود اقدام مقتضی معمول فرمائید !</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_235.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_235.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دوری دوری دوری. کاش معنایت چیز دیگری بود.کاش حاصلت نزدیکی بود و واژه ات چون آغوش گرم.، دوری کاش نزدیک بودی تا قدرت را در روزهای سخت جاری میدانس</category>
        
         <pubDate>Sat, 10 May 2008 21:48:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نغمه خوان</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">زیبائی و قد و بالایت کافی است برای چشم تنگی بر آشیانه ای که شاخه شاخه اش را&nbsp; زیر خم برف و باران جمع کردی و محکم ساختی.بر خود ببال ای نغمه خوان دلتنگی،چشم باز کردن، آب به جوی دشمن ریختن است.<br />
<br />
اوشنو کش ! لقبی که سعی کردم به افرادی که چشم تنگ هستن و همیشه نیم نگاهی به زندگی دیگرون دارن بدم!یادم هست بچه که بودم خیلی ها ه نبود سیگار خوب بهشون فشار می آورد ؛سیگار اوشنو رو با شقاوت بر کاغذ خیس داده با آب دهان لقمه میکردن و تا پک آخرش رو رضایت نمیدادن.این آدمها هنوز در قاموس زندگی روزمره من در حال گذرن.اوشنو کشان امروز کافیه موقعیت نازل خودشون رو با هر زندگی باب میلشون طاق بزنن و جایگاه خودشون رو فراموش کنن.اونها همیشه چشم به زندگی دیگرون دارن.<br />
<br />
گلچین کردن صد تصنیف قدیمی کاره سختی نبود.بین این همه سی دی جورباجوری که تو بازار ریخته به عنوان موسیقی های قدیمی،انتخاب بهترین هاش موجب میشه لحظاتی که دنبال تنهایی و سکوتم ازش استفاده کنم و البته بهترین استفاده اون کمک زیادی به تصنیف هایی هست که با ویولن میزنم.جوری که اگر این بهترین و معروفترین تصنیف های ایرانی رو روزانه تمرین کنم کمتر از یکسال میتونم نت های اون ها رو دربیارم و کامل بزنم.<br />
یکی از ضعف های من در موسیقی حفظ نکردن آهنگ و عدم حوصله س .نت هم جای خود.<br />
<br />
دسته چک های من حاضر شد.نصیحت عده ای ، فرار از این چند برگی دردسر ساز بود و عده ای هم نبودش رو خلاء در زندگی کاری می دونستن.مثلا پدرم با فهمیدنش شروع به نصحیت کرد و&nbsp; جوری نفرین کرد و همکارم از اینکه مردی دسته چک نداشته باشه رو تقبیح میکنه چون به نظرش کمترین حالت نداشتن دست چک یعنی کسی که به خاطر چک برگشتی دیگه دسته چک نداره و هرچقدر هم بگه تمایل نداشته داشته باشه نوعی داره طفره میره !حالا بنده با کمال قدرت از دوجا دسته چک گرفتم!<br />
<br />
طرف میگه من زندگیم از این طویله به اون طویله رفتنه!آق مهندس شوما حال میکنین هر روز تو سفرین و دونیا رو میبینین!بنده خدا نمیدونه برای من سفر رفتن مثل جهنم رفتن میمونه!<br />
<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_234.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/05/post_234.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زیبائی و قد و بالایت کافی است برای چشم تنگی بر آشیانه ای که شاخه شاخه اش را زیر خم برف و باران جمع کردی و محکم ساختی.بر خود ببال ای نغمه خوان دل</category>
        
         <pubDate>Fri, 02 May 2008 17:45:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> اجاره یا اجازه</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">اجاره و اجازه.فرق تنها فقط در یک نقطه.بعضی در انتظار اجازه و بعضی منتظر اجاره.اجازه شاید تو شرایطی به مراتب سخت تر از اجاره کردن خواستنی های&nbsp; دست نیافتنی باشه.اجازه هایی که قطعا اجاره یک عمر وفاداری تنها تضمین بدست آوردنشه<br />
<br />
در گیرودار اجاره دادن خونه هستم.نگاهم خیره می مونه به افرادیه که اکثرا یا در شرف تشکیل خانواده <br />
هستند یا کمتر از یکی دوسال از زندگی مشترک اونها میگذره.آخه یک خونه شصت و دوسه متری برای دونفر واقعا مناسبه.از طرفی دلم نمیاد خونه رو اجاره بدم از طرفی فعلا برای مبارک باد آمادگی مالی ندارم.<br />
خیلی سخته چه شروع نکردن زندگی مشترکم با کسی که همه زندگیمه&nbsp; و واقعا دوستش دارم و چه اجاره دادن به زوج های جوانی که ملتمسانه انتظار تخفیف به اندازه وسع وتوانشون دارن.<br />
دیروز یک جورهایی خجالت کشیدم.زوج جوانی که از من سه چهار سال بزرگتر بودن&nbsp; ،خیلی سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم یا طوری برخورد کنم تا خدای نکرده فکر نکنن با سن کمی که دارم به داشتن خونه فخر می فروشم . کاش میتونستم تا زمان&nbsp; هلهله و عروسی ،خونه رو به زوجی جوونی با رقمی ناچیز اجاره میدادم&nbsp; و خوشحالشون میکردم ولی چه کنم که فعلا به این پول نیاز دارم و گرنه دلم راضی نمی شد دست رد، به سینه زوجی بذارم&nbsp; که تا یک ماه دیگه قراره عروسی کنن و هزار یک فکر و استرس دارن.<br />
<br />
<br />
حرف از عروسی شد.خجالت آوره که یکی همکار که نزدیک به 60 سال داره&nbsp; با وجود نگذشتن بیش از دوماه از مرگ همسرش با دختر 20 ساله ای ازدواج میکنه و از مشتاقانه منتظره تا دوستان و آشنایان براش پاگشا بگیرن.کسی که کوچکترین دخترش از زن جدید ده سال بزرگتره !روز مرگ همسر اون مرحوم تنها من و یکی از همکاران زیر جنازه رو گرفتیم تا جنازه رو زمین نمونه.کاش برای یک همسر واژه ای به نام تهعد غریزه ای شکل میگرفت تا هیچوقت در لحظه آرام گرفتن در خاک اینچنین بی معرفتی از کسی سر نزنه.</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_233.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_233.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اجاره و اجازه.فرق تنها فقط در یک نقطه.بعضیا در انتظار اجازه و بعضی منتظر اجاره.اجازه شاید تو شرایطی به مراتب سخت تر از اجاره کردن خواستنی های </category>
        
         <pubDate>Mon, 28 Apr 2008 20:59:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تولدی دوباره</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">و به یادپنجشنبه شب های شریعتی و کندو ، سینما فرهنگ و پاپ کورن. نوستالوژیکهای&nbsp; یک ساله که انگار بیش از ده ها سال از شکل گرفتنشون میگذره.طعم خوش آش رشته پرملات و خوشمزه با قابلمه ای بجا مانده از دیروز.جای خالی سیب های سرخ پائیزی که جایشان را با شکوفه های سفید بهاری عوض کردند و روزشمار تولد دوباره.این بار همه باهم از آینده می نویسیم...<br />
<br />
باز هم مرگ.غریبه و آشنا نداره.وقتی صدای ناقوسش میاد فکر همه رو مشغول میکنه.وقتی ترافیک چشمی رو ناخودآگاه به ماشین بغل دستی خیره میکنه و آگهی فوت همکار سابق رو میبینه.کسی که صدای اذان ظهرش ،یاد موذن زاده اردبیلی رو زنده میکنه و به همین راحتی تو سن 21 22 سالگی پر میکشه.<br />
شاید کشته شدن یکی از&nbsp; کارمند های دفتر خدمات فنی کنار شرکت از همه دلخراش تر باشه.جایی که قراره همه مشکلات تموم بشه و جوونک با خوشحالی برنامه عروسی رو با پخش کارت عروسیش شروع کنه و هنوز کارت اول رو نداده ماشینی بیاد و بنده خدا رو به آسمون بفرسته و مغزش رو متلاشی کنه.دردناکه که روز عروسیش روز عزا میشه و پاتختی سوم مرحوم.<br />
<br />
تا لاغر بودیم و شکم ما با قدرت به کمر چسبیده بود به زور به 50 کیلو می رسیدم همه دنبال علاج ما بودن و به زور غذا در حلق ما میریختن.دعا میکردم که خدا این چه وضعیه که من اینقدر دراز و لاغرم ! 15 سال پیش بود !از لاغری نچ نچ میکردن و به نی قلیون بودن ما می خندیدن.<br />
چرخه زمون میچرخه. 35 کیلو به طرفه العینی جبران میشه و ما میشیم 85 کیلوی 185 سانتی!هر دفعه شده همین.وای چقدر چاق شدی ! شیکمو! به فکر لاغر کردن خودت باش!هیکلت به هم خورده.40 ساله بشی میخوای چیکار کنی و....<br />
پشت میز نشینی و عدم تحرک و بالطبع عدم ورجه وروجه کردن بنده 27 ساله شده گناه نابخشوده ما!<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_231.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_231.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 19 Apr 2008 08:49:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فنجان قهوه</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">یک نگاهم به فنجان فهوه و نگاه دیگرم بر چشمانت.چشم انتظار طالعی هستم که با چرخاندن مکرر فنجان در دستانت شکل میگرد و می شکفد.برایم از راه بی پایان و دومسافری بگو که در این کارزار،مهمان بی نهایتن و امیدشان به نقش های دور فنجان .من به حرمت جرعه جرعه قهوه های تلخی که نوشیدی ،اقبالت را با حلاوت و شیرینی جبران خواهم کرد.چشم انتظار آخرین فال قهوه...<br />
تولدت مبارک<br />
<br />
بنده متخصص در گند زدن و بی اعتنایی به سفرهای دوبی هستم!اینبار هم که برای چهار روز ماموریتی به&nbsp; دبی داشتم ،در نهایت بی خیالی کارهای شرکت رو انجام دادم،چند جلسه و بازدید انجام و برگشتم.نمیدونم&nbsp; باید از دیدنی های دبی بنویسم و گشت و گذار یا پتانسل بالای سرمایه گذاری در دبی.به نظرم دبی رو از نظر سرمایه گذاری به دو قسمت میشه تقسیم کرد: یکی برای تنبل ها و دیگری برای فعال ها.تنبل ها خرید فروش ملک میکنن و با افزایش قیمت ملک ،صددرصد سود میکنن یا زرنگ و فعالن که ترجیح میدن وارد شبکه گسترده حمل و نقل و ساخت و ساز و در کل خدمات فنی مهندسی بشن.<br />
توان مالی شرکت ما از طریق اعتبار بانکی موجود در لاین امارات بالای 50 میلیون دلار به صورت سالاینه س ولی دفتر دبی تنها نقش گشایش کننده و خدمات بازرگانیه .با این سفر قطعا میشه از پتانسیل موجود در امارات درآمدزایی کرد.<br />
<br />
<br />
خبر رو دوستان و آشنایان دادن.اینکه بخش فارسی زبان صدای آمریکا در بررسی وبلاگ نویسان و دستگیری اونها ،من رو در حالیکه آخرین شماره روزنامه آسیا رو داشتم نشون داده.هنوز موفق نشدم بازپخش این برنامه رو ببینم و در آرشیو سایت هم هنوز قرار نگرفته.باید بگم استفاده از سوژه من واقعا مسخره بوده.<br />
اولا زمانی که من در جریان وبلاگ نویسان دستگیر شدم هنوز روزنامه نگار نشده بودم.بیش سه سال و نیم از اون ماجرا میگذره و پرداخت به این ماجرا جز دردسر چیز دیگه ای نداره.<br />
این نکته هم باید اضافه بشه در ماجرای دستگیری وبلاگ نویسان تنها من بودم که روزه سکوت گرفتم و با هیچ خبرگزاری یا سایتی صحبت نکردم تا همه چیز که فقط در حد سوء تفاهم بود تموم بشه.<br />
قطعا در آرشیو وبلاگ من و خیلی سایت ها عکس های قدیمی زیادیل از من موجود بوده که یکی هم مربوط به عکس های توقیف روزنامه آسیا بود.من یکسال تا زمان پایان درسم ،وارد روزنامه شدم و. دبیر سرویس فناوری اطلاعات&nbsp; آسیا بودم ولی این عکس نشون میده جلوی آزادی من رو بعنوان یک وبلاگ نویس دستگیر شده و روزنامه نگاری که روزنامه ش توقیف شده ،گرفتن!<br />
هیچ تمایلی به فکر کردن به اون روزها نداشتم.نه روزنامه کار من شد و نه وبلاگ نویسی مکانی برای مبارزه.روزنامه تنها تجربه رسمی ورود من به اجتماع کاری بود و وبلاگ تنها جایی برای درج ماجراهای زندگی و کاری و ...<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_230.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_230.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 Apr 2008 11:42:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چکاوک</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">می توان رشته این چنگ گسست<br />
میتوان کاسه آن تار شکست <br />
میتوان فرمان داد: هان! ای طبل گران! زین پس خاموش بمان<br />
به <strong>چکاوک</strong> اما&nbsp; نتوان گفت مخوان<br />
<br />
چه نوروزی بر ما نو شد و چه روزهایی که هر روزش&nbsp; روز به روز امیدوارکننده.تعطیلات تمام شد و ثابت شد اگر شرکت و کار و سرو کله زدن های اقتصادی بخواد از این طولانی تر بشه ،تحملش به شدت سخت میشه.مناقصات عراق یکماهه با اعلام بوجه مشخص و اعلام شده و در این گیروار ما به تعطیلات میریم و قید همه چیزو میزنیم.در عراق اوضاع به هم میخوره تا این عقب ماندگی کاری ایران با شلوغی های عراق بی حساب بشه تا یکدفعه جماعت ایرانی از قافله عقب نمونه و کار و فعالیت ایران و عراق مثل خیلی مسائل دیگه در یک خطر موازی حرکت کنه.<br />
<br />
اولین روز کاری در سال جدید تاخرخره در جلسه گذشت و بحث اخذ مناقصه با تناژ بالای TNT!<br />
یعنی بنده و عده ای دیگه میشینیم و در مورد تهیه و صادرات تی ان تی جلسه میذاریم ،اون هم تی ان تی پایه که اساسی ترین مشتق انفجاره !فکر بد نکنید این کالا تنها قراره در انفجار و آتشباری و حفاری های نفتی ،چاه های نفت استفاده بشه .حالا اگر ما این کالا رو فرستادیم و صدری ها تو ورزشگاه (ببخشید خیابون ها)جای نارنجک استفاده کردن ما مقصر نیستیم.هر چند که بالفعل شدن این مناقصه کمی از طرف ما شدنی به نظر نمیرسه.<br />
اگر تا دیروز اسم بمب ها و خمپاره هایی که مشکوک به ایرانه به واژه نجادیه(مشتقی از احمدی نژاد)معروف شده ،تی ان تی های ارسال شده به عراق توسط ما هم به داریوشیه یا بلادیه معروف میشه !<br />
<br />
ترک نوشابه به مرز 6 ماه رسید.خوشبختانه از اواخر مهرماه با تصمیمی قاطع این نوشیدنی خزئبل رو برای همیشه ترک کردم و تصمیم گرفتم برای همیشه نوشابه رو کنار بذارم.کوهنوردی ،پیاده روی بعد از ساعت کار و کم استفاده کردن از ماشین فاز دوم تنی سالم ،روحی آسوده و وزنی ایده آله !<br />
<br />
پیرو بحث تی ان تی ،تا اینجا ویزای کاری من برای سفر دو سه روزه به دبی رد شده و اسم بنده به بخش امن یا همون اطلاعات دبی رفته.یا تشابه اسمی شده یا هنوز چیزی نشده فروختنمون !هر چند پاسپورت من با سفرهایی که به عربسان و عراق تو این یک سال اخیر داشتم مشکوک الویزا تشخصیص داده شده!<br />
<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_228.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/04/post_228.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 02 Apr 2008 20:36:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قسم به این راه</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">قسم به این مسیر طولانی و هزار راه .قسم به استخاره هایی که نشانش برق چشمانت بود و نشاطش لبخند دلبرانه ات.قسم به صبر و تحمل چندماهه و دلداری عاشقانه ات.به این قسم،قسم که به یادت از سختی ها میگذرم و به لطفت تشنگی دیدارت را تحمل.<br />
<br />
سال نو با تاخیر خوش یمن باشه.نمیگم مبارک چراکه هر سال نسبت به سال قبلش بر مشکلات و سختی ها افزوده میشه و تنها شانس و خوش یمنی میتونه سال رو همچون کاتالیزوی قابل تحمل تر کنه.سال گذشته رو خوب توصیف میکنم.درسته که سختی ها و مشکلات بدی در مسیرم سبز شد ولی از جانب انصاف ،ترازوی خوبی ها و موفقیت ها بر مشکلات و سوء تفاهماتی که به طور قطع قابل حل شدنه سنگینی میکنه.موفقیت ها همچنان ادامه دار و دوستی ها پابرجا<br />
<br />
امروز برای چند ساعتی به شرکت اومدم تا بعضی تماس و کارهام رو انجام بدم.تماس با دفاتر عراق جزو اولویت ها بود.قطعا از شلوغی های چند روز اخیره بصره با خبر هستین.برای اولین بار بود که تماس تلفنی من با عراق بدون اختلال صدا همراه بود.یکی از همکاران ایرانی ما در اونجا گیر افتاده و با هر جمله ای که در مورد بی آبی و بی غذایی اونجا میگفت صدای انفجار و تیراندازی می اومد.بصره&nbsp; اگر تا دو روز دیگه به وضعیت عادی برنگرده ،قحطی و مرگ و میر شهر رو نابود میکنه.<br />
دو میلیون دلار از پروژه های تموم شده،چندین محموله ترانسفرماتور و کابل تصفیه حساب نشده و کلی سرمایه دیگه شرکت تا این لحظه رو هواست.<br />
من در حالی دارم در هوای خنک بهاری این مطالب رو مینویسم که مردم بصره سه روزه برق ندارن،آب و غذا ندارن و ته مونده نون خشکهای ذخیره ایشون ته کشیده.مغازه ها بسته و به گواه تاریخ برای چندمین بار مردم دیار بصره این بار با کشیدن نقاب جیش المهدی به دولت و مملکت خیانت کردن.<br />
<br />
فراموش نکنیم ایران با همه مشکلاتی که باهاش دست به گریبانیم،حالا گرونی و فقر باشه،بیکاری و تحریم های اقتصادی باشه و حتی تحمل کردن دولت لوده نهم،امن ترین جای دنیاس</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/03/post_227.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/03/post_227.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 Mar 2008 19:43:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازنده</title>
         <description><![CDATA[<div align="justify">جنگ نیست !مسابقه ای است تمام عیار که در آخر دست&nbsp; قهرمان را به نشانه فتح بلند میکنند و به خاطر&nbsp; پهلوانی،سر تعظیم به سمت بازنده فرود می آورند.هر دو برنده اند و تنها فرقشان در مدال .مدالم را به تو می بخشم تو نیز پهلوانی ات را به من بیاموز.ما در انتظار تکمیل شدنیم. شاید اینبار بازنده من باشم<br />
<br />
همون قدر که به آخر سال نزدیک میشیم کارهای من هم بیشتر میشه بطوریکه پشیمون میشم چرا بعضی کارهارو باید قبول کنم.منظورم <a href="http://www.payegan.com">پایگان</a>ه که با همه مشغله کاری من در گروه والفجر همچنان دوشادوش خودم کشوندمش و نذاشتم زمین بخوره.طراحی سایت و راه اندازی سایت های عجیب غریبی که توسط کاربرها درخواست میشه و من هربار به خودم قول میدم که دیگه نپذیرم و فقط به میزبانی سایتهایی که دارم برسم و&nbsp; هاست بفروشم ولی نمیدونم چرا باز این سفارش های وقت گیر رو میپذیرم و خودم رو تو هچل می اندازم.<br />
همین الان میزبان بیش از 250 تا کاربرم و بخوام نحوام به نحوی درگیر بالای 70درصد اونهام.یکی باید تمدید کنه ،یکی نمیخواد تمدید کنه،یکی هم تمدید میکنه ولی قابل نمیدونه پول بریزه و من باید دائم پیگیری کنم.همینطوری حساب کنین چقدر وقت من رو میگیره.حالا میگین وقت میگیره جهنم پولش رو هم میگیری ولی باور کنین سود اینکار شاید خوب باشه ولی پر ازدردسره.طرف اگر میوه بخره خریده ولی من اگر میزبان سایتی میشم و پول میگیرم تازه بدبختی هام شروع میشه.<br />
من هم مسلما با اینکه درآمدم تو شرکت خوبه ولی پایگان هر چی باشه یادگار دوران دانشگاه که خواه ناخواه حالاحالاها همراهه منه و جزئی از خاطرات دانشگاه و دوران خوش خوشان وبلاگ نویسیه.<br />
<br />
قرار بود به دعوت دوستان من هم تو مسابقه وبلاگی آهنگ هایی که دوست دارم شرکت کنم ولی هر چی فکر کردم دیدم تو محرم و صفر تا خواستیم آهنگی گوش بدیم همه اخم و تخم کردن ما هم گذاشتیم برای بعد .<br />
<br />
تو نخ راننده تاکسی هایی رفتم که ضبط ماشینشون ریموت داره.بلا استثناء همه اونها با یک دستشون فرمون رو میگیرن و با دست دیگشون ریموت ضبط رو محکم چسبیدن و هی با عوض کردن آهنگ و کم و زیاد کردن اون عش میکنن!حاضرن ماشین به فت فت بیوفته تازه رضایت میدن دنده رو عوض کنن.خدانکنه سیگار هم دستشون باشه و تازه بخوان کرایه تاکسی رو هم حساب کنن...<br />
<br />
بدجوری داشتن یک هواپیمای کنترلی منو وسوسه کرده.پرواز کردن و تیک آف کردن یک هواپیما حالا جت باشه یا ملخ دار یا حتی بوئینگ،قطعا لذت خاصی داره.بعد از اینکه کاره سایت <a href="http://www.modelshop.ir">مدل شاپ</a> رو تموم کردم این وسوسه به حداکثر خودش رسیده.بجای اینکه این سایت واسه من نفع مالی داشته تازه سست شدم&nbsp; یکی از این هواپیماها رو بخرم.هواپیمایی که تا یک کیلومتر برد داره و میشه کلی نمایش هوایی اجرا کرد و مثل یک پرواز واقعی&nbsp; از روی باند بلند بشه یا به زمین بشینه.من <a href="http://www.modelshop.ir/airplane/1386/12/cessna_182_arttech.html#more">این</a> مدل رو انتخاب کردم.شما هم اگر سری بزنین و بعضی از فیلمهای پرواز رو ببینین با من هم عقیده میشین.<br />
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/03/post_225.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/03/post_225.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 08 Mar 2008 16:50:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>27 سالگی</title>
         <description><![CDATA[<div align="right">
<div align="right">باورم نمیشه.چقدر زور داره روزها اینقدر زود زود میگذرن و تا چشم باز میکنیم میبینیم یک سال دیگه به سنمون اضافه شد.27 سالم شد.خیلی سنه ها!چشم باز کنم باید شمع 30 سالگی رو فوت کنم(البته اگر کیکی باشه و شمعی بر روی اون کاشته بشه).مارو باش هنوز تو دوران بیست سالگی و شاید کمتر از اون فکر مکنیم ولی همیجوری بر تعداد تارهای سفید شقیقه&nbsp; هامون اضافه میشه.هنوز سگ و به روایتی خرس دوران بچگی رو دارم و هنوز خیلی شب ها تو وادی ماجراها و خاطرات کودکی سیر میکنم.<br />
<br />
کاش در منصب کوزتی می موندیم!از روزی که ما شدیم مدیر و همون چند نامه ای که به امضای معاونت صادرات زده میشد حالا نام بنده زیرش میخوره و امضاء میشه ،مشکلات شروع شد.حسادت ها ،زیرآب زنی ها و چپ چپ نگاه کردن ها.اینها فقط یک پست خالی و یک لقب مفته که هیچ&nbsp; ارزش نداره ولی نمیدونم چرا نزدیک ترین همکارات باید شروع به مشکل تراشی کنن و لذت ببرن.<br />
بحث همیشه اینجا بود با پیشرفت کار و مشخص شدن بیلان هر بخش به طور قطع عده ای اوج میگیرن و عده ای که تلاشی نکردن در همون سطح باقی میمونن و برای بیکار نبودن با رفتارهای حسادت وار شروع به ایجاد فعالیت های زیرزمینی میکنن.کار من جز احساس مسولیت بیشتر،کار کردن و جلسات تا 8 و 9 شب و رفتن به خطرناک ترین منطقه یعنی عراق عواید خاصی نداشته.<br />
<br />
از بیست روز پیش به اینور بازار و تجارت در عراق تعطیل شده.همه مردم از پولدار و فقیر تا جوون و پیر ،پای برهنه عازم کربلا شدن.خدائی ایمان و اعتقادات اونها اصلا قابل قیاس با ما نیست.ما ایرانی ها فقط افراط و تفریط رو خوب بلدیم وافتخارمون به رخ کشیدن رکعت نمازهایی که بجای پنج دقیقه یکساعت طول میکشه و فلان منت های مذهبیه که زیاد به گوشمون میرسه.از اون ها یاد بگیریم که در اوج نا امنی به اعتقاداتشون پایبندن.<br />
<br />
از وقتی خواب دیدم روبروی پنجره ایستادم و دارم در حین لباس پوشیدن بیرون رو نگاه میکنم و ناگهان برج میلاد به سمت چپ می افته ،بدجوری از این برج بی شاخ و دم ترسیدم،خصوصا برای&nbsp; چند پروژه کاری که با شرکت بلندپایه قراره منعقد کنیم بیشتر به این برج میلاد و تشکیلاتش حساس شدم.تصورش رو بکنین این برج خدای نکرده بره تو باقالی ها!<br />
<br />
<a href="http://www.payegan.com">پایگان </a>فروش نوروزی خودش رو شروع کرده.از امروز تا آخر فروردین ماه قرار شد 500مگابایت و ثبت دامنه و کلیه امکانات رو با 50 درصد تخفیف به قیمت 55000تومان ارائه بدیم.حسن این تخفیف ثابت موندن این تخفیف برای سالهای بعده.یعنی اگر در این زمان از تخفیف استفاده کنه سال دیگه برای تمدید مجدد&nbsp; تخفیف 50درصدی مجددا اعمال میشه.برای سفارش در پایگان بعد از ثبت نام و سفارش ،کد تخفیف500-1-1 رو وارد کنید!.<br />
<div align="center"><a href="http://www.payegan.com">
  <img border="0" src="http://www.dariushkabir.com/norooz.jpg" width="286" height="115"></a></div>
</div>]]></description>
         <link>http://www.dariushkabir.com/2008/02/27.php</link>
         <guid>http://www.dariushkabir.com/2008/02/27.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطرات و ماجراها</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">باورم نمیشه.چقدر زور داره روزها اینقدر زود زود میگذرن و تا چشم باز میکنیم میبینیم یک سال دیگه به سنمون اضافه شد.27 سالم شد.خیلی سنه ها!چشم باز ک</category>
        
         <pubDate>Tue, 26 Feb 2008 10:24:47 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
