لینکدونی
» ضعف آموزشي، علت بيكاري جوانان شرق آسيا[کلیک]
» بحران بودجه در دانشگاههاي كشو[کلیک]
» قیمت تمام شده یک مدیر[کلیک]
» تولد دوقلوی یك سر در عربستان+عكس[کلیک]
» آلودگی هوا بر بالارفتن میزان تولد دختران تأثیر دارد[کلیک]
» بحرين چگونه از خاك ايران جدا شد؟[کلیک]
» لاريجاني استعفا كرد[کلیک]
» نسخه ی کامل و اختصاصی قویترین دیکشنری جهان Babylon 7.0[کلیک]
» yahoo mail را منفجر کنید![کلیک]
» اتفاقی نادر در فوتبال ایران و جهان[کلیک]
پنجشنبه، 23 مهرماه 1383
افسرده
چشمان خسته و غم زده ات را بار دیگر باز کن و پرده غم و اندوه را از رخساره پنهانت کنار بزن.خوب لمس میکنم حس سکوتی را که سالهاست زیر چتر رخوت خودت پنهان کردی و دم نمیزنی.
ایرانم،وطنم،هم یارم،میبینم که گاه و بیگاه چون طفلی خجل سر از لاک خود بیرون میکشی و به یکباره خاموش میشوی و ناگاه دوباره می آیی و ناغافل از کنارم میگذری .هم خونم،هم نژادم،چه بر سرت آمده که اینچنین سوهان ترس بر روح و جانت صیقل میکشد و افکار و نبوغت را در نطفه می خشکاند.
آری هم وطنم،تو را به صلیب سکوت میکشند و بر دهانت مهر خموشی می زنند تا غرورت را به یغما و فراموشی بسپاری.تو افسرده ای چون با پتک سکوت بر سرت کوبیده اند و من افسرده ام چون سکوتت بغض گلویم را تحریک میکند.افسردگی تو از برای آزادی و افسردگی من از برای نجات تو از صلیب.خاموشی تو از حکم به گوشه نشینی است و خاموشی من از تنهاییست.تنهایی تو از فراغ است و تنهایی من از بودن با هیچ.به عینه میبینم که افسرده اند این هموطنان چند صباح عمرم.چنان حرف حق را می بلعند که گویی در هراسند که ناحق باشد.چون بیمارانی که پی درمانند ولی به دیوار بن بستی و پوچی میخورند و وای چه اندوهناک است دیدن اشک بجای سخن .چه درد آور است خیزیدن بر روی جاده نمناک خفقان!
افسون شده ایم.افسون افسرده گی و بی میلی نسبت به بایدها.باید قبول کنیم که ملت ایران افسرده شده است.از ایام شلوغ و پر هرج و مرج تا گرانی و اختلاف فاحش طبقاتی .از جنگ روانی آدم ها از برخورد باهم تا معجونی از محدودیت در ادای سخن به منزله رسیدن به جاده خوشبختی،محکوم به حبس در دایره ای که هر کاری در آن ممنوع است الا سکوت.وضعیت معیشتی به قدری اسفناک شده که مردم حوصله فکر کردن به آرمانها و آرزوهایشان راهم دیگر ندارند.ساکت و ساده میروند و افسرده و مغموم می آیند.آری اینان گرفتار مرگ شادابی و پروازند.
اولین بار این جملات بر در داروخانه های شهرستان دیدم.شهری مذهبی و خشک.در نگاه اول شاید افشانه گل سرخ به عنوان درمانی برای افسردگی و افزایش میل جنسی باشد.آنهم در شهرهایی که محیطش به دلایلی بسته است.ولی روز به روز بر درو دیوار داروخانه ،روی جلدهای مجله ها جلوه چشمگیرتری به خود گرفت به طوری که به عینه قابل درک است که اسیر درد و افسردگی وچالش بی تفاوتی شده ایم به شکلی که نباز به این گونه درمانها و داروها روز به روز بشتر شد.با نگاهی گذرا به تابلوهای پزشکی،همگی حکایت از درمان و رفع افسردگی است.مشاوره در جهت برقراری آرامش و درک میل های جنسی و فکری است و این حقیتی است که پایانی ندارد نه از برای من و نه از برای تو.پس الان به دنبالت می آیند و پیشنهاد میکنند:درمان افسردگی،افزایش میل جنسی!!!میلی که افراط را بر تفریط ترجیح داده وباز آری،این است هنر هنرمندانی که چهره افسرده و بی میل ملتی را بر بوم وطن رسم میکنند و قاب غمگین آنرا در زندان کلمات نصب میکنند.

چهارشنبه، 30 اردیبهشتماه 1383
غریبه،کشورم رابه کجا میبری؟
غریبه صدایت می کنم.صدایم را میشنوی؟بار سفر بسته و چه زود قصد سفر کرده ای . با تو هستم غریبه! کشورم را ،نه وطنم را، نه خانه ام را دیدی؟ خوب دیدی چگونه با گذشت هزاران سال چون سرو استوار و چون دریا پهناور است؟ غریبه، برایت از چغاز زنبیل و تخت جمشید گفته اند؟وصف سی و سه پل و نقش جهان را شنیده ای؟ از چهل ستون و بیستون چه میدانی؟ 
غریبه بگذار برایت بگویم،بگویم از پشتوانه وطنم, از میراثی که هزاران سال است برای قوم آریا به یادگار مانده و چون جان آدمی عزیز و گرانبهاست .
غریبه! غریبه دیگر کافیست محفل رقص و پایکوبی به سلامت تاریخ به یغما رفته کشورم .دیگر بس است نوشیدن جام به تاراج رفتن میراث وطنم.
غریبه! سالیان سال است در این بازار خاموش و تاریک ،برو بیایی است از راسته وطن فروشان .وطن فروشانی که یادگار سرزمینم را در ازای مبلغ ناچیزی برای اجابت دل غریبگانی چون تو دلالی میکند و لبخند رضایت را بر لب تو و امثال تو به نقش میزنند. 
غریبه! دیگر توان دیدن نگاه شماتت بارت را ، پوزخند ها و قهقه های فرسایشی ات را که چون سوهان بر مغز تاریخ کشورم کوبیده می شود را ندارم.
غریبه! غریبه,دیگر کافیست دیدن حراج سلسله وار ستونهای تخت جمشیدم ،تار پود های بافته شده از ریشم ،کتیبه های داریوشم و کوزه های سوفالی هم کیشم و واااای امان از این فریاد های خاموشم
آرزوهای گمشده اش را زیرآوار به گور رفته سنگ ها می جوید.این چه فتنه ایست که سالیان دراز بر پیکره قوم آریا فرود آمده و تمامی ندارد؟
پیرمرد خندان است.
گونی ای به دست دارد و کشان کشان خود را به گوشه ای پرتاب میکند و بساطش را پهن میکند.بساط سکه های دفن شده پدرانش.آری آمده است یادگار اجدادش را به حراج بگذارد.با لبخندی که دندانهای کرم خورده اش را نشان میدهد فریاد می کشد .فریاد هراج گذشته
به کنارش میرم ،نگاهی به سکه می اندازم .سکه ها بر اثر گذشت زمان و مدفون شدن در زیر خاک به تلی اکسید شده مبدل شده.قدمت سکه ها بیست تا هشتاد سال متغیر است و هر چند ممکن است ارزش گزافی نداشته باشد ولی اینک این عمل چون زنگ خطری است برای هر شی قدیمی که نشان دهنده تقویم،فرهنگ و پشتوانه کشورمان است.ولی افسوس که پولها را اکنون می شماریم و فردا حسرت بر تاریخ فروخته مان را می خوریم و بر همان غریبگان میتازیم که میراثمان را از چنگمان در آورده اند
پیرمرد با حالت وصف ناپذیری از خراب کردن منزل پدری خود می گوید و از بدست آوردن گونیها و سکه های دیگر بر خود می بالد.خانه ای با یادگار مانده از نسل قدیم که اکنون ملعبه است در دستان هوس باز و رزیل پیرمردی که با ولع بیشتر خانه ای با قدمت دویست ساله را در هم بی کوبد و از فرط خوشحالی سکه های شاهی را در هوا پرتاب میکند و از صدای بهم خوردن سکه ها به یکدیگر به وجد می آید.
آری ،او اکنون غرق ثروت است .ثروتی که مالش حماقت عقل است و مایه تاسف.و باز هم افسوس از به ثروت رسیدن کثرت عظیمی از این نوع کج عقلان
بادگیرهای شهرم دیگر خسته اند.بادگیرهای شهرم دیگر هوای خنک را بر فرق گرمای کویرم نمی کوبد.دیگر کسی بر دالانهای کهنه ام مرهمی نمی گذارد.آه خسته ام ،دیگر غریبه این بیابانم ، غریبه ای جدا از کویر و فراموش شده این قرن ویرانم.
پیوست:
عکس های بنا ها در 20متری منزل دانشجوی ام در بافق یزد گرفته شده است که به خاطر عریض کردن خیابان به زودی به کلی تخریب خواهد شد.
شنبه، 8 فروردینماه 1383
همسفر خیابان
حبه قندی در دهان می گذارد و آخرین جرعه های چای را مینوشد.برمیخیزد و خمیازه ای میکشد.حال با حالتی خواب آلود لباسش را عوض میکند و نگاهی به ساعت می اندازد.پاسی از شب گذشته و اهل منزل در خواب.با بی حوصلگی کتونی هایش را میپوشد و با اکراه از در بیرون میزند.
دستش را از سوز سرما در جیب کتش میگذارد و به سوی ماشین می رود.ترس روشن نشدن ماشین آن هم در این هوای سرد چرت را از سرش می پراند.به هر زحمتی شده با چند استارت بالاخره روشن میشود.چشم هایش را روی هم میگذارد ، در دل صلوات می فرستد.گویی این همدم شبانه در این سرما به او لبیک گفته! خودش را جابجا کرده ،دنده را جا میزند و به راه می افتد.
آری او یک شبگرد است .یک شبگرد عاشق اما نگران.نگران از مکر سرنوشت که او را چنان از خواب خوش شبانه به وادی خیابانها و پایانه های مسافرتی پاس میدهد و بالاجبار چشمان خسته را بر آن پلکهای سنگین تحمیل میکند.
به سمتی حرکت میکند که احتمال وجود مسافر بیشتر است.پنجره را اندکی به پایین میکشد تا نجوای خواب آلود مسافر جهت سوار شدن را بشنود.سر را بین یقه کتش پنهان میکند تا گوشهایش بیش از این از سرما یخ نزند.
مسافر کشی واژه ای که امروز در بطن کشور ما به عنوان ترفندی برای فرار از مخارج سنگین زندگی محسوب میشود.شغلی که رفته رفته به عنوان مسیری جدی جهت حل ضعفهای مالی از سوی جوانان و بعضا افرادی که پس از دوران بازنشستگی لایق فعالیت دیگری نیستند
در گذشته اغلب مسافرکشان به خاطر نوع فرهنگ و علاقه از مناطق پایین شهر تشکیل می شدند ولی امروزه اکثرا از قشر جوانان دانشجو که مجبور به کار کردن در ساعات آخر شب هستند و از سویی دیگر مردان میانسالی که اکثرا از افراد بازنشسته ارتش محسوب شده و آنها هم طبق عادت قدیمی از ساعات اولیه روز مشغول به این کار میشوند
مسافر کشی شغلی با نماد لوطی گری و آغشته به حس غیرت و دعواجویی در قدیم ولی اکنون به عنوان کانونی جهت اطلاع از آخرین اخبار،اتفاقات،انتقادات و شکایات نا تمام است.شغلی که به مقتضای موقعیت نسبت به افزایش قیمتها به صورت خود مختار عمل میکند
تجسم تصویر یک مسافرکش ایرانی زیاد مشکل نیست .داشتن ماشینی مملو از اشیاء تزئینی همراه با سر و وضعی ناهمگون و نامرتب چیز عجیبی نیست آیا میتوان تصور مسافرکشی را با داشتن ماشینی آخرین مدل با ظاهری مرتب و شیک که کلاهی مشکی در سر داشته باشد کرد و به شما خوش آمد بگوید؟ آیا در فرهنگ امروز ایرانی جا خواهد افتاد؟
